eitaa logo
گلزار شهدا
5.6هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
50 فایل
〖بِسم ربّ شھدا🌿〗 •گلزار شهدا •شیراز "اگر شهیدانهـ زندگـے کنی شهادت خودش پیدایت مـےڪند..." _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولے‌‌باحــفظ‌ آیدی و لوگو✌🏻 ارتباط با ما🔰 @Shohada_shiraz
مشاهده در ایتا
دانلود
همه به آب کارون زده بودند جز جواد. هر چه اصرار کردیم نمی آمد. وقتی دید خیلی اصرار می کنیم گفت: «شما خیلی خامید، من الان حوریه های بهشتی را می بینم که با لیف و صابون منتظر ایستاده اند تا من شهید شوم و مرا غسل بدهند!» زدیم زیر خنده😅 بعد از آب تنی، رفتیم تا نسبت به منطقه عملیات توجیه شویم. یک کالک عملیات را روی زمین پهن کرده، دور آن حلقه زدیم. چند دقیقه نگذشته بود که خمپاره شصت­ی کنار ما به زمین نشست و منفجر شد. فقط جواد بود و هاشم نظر علی شهید شدند *** شهید عباس کامیاب حال و هوای تشیع پیکر جواد را اینگونه می نویسد:« گفتند وصیت کرده در کنار نظرعلی باشد، نظرعلی را نمی شناختم. بالاخره پیدایش کردیم، آنها را کنار هم آوردیم، جنازه ها را گشودیم. انگار از مادر متولد شده، پارچه را کنار زدم، صورت نورانی بخون خفته اش را دیدم که همچون عباس(ع) دست از بدن جدا بود، تکه تکه شده بود، خودش می خواست. نظر علی هم خواسته بود، هر دو با هم همچون حسین(ع)، خدا هم اینها را دوست دارد...» جواد کامیاب* هاشم نظرعلی* * 🍃🌹🍃🌹 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * الله آذرپیکان* * * * *. مادرش و سومین شیشه آبلیمو را توی ظرف بزرگی که مقابلش بود خالی کرد _نگران نباش الان پیداش میشه بیا کمک کن شربت را درست کنیم تا سرت گرم بشه سیما آستین‌ها را بالا زد و ملاقه را برداشت و با بی حوصلگی شروع به هم زدن شربت کرد اما هنوز درونش آشوبی برپا بود _مهمان ها آمدند,نکنه یک وقتی نیاد. ما در کمر راست کرد نگاهی به چهره پریشان دخترش انداخت و لبخند زد: _نگران چی هستی مادر؟ بالاخره میادش! مهمونها هم که همشون از خود هستند .از این گذشته این عروسی که یک جور دیگر است.بزار داماد هم دیرتر از همه بیاد. سیما با دلخوری سر بلند کرد و نگاه در نگاه او دوخت _منظورتون چیه همه چی یه جور دیگه است؟! _خواب دیگه عروس لباس سفید پوشیده آرایش هم نکرده پذیرایی هم که فقط چند تا شیشه آبلیمو که باهاش شربت درست کردیم.مهمون ها هم که همشون با لباس گرد و خاک گرفته نظامی اومدن خدا کنه لااقل حجت باسر و وضع مرتبی بیاد. _خدا کنه بیاد لباسش مهم نیست. صدای صلوات مهمانها مثل موجی از در آشپزخانه گذشت و گفت و گوی آنها را برید. سما ملاقه را توی ظرف انداخت و همانطور که بیرون می‌رفت گفت: اومدش. دیالوگ در خانه همه حلقه زده بودند و آرام آرام جلو می آمدند. کمی گردن کشید اما نتوانست کسی را که دورش جمع شده بود ببیند.پس در پناه دیوار آشپزخانه به انتظار ایستاده و برای یک لحظه که جمعیت از هم باشد توانایی آقای جمی امام جمعه آبادان را که به اتاق می رفت ببیند. هنوز چند قدم بیشتر به طرف آشپزخانه برنگشته بود که صدایی نظر او را جلب کرد: _آقا حجت کجایی بابا!؟ ناسلامتی مراسم عروسی تو! سیما با خوشحالی برگشت و او را که وسط حیاط دید دلش آرام گرفت. دور تا دور حیاط مهمان ها که بیشترشان دوستان ا سپاهی حجت بودن ایستاده و چشم و آقای جمی دوخته بودند تا خطبه عقد را بخواند. سیما نگاهی به لباس حجت انداخت و زیر لب زمزمه کرد : _این چه وضعیه؟! حجت نیز بی اینکه به طرف او برگردد در حالی که چهره اش را عادی نشان میداد جواب داد: _مگه چی شده؟! _هیچی یه نگاهی به شلوارت بندازه یکی از پاچه هاش توی پوتین بکشش بیرون. _اشکال نداره با عجله اومد نرسیدم مرتبش کنم. _چرا آستینت پاره است؟! 👈ادامه دارد .... https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
🔰 | 🔻امام‌خامنه ای: شهدا در حال تقویت روحیه‌ای ملت ایرانند.نقطه‌ی مقابل دلسردی‌ها، ناامیدی‌ها، رکود و رکون‌ها. تحرک، آمادگی، شوق، عشق و آرمانگرایی؛ این کار شهدا است. 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از سردار شهید حسن صفر زاده 💫 🌷عملیات بدر بود. بچه های ادوات تیپ احمد بن موسی (ع) هم برای پشتیبانی از راه رسیدند. حسن هم با توپ 106 آمده بود. جایگاهش را نشان دادم. تانک های دشمن نزدیک و نزدیکتر می شدند. حسن سریع توپ را مسلح کرد و اولین تانک را زد. تا آخرین گلوله را با موفقیت شلیک کرد. بعد توپ را عقب فرستاد و آرپی جی به دست گرفت و دوید سمت تانک ها تا آنها را با آر پی جی بزند. وقتی دوباره حسن را دیدم. گلوله دشمن شکمش را شکافته بود، تجربه این نوع مجروحیت را داشتم و می دانستم حسن چه درد زیادی را تحمل می کند. بی حال و دست به شکم گوشه ای نشسته بود. او را به بچه ها سپردم تا با سایر مجروحین به کنار اسکله ببرند، اما حسن ماند که ماند... 🌿🌷🌿 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره شنیدنی سردار شهید از تفحص شهدای فاطمیون شهدایی که عطرشان در فضا پیچیده بود 🍃🌷🌱🌷 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
شهید ابراهیـم‌ هادی مۍگفت: مطمئـن‌بـاݜ هـیچ‌چیـز‌مثل برخـوردِ‌خوب روۍ‌آدم‌هـا‌تأثیر‌نـداره!🌱 🌱🌷🌱🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌱‌گاهی باید مکث کرد، روی لبخندهایتان نگاه هایتان... هرکدامشان پیامی دارند ✨که‌ می تواند نجات دهنده ی حال وروز این روزهایمان باشد ...✨ 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
🌷حاج شير علي خاطره اي را از حضورش با حاج خسرو بيان مي کند: شبي حاج خسرو نگهبان بودیم. سنگر ما در محلي بود که مثل نقل و نبات خمپاره، روي سرمان ريخته مي شد. ترکش ها از بغل گوش ما رد مي شدند، اما چيزي از آنها نصيب ما نمي شد. حاج خسرو شروع کرد به خواند مصيبت حضرت رقيه(س) در آن دل شب، هر دو تا توانستيم گريه کرديم. همان شب با حاج خسرو با خدا عهد بستيم. گفتيم خدايا، ما به عهدمان وفا مي کنيم تو هم به عهدت وفا کن و ما را به آرزويمان برسان. آن شب سپري شد. وقتي براي نماز بيدار شديم، حاج خسرو گفت من ديشب خواب عجيبي ديدم، من هم خواب عجيبي ديده بودم، خواب هايي که نويد هايي بودبراي شهادت ما... 🍃🌷🍃 🌷 🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * الله آذرپیکان* * * * *. حجت زیر چشمی به آستینش نگاه کرد. _داشتیم اسلحه ها را از ماشین پیاده می‌کردیم اینطوری شد. صدای آقای جمی توجهشان را جلب کرد. بعد از عقد حجت لیوان شربتی از داخل سینی برداشت و کنار آقای جمی نشست. _بفرمایید باید ببخشید که غیر از این چیزی برای پذیرایی نداریم. آقای جمی نگاه در نگاه او دوخت و لبخندی صمیمی روی لب نشاند: _عروسی که مهریه اش ،مهریه حضرت زهراست .جشنش هم باید ساده و بی تکلف باشد.انشالله پای هم پیر بشید _خیلی ممنون .اگر اجازه بدین من از حضورتون مرخص میشم _بفرما راحت باش . حجت همانطور که تبریک مهمان ها را جواب می داد به طرف سیما رفت .کنارش نشست و شروع کرد به مرتب کردن لباسش. _خب ، فعلا با من کاری نداری؟ _کجا؟! _باید برم سپاه .خیلی کار داریم. _یعنی چی؟! می خوای بری؟! _گفتم که. کار داریم . باید زود برگردم سیما نگاهی به اطراف و کرد و پیش خود اندیشید : همین؟؟ تمام شد؟! یاد حرف مادرش افتاد: «این عروسی همه چیزش یه جور دیگه است» بی اختیار لبخندی روی لب هایش نشست. به طرف حجت برگشت و گفت: «برو خدانگهدارت» و آنگاه رفتن او را با نگاه دنبال کرد. 🌸🌸 _بلند شو بریم داخل اینجا سرد ه؟! سیما قطره های اشک را از روی گونه هایش دزدید سر بلند کرد و لبخند زد .فاطمه زیر بازویش را گرفت و او را از میان امواج نگاه نگران و پرسشگر سارا به اتاق برد. 👈ادامه دارد .... •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
16.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خاطره ی شنیدنی سردار باقرزاده در خصوص اقامه نماز اول وقت در ساختمان وزارت خارجه صدام 🔹در جمع زائران ۷۲ شهید تازه تفحص شده در معراج شهدای اهواز 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
💫یادی از سردار شهید حسن صفر زاده 💫 🌷حسن با رضا نویگویی و کاظم فرارویی خیلی رفیق و دوست بود. وقتی حسن شهید شد و جنازه اش ماند، رضا و کاظم با هم بحث می کردند. می گفتند: این حسن کسی نبود که تیری ترکشی بخورد و در منطقه بماند، حسن زرنگتر از این حرفا بود که حتی جنازشم بماند! می گفتند: حسن حتی مرده اش هم می تونه خودش را عقب بکشه! البته خود حسن همیشه می گفت: چه جور میشه یه آدم بره هیچ وقت پیداش نشه و برنگرده! حدود 14 ماه بعد حسن، رضا شهید شد و مفقود شد. کاظم که خودش مربی جودو بود می گفت: نمیدونم دیگه چرا رضا مفود شد، رضا بچه زرنگی بود که نذاره جنازه اش بمونه! وقتی کاظم هم در کربلای 4 شهید شد، جنازه اش ماند. با خودم گفتم: چه رفقایی که سرنوشتشان هم مثل هست. هر سه هم به مرور برگشتند. اول کاظم، بعد رضا، بعد حسن. 🌿🌷🌿 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
طرف داشت میکرد بهش گفت: 🗣 شونه هاتو دیدی؟ گفت: مگه چی شده؟😳 گفت: یه کوله باری از گناهان اون بنده رو شونه های توئه!😔 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb