eitaa logo
گلزار شهدا
5.6هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
50 فایل
〖بِسم ربّ شھدا🌿〗 •گلزار شهدا •شیراز "اگر شهیدانهـ زندگـے کنی شهادت خودش پیدایت مـےڪند..." _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولے‌‌باحــفظ‌ آیدی و لوگو✌🏻 ارتباط با ما🔰 @Shohada_shiraz
مشاهده در ایتا
دانلود
سردار باشی یا امیر فرقی ندارد، کافیست دلداده باشی! یا صیاد دلها میشوی... یا سردار دلها... میزانِ پرواز فقط به «دل» است! 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷 @golzarshohadashiraz
نمایی از دو سپهبد♥️ سردار باشی یا امیر فرقی ندارد، کافیست دلداده باشی! یا صیاد دلها میشوی... یا سردار دلها... میزانِ پرواز فقط به «دل» است! دلی که گوش به فرمان «حُکم» است! حُکمی که از آنِ خلیفه خداست... و چه زیبا گفت شاعر؛ یا مهدی جان... دل به یک دست تو دادم سر بدست دیگرت زیر سر بگذار دل یا زیر پا بگذار سر... 🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * جعبه های شیرینی ظرفهای میوه و دسته های گل طراوتی به اتاق بخشیده بودند. مادر بی قرار آمدن پسر بود.چشمی از سر رضایت به عروسش داشت که گوشه اتاق زنهای فامیل بالای سرش نشسته بودند و نوزاد بغل دستش را نگاه می‌کردند.و دیگر چشم و گوش هایش را به در و زنگ خانه تیز کرده بود. دو ساعتی میشد که از دردسرهای چند روزه بیمارستان خلاصی یافته بود. سرخوش از لذتی غریب ،نگاه می سراند به عروس. راضیه و مرضیه،به نوزاد که از جیغ های چند روز گذشته اش خبری نبود. پیچیده در قنداق،خواب بود و سیاهی موهومی از لای چشمهای روی هم آمده اش دیده میشد. انگشتر فیروزه را لمس می کرد و چشم می چرخاند. به زوایای نامعلوم از اتاق زل میزد. خطوط چهره اش بیشتر به چشم می آمد. آرزوی دیرینه ای که عمری در سر می پروراند ه: «بالاخره مادر الحمدلله زن خوبی هم نصیبت شد .دیگر خیالم راحت است از بابت زندگی ات. با این پسر کاکل زری که خدا نصیبت کرده.حالا می آیی از سرکار و چقدر کیف می کنم وقتی پسرت را بغل می کنی و شاد می شوی.» زنگ زده نشد. صدای چرخیدن کلید ای بود و بعد پر هیبتش در آستانه در به چشم آمد.با دسته گل قرمز و نارنجی و همین رنگ هایی که در دسته گل های خبرهای خوش جیغ می زنند. _سلام ..سلام قربان شما.. رو تون مبارک. هله هله که پیچید در خانه طاهره خانم،با نگاه خسته و ته چهره ای که از موفقیت ایثار و هدیه ای همسرانه لبریز بود،چشم روی هم گذاشت که جوابش داده باشد ‌. مادر دسته گل را گرفت و در گلدان شیشه ای گذاشت. زن های فامیل که با آمدن منصور نوک لچک هایشان را جلو کشیده بودند،سرخوشی دیرپای دلها را بیرون می پراندند. بزرگترها به تبریک های تکراری «قدم نو رسیده مبارک» یا خندهای به آن حد از صمیمیت که قبل تر ها کمتر در چهره هاشان پیدا می‌شد،بسنده می‌کردند و کوچکترها،گاه کف می زدند و گاه می خواندند. درست و غلط از این ترانه های محلی شیراز. به پف چشم های نوزاد به گونه هایش که مانده بود خونشان بیرون بزند به ابروهای کم پشت و لب هاش دست می‌کشیدند و با لحنی کودکانه با او حرف می زدند: «موشو... کوچولو...گربه میاد لیس میزنه...» آن سان که گویی نوزاد حرفهاشان را بفهمد. مرضیه برای چندمین بار خم می شد که نوزاد را ببوسد و بانه ای به چندمین مادر «نبوس براش خوب نیست عزیزم» اخمی در سیمایش می نشست. راضیه اما انگار که چندان می پلکید دور نوزاد. گوشه ای هاج و واج جمع بود.خانم گلستانی شاد و غمگین به نوزاد می نگریست و به راضیه و می گفت که نی نی برایش اسباب بازی آورده. سنگ بلبلی خانه به صدا در آمد.منصور لباس نکنده شکلاتهای روزانه دو دختر را از جیب در آورد. تند بین آنها و دیگر همسالان حاضر تقسیم کرد و عجول با همان لنگیه همیشگی پرید دم در. تولد نوزاد و حضور مهمانان وقت آن را گرفته بود که مثل روزهای پیش،نرسیده، از وضعیت درسی دخترها و نمره املایشان سوال کند. بعد مرضیه را بر کمر سوار کند،با پای درد چهارچنگولی دور اتاق را برود. و صداهای عجیب و غریب در بیاورد و بچه‌ها را بخنداند. ادامه دارد ... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در ایتا @shohadaye_shiraz 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
23.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد ایام یاد باد شب‌های بله برون ۱۳۹۷ قسمت ۵ روایتگری حاج حسین یکتا یادمان شهدای شلمچه 🌷🌹🌷🌹 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
در سفر مكه همراه حاج مهدي بودم. به هر مقام كه مي‌رسيديم، حاج مهدي در عبادت و ‌نماز کم نمی گذاشت و مشوّق و همراه خوبي برای ما بود. رسم است زمان احرام بستن، حاجي بايد لباس‌هايش را با حوله­ی سفيد عوض كند و لبيك بگويد تا مُحرم شود. همه‌ اين كار را با خوشحالي و سرعت انجام مي‌دادند، اما حاج مهدي حال عجيبي داشت. حوله را پوشيده بود،‌ اما لبيك نمي‌گفت. حدود نيم ساعت فقط گريه مي‌كرد و نماز مي‌خواند. گفتم: «حاجي سريع لبيك را بگو تا حركت كنيم، دير شد.» گفت: «من نمي توانم دروغ بگويم. لبيك كه مي‌گويم، بايد از ته قلب باشد و من هنوز آمادگي آن را پيدا نكرده‌ام.» نيم ساعتي گذشت تا بالاخره راضي شد و گفت: «لبيك، اللهم لبيك.» 🎊🎊 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌟 | 🔻 در شش سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. او در خیابان ایران میدان شهدا و در محله‌ای مذهبی زندگی می‌کرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی "علی بن موسی الرضا علیه السلام" مأمن همیشگی‌اش بود. وی دائماً به منطقه می‌رفت. او فرمانده آر پی‌چی‌زن‌های گردان عمار در لشکر ۲۷ حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بود. در یکی از پایگاه های زمان جنگ، به عنوان یک سرباز معمولی کار می‌کرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های پایگاه بود و همیشه بوی بدی بدنش را فرا می گرفت. در یک حمله هوایی در حال نظافت بود که موشکی به آنجا برخورد می‌کند و او شهید و در زیر آوار مدفون می‌شود. 🔅 بعد از بمب باران، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند، متوجه می‌شوند که بوی شدید گلابی از زیر آوار می آید. وقتی آوار را کنار می‌زدند با پیکر پاک این شهید روبرو می‌شوند که غرق در بوی گلاب بود. هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرا تهران، در قطعه ۲۶ به خاک می‌سپارند، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس می‌شود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک می‌باشد به‌طوری که اگر سنگ قبر شهید پلارک را خشک کنید، از آن طرف سنگ از گلاب مرطوب می شود. 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
لبخند آرام نشان از ارامش درونشان دارد و این ارامش درون به جز با یاد خدا میسر نمی شود 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷 @golzarshohadashiraz
7.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 ✅ به یاد ✍ شهادت‌ یعنی؛ بریدن از هرچه غیر اوست‌ یعنی سپردن دل به‌ حضرت دوست.... 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * یک روز همین حین مادر آنجا بود دیده بود منصور پای مصنوعی اش را در آورده بود سر کاسه زانویش روی فرش لیز خورده بود .صورتش که به هم چلیده سر برگردانده بود طرف دیوار. _مامان پات درد نمیگیره ایجوری چهار دست و پا را میری؟ _درد!؟ نه مامان درد کدومه؟! مرضیه را پایین آورده بود و بعد بچه ها از اتاق بیرون رفته بودند. _اصلاً عجیبه مامان !من با اینها که هستم همه دردهام فراموش میشه .تا حالا هم هیچ کاری براشون نکردما .ولی خدا شاهده ستاره بخوان از آسمون براشون میارم. _خدا خیرت بده ننه! حالا جدی پات درد نگرفت ؟چرا صورت توی هم کشیدی؟! _راسیاتش چرا.‌ یک کمی درد گرفت ولی گفتم این زبون بسته، یه موقع فکر نکنه باهام بازی میکنه ناراحت میشم. زنگ زده شد و رفتم و در باز به سر اسم نوزاد در گرفت. مادر بی میل نبود نام پدرش محمدتقی بر او گذاشته شود.راهبرد که میراث آبا و اجدادی را حالا در سراشیبی عمر در حوالی خودش حس کند. همان روزهای کودکی و سایه دست پدر،آش های نذری و مجالس امام حسین برایش زنده شود. وقتی نوه کوچک را خودش و دیگران صدا بزنند.طاهره خانوم با حال زایمان در حال فکر کردن به این چیزها را نداشت ‌.خدیجه خودش را یک قدم دورتر حس میکردی که بخواهد آشکارا در انتخاب اسم دخالت کند.ولی رندانه می گفت که چشم و ابروی نوزاد شباهت عجیبی به چشم و ابروی خدابیامرز داداش اسماعیل دارد. دو دختر هم بی اعتنا به بزرگترها دعواهای شان را قبل تر کرده بودند بر سر اسم های انتخابی شان و حالا در همین قهرهای خواهرها که به ساعت نمی کشد، به سر می بردند. جمع غرق این حرف های شاد از یاد برده بودند هشت دقیقه ای است که منصور رفته دم در و باز نگشته. تا اینکه برگشت با دست های سیاه و روغنی و پیشانی عرق نشسته. لکه های سیاه روغن روی شلوار ش محو بودند. _کجا رفته بودین داداش!؟ _همسایمون بود. بنده خدا سیم کشی خونشون اشکال داشت رفتم درست کردم. آبگرمکنشون هم عیب کرده بود .هی نه و نو کردن، دیگه باهاش ور رفتم خدا را شکر اونم درست شد. _مادر جون شیرینی نخور اشتها بر میشی نمیتونی نهار بخوری! نشسته بود و جوراب هایش را می کند .گل شیرینی را درسته در دهان گذشته بود. کلمات از دهان پرش سنگین بیرون می آمد. _مامان بالاخره انرژی باید بگیرم که ظرف ها را بشورم یا نه؟! میخوای عروست از خونه بیرونم کنه! _ای وای ننه..مگه ما مردیم تو ظرفارو بشوری؟! _نه نشد که بشه این چند روز ما را قرارداد داخلی امضا کردیم قبلاً .نظافت خونه مال منه فعلاً. _نگاه کن بازم داره شیرینی میخوره !!نخور ننه از اینا می خوای ناهار بخوری. _یعنی میگین ناهار از شیرینی آقا محمدمهدی خوشمزه تره؟! ادامه دارد ... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ در ایتا @shohadaye_shiraz 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
‍ مكبر مسجد امام حسن مجتبی(ع) بود.... مظلومیتش رو از ایشون گرفته بود . بعد از شهادتش جلسات هفتگی مسجد چند برابر شده بود . جوونهایی كه شاید كسی باور نمی كرد توی هیئت ببیننشون . اما بركت خون علی خیلی ها رو از خواب غفلت بیدار كرد .  🌷🌱🌷🌱 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb