اشتباهِ خوب"
[ غریب گیر آوردنت.. ]
«به آن لحظهٔ سخت که فکر میکنم قلبم میگیرد، به آن زحمتی که با تن غرقِ در خون و استخوانهای شکسته و زخمهای نیزه و شمشیر کشید تا خودش را بالا بکشد، به شمشیر تکیه کند، بایستد، و بگوید تا من هستم، تا زندهام سمت خانوادهام نروید. که اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. ولی دشمن بیحیا تر از این حرفها بود. مقابل چشمهای حسین سمت خیمهها تاختند. چادر از سر خواهر حسین کشیدند و موی دخترک را به آتش کشیدند و گوشِ جگرگوشههای حسین را با کشیدن گوشوارههایشان پاره کردند. آنروز خون بود که از آسمان میبارید و حسین لبتشنه، نظارهگر بود. حتی نظارهگرِ اسارت اهلش، و کتک خوردن ناموسش، از سری که بالای نیزه بود و با چوبی که سر بالای آن بود.»
یک/ «راستش خیلی دوست دارم به دلتنگیام فکر کنم. راجب عشق و خواستهها و فانتزیام بنویسم و برات کیلوکیلو ادبیات خرج کنم و واژههای چاق و چلهٔ خوشرنگ و لعاب ایرونی و کتابی رو به پات بریزم و به این فکر کنم که عزیزِ من، اگر بودی.. اگر میدیدی.. اگر فقط چند لحظه آغوشت رو بهم قرض میدادی.. ، چی میشد.
از خستگی روزام برات بنویسم و بهت بگم چقدر از تعاملات فراری شدم چون هر سین زدن پیام، یعنی بله من آمادم تا باهم دیالوگ کنیم و نه من واقعاً دیگه همیشه آماده نیستم چون ذهنم کار نمیکنه برای واقعاً همراهی کردن، مگه اینکه اون تو باشی یا فلانی و فلانی و فلانی و فلانیهای اندکی که با سکوتم آشنان و کنارشون راحت اعتراف میکنم به اینکه یجوری شدم.»
دو/ «راستش خیلی دوست دارم اینکارارو بکنم اما، وضعیت به قدری آش و لاشه که هرسمتشو میگیری یه سمتِ دیگش وا میره. به درس فکر میکنم یاد آتشبس میوفتم و به کار که فکر میکنم حرصم از وضعیت سیاسی و جنگ میگیره. به وقت گذرونی که فکر میکنم میبینم حال و حوصلشو ندارم وقتی که همهچیز رو هواست و معلوم نیست کی کیو تهدید میکنه یا کی واقعاً دلش با ایرانه. گندم و سویا و ذرت تایید شده یا تکذیب یا باز جنوبو زده و ما واقعاً جواب دادیم یا فقط گفتیم پخ. آره عزیزِ من، روانی شدم.»
سه/ «ولیخب شاید باورت نشه، هنوزم کوهی از امیدم و نگران نیستم. نه، فقط یکم نگرانم اونم بخاطر بیایمانی خودمه وگرنه که دلمون قرص، نِ چه گرانی؟
آه راستی گفتم گرانی، ای تو روحت ***.»
بچهها راستی من متأسفانه در چنگال تلگرام و اینستاگرام افتادم.
و فکر نکنید عکس نمیگیرم، این گزینه واقعاً محاله. بقدری که امشب مامان در آخرین دفعهای که وسط خیابون دیدن نیستم داشت تصمیم میگرفت وقتی پیدام شد و معلوم شد طبق معمول داشتم عکس میگرفتم از یچیزی، گوشیمو درجا بترکونه زیر کفشاش.
اشتباهِ خوب"
بچهها راستی من متأسفانه در چنگال تلگرام و اینستاگرام افتادم. و فکر نکنید عکس نمیگیرم، این گزینه واق
ولیخب خوشبختانه اینبار بخاطر عکس گرفتن غیبم نزده بود، داشتم پشت گاردم برچسب میچسبوندم.
حالا چرا عکسارو نمیزارم با وجود اینکه میدونید دیونهٔ اینم که عکسامو سریع نشونتون بدم؟
دو دلیل داره.
یک، افسردگیِ تنبلی حاد در آن شدن در ایتا و پست کردن گرفتم. چون سریع و داغ استوریشون میکنم اینستا همون اول.
دو، متاسفانه تو خیابون قالب عکسام یکی نمیشه. یکیش افقی یکیش عمودی و این واااقعاااااا با قانون نانوشتهٔ من که همهٔ عکسا باید افقی باشه اینجا و پشت سر هم تناقض داره.