eitaa logo
-ڪٰفِيْل‌-
776 دنبال‌کننده
925 عکس
568 ویدیو
1 فایل
بِسْمِ رَبِّ الْعَبَّاسِ الڪفیل🖤🌙 دلتنگی‌برای‌کربلا... مسیرخاکی‌وعطرعَلَم‌دار…🏴 . در جستجوی تکیه‌گاهی بی‌ادعا؟ “کفیل” پناه امن شماست. 🕊️ . کپی¿ به شرط دعا برای شهادتمون❤️‍🩹✨️ [کپی از بیو و پروفایل و ادیت های خودمون خیر] . درخدمتم.)) @shia_haider_222
مشاهده در ایتا
دانلود
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
زینب داشت فکر میکرد چه کند، با مصیبت و با این همه زن و بچه و دشمنی که نامردی را تمام کرده. یک دفعه صدایی بلند شد: خیمه ها را بسوزانید. بوی دود آمد و بعد شعله آتش. خیمه ها را آتش زدند.
بعضی بچه‌ها لباس‌شان آتش گرفت. بعضی دود به چشم و حلق‌شان دویده بود. آن‌ها که لباس‌شان آتش داتش اما نباید می‌دویدند. خودش می‌دوید دنبال‌شان و با خاک و ماسه بیابان آتش لباس‌شان را خاموش می‌کرد. در این وانفسا نامردها می‌گشتند دنبال چیزی که ارزشی داشته باشد تا ببرند. کار سخت زینب تازه شروع شده بود.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
افتاده‌بودند در بیابان دنبال زن‌ها و بچه‌ها. از پای یکی خلخال کشیده بودند که خون پایش را گرفته بود و از گوش دیگری گوش‌واره که گوشش دریده بود. شاید فکر می‌کردند این‌ها می‌دوند به اطراف به خاطر این‌که دارایی‌شان را نجات دهند. نمی‌فهمیدند از ترس همین وحشی‌گری‌هاشان فرار می‌کنند.
یکی‌شان در دست یکی از دخترهای حرم حسین النگو دیده‌بود.چنگ انداخته بود به دست و النگو‌هایش، از همان بالای اسب. نکرده بود بایستد، پیاده شود و النگو هارا در بیاورد. دختر کشیده می‌شد روی زمین و تن لاغرش می‌رفت زیر دست و پای اسب.
زینب دید از سر و گردن سکینه خون می‌آید. ترسید. رفت جلو، دید گریه می‌کند. گوشش پاره شده و گوش‌واره‌اش دیت مردی است. مرد هم گریه می‌کرد. زینب گفت: خبیث گریه برای چه می‌کنی تو که زشت‌ترین کار عالم را کردی؟ مرد گفت: برای مصیبت شما اهل‌بیت پیامبر گریه می‌کنم. زینب با حیرت و عصبانیت فریاد زد: خوب نکن!چرا این جنایت را با گریه می‌کنی؟ مرد گوش‌واره را در مشتش فشار داد و گفت: آخر من اگر نبرم کس دیگر می‌برد. زینب ندانست چه بگوید. نفرینش کرد: خدا دست و پایت را قطع کند و در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاندت.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
زینب بعد از این‌که همه را جمع کرد و سرشماری،فهمید یکی از بچه‌ها نیست. دوباره پا گذاشت در بیابان و نزدیک غروب می‌گشت دنبالش.می‌ترسید پیدایش نکند و بچه بماند در تاریکی.از دور نقطه سیاهی دید.رفت سمت سیاهی.هرچه نزدیک‌تر می‌شد قلبش تندتر می‌زد. بچه خوابیده بود زیر بوته خاری و دست و پایش را جمع کرده بود در شکمش.صورتش کبود شده بود و نفسش...نه! ترس و تشنگی هم نفسش را برده بود،هم قلبش را ساکت کرده بود.
زن‌ها و بچه‌ها که جمع شدند در خیمه نسوخته خودشان را دیدند و امام سجاد را که از درد و ضعف و تشنگی روی زمین افتاده بود و نمی‌توانست بنشیند. آن‌ها به حال سجاد گریه می‌کردند و سجاد به حال آنها.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
ماجرای عاشورا که تمام شد، شب آب آزاد شد. آن‌ها ولی یادشان می‌افتاد به عباس که رفت برای آب و برنگشت، به علی‌اکبر که از میدان برگشت و از پدرش آب خواست. به علی‌اصغر که بدون آن تیر هم کارش تمام بود. به خود امام حسین که تشنه شهید شد. خیلی ها با لب های خشک و ترک خورده و گل‌گلوهای عطشان، فقط به کاسه های آب نگاه کردند آن شب.