زینب دید از سر و گردن سکینه خون میآید. ترسید. رفت جلو، دید گریه میکند. گوشش پاره شده و گوشوارهاش دیت مردی است. مرد هم گریه میکرد. زینب گفت: خبیث گریه برای چه میکنی تو که زشتترین کار عالم را کردی؟
مرد گفت: برای مصیبت شما اهلبیت پیامبر گریه میکنم.
زینب با حیرت و عصبانیت فریاد زد: خوب نکن!چرا این جنایت را با گریه میکنی؟
مرد گوشواره را در مشتش فشار داد و گفت: آخر من اگر نبرم کس دیگر میبرد.
زینب ندانست چه بگوید. نفرینش کرد: خدا دست و پایت را قطع کند و در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاندت.
-ڪٰفِيْل-
...
زینب بعد از اینکه همه را جمع کرد و سرشماری،فهمید یکی از بچهها نیست.
دوباره پا گذاشت در بیابان و نزدیک غروب میگشت دنبالش.میترسید پیدایش نکند و بچه بماند در تاریکی.از دور نقطه سیاهی دید.رفت سمت سیاهی.هرچه نزدیکتر میشد قلبش تندتر میزد.
بچه خوابیده بود زیر بوته خاری و دست و پایش را جمع کرده بود در شکمش.صورتش کبود شده بود و نفسش...نه!
ترس و تشنگی هم نفسش را برده بود،هم قلبش را ساکت کرده بود.
زنها و بچهها که جمع شدند در خیمه نسوخته خودشان را دیدند و امام سجاد را که از درد و ضعف و تشنگی روی زمین افتاده بود و نمیتوانست بنشیند.
آنها به حال سجاد گریه میکردند و سجاد به حال آنها.
-ڪٰفِيْل-
...
ماجرای عاشورا که تمام شد، شب آب آزاد شد. آنها ولی یادشان میافتاد به عباس که رفت برای آب و برنگشت، به علیاکبر که از میدان برگشت و از پدرش آب خواست. به علیاصغر که بدون آن تیر هم کارش تمام بود. به خود امام حسین که تشنه شهید شد.
خیلی ها با لب های خشک و ترک خورده و گلگلوهای عطشان، فقط به کاسه های آب نگاه کردند آن شب.
هروقت زینب(س) به بقیع میرفت
تا قبر مادرش زهرا(س) را زیارت کند؛
عباس(ع) از پشت سر علی(ع) از روبرو
حسن و حسن(ع) از چپ و راست مراقب بودند،
تا کسی جمال نورانی او را نبیند
و به او جسارت نکند...
ولی وای از بازار یهودیها...💔
-ڪٰفِيْل-
…
گفتند پسرت...گفت کدام پسر؟حسینم کو؟
دلش هزار تکه شد، وقتی شنید مولایمان حسین...💔