✨🍁✨🍁
🍁✨🍁
✨🍁
🍁
#پارت48
به خانه که رسیدم، پشت در، یادداشت مادر را دیدم.
نوشته بود با اسرا به خرید رفته اند.
حال دلم خوب نبودچهره ی غمگین آرش ازجلو ی چشم هایم کنارنمی رفت. بعد از عوض کردن لباسهایم وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم، کمی بهتر شدم. نزدیک اذان مغرب بود.
نشستم قرآن خواندم تا بالاخره اذان گفتند ومن برای خداقامت بستم.
یک حس عذاب وجدان باتمام وجود به من می گفت کارامروزم درست نبود.
تسبیحم را برداشتم و دوباره ذکر استغفرالله را شروع کردم.
هنوز مانده بود تا یک دور تسبیح تمام شودکه اشک از چشمهایم سرازیر شد.سر به سجده گذاشتم.
از سکوت خانه استفاده کردم و زجه زدم و از خدا خواستم که کمکم کند و صبرم را بیشتر کند.
آرامش گرفته بودم.
بلند شدم سجادهام را جمع کردم و تصمیم گرفتم یک شام خوشمزه برای مادر واسرا درست کنم. و فردارا هم روزه بگیرم. بایددلم را رام می کردم، مثل یک اسب وحشی شده بودآرامشش رافقط درکنارآرش می دانست. بایدبادلم حرف بزنم، اول با مهربانی بایدبتوانم قانعش کنم. اگرنشدباشلاق، مثل همان مهترهای خشن که اسبهای وحشی را رام می کردند.
در حال پخت و پز بودم که صدای پیام گوشیام امد. آقای معصومی بود خواهش کرده بود، برای خرید لباس ریحانه فردا همراهش بروم.
نوشتم:
– باید از مامانم بپرسم.
آقای معصومی:
–باعث زحمته، اگر زحمت بکشید خوشحال میشیم. ریحانه هم دلش براتون تنگ شده.
با خواندن متنش لبخند بر لبم امد.
یاد ریحانه و شیرین کاری هایش وادارم کرد بنویسم:
–دل منم تنگ ریحانس. چشم، من تا آخر شب بهتون خبر میدم. خودم اسم ریحانه را ازعمد نوشتم. گرچه دلم برای بابای ریحانه هم تنگ شده بود. برای مهربانی های پدرانه اش.
انگار از این پیام ها انرژی گرفته بودم.
در یخچال را باز کردم. هر چه صیفی جات در یخچال داشتیم را شستم و خرد کردم و توی پیاز داغ ریختم و تفت دادم. بعد رب آلو را با آب مخلوط کردم و روی موادریختم و دم گذاشتم.
سر سفره مادر واسرا با آب و تاب می خوردند و تعریف می کردند. مادر گفت:
– هم خوشمزس هم غذای سالمیه.
سعی کردم غذایم را کامل بخورم، تا فردا ضعف نکنم.
مادر لقمه اش را قورت داد و گفت:
🌱🔮🌱🔮🌱🔮🌱🔮🌱🔮🌱🔮🌱
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت48
نمیدانستم موضوع تلفن آقای طراوت را مطرح کنم یا نه. اصلا نمیدانستم چطور مطرح کنم که مشکلی پیش نیاید. یاد محبتهای کامران بد جور روی وجدانم راه میرفت. "نه به محبتهاش نه به این که دلش میخواد من از اینجا برم."
با صدای راستین به خودم آمدم. با مهربانی و لبخند همانطور که نگاهم میکرد پرسید:
–به چی فکر میکنی؟
"این چرا یهو خودمونی شد."
نگاهم را به میز مقابلم دادم.
از پشت میزش بلند شد و روبرویم روی صندلی نشست.
ضربان قلبم تند شد. دستهایش را در هم گره زد و کمی روی میزی که جلویمان بود خم شد. بوی عطرش حالم را عوض کرد. غوغایی در دلم به پا شد. از خودم ترسیدم. دیگر خودم را نمیشناختم. نخواستم به چشمهایش نگاه کنم. نگاهم را به پنجره دادم. ابرها دیده میشدند. سیاه رنگ بودند. در خرداد ماه چه وقت باران بود. سیاهی ابرها ترسی به جانم انداخت که باعث شد از جایم بلند شوم. به طرف در رفتم. دستم که روی دستگیره رفت گفت:
–کجا؟ حرفت رو بزن. از حرفش در جا میخکوب شدم.
دوباره رفت و پشت میزش نشست و گفت:
–اگه چیزی دستگیرت شده بگو، خیالت راحت باشه.
نگاهش نکردم. کمی از در فاصله گرفتم و با لرزشی که در صدایم ایجاد شده بود گفتم:
–نمیدونستم پریناز خانم باهاتون شرط گذاشتن که من رو تا اخراج نکنید...
با بُهت پرسید:
–کی بهت گفته؟
–مهم نیست. خواستم بگم اگر اینجا موندن من باعث شده...
دوباره از جایش بلند شد.
–پرسیدم تو از کجا میدونی؟
–نمیتونم بگم؟
–پشت در اتاق من گوش وایساده بودی؟
با دهان باز نگاهش کردم.
–نکنه اینجا جاسوس داره؟ اخم کردم.
– گوش واینساده بودم. از دهن یکی شنیدم.
چشمهایش گرد شد.
–نگو از دهن پری ناز شنیدی که باورم نمیشه.
سرم را به طرفین تکان دادم.
–پس از دهن کی شنیدی؟
با عجز نگاهش کردم.
–اگه قول میدید بین خودمون بمونه میگم.
با تکان دادن سرش اشاره کرد که قول میدهد.
–از دهن آقای طراوت وقتی داشت تلفنی با یکی حرف میزد.
با لکنت گفت:
–ب...ا...کی؟
–چیزی نگفتم و فقط شانهایی بالا انداختم.
شل شد و خودش را روی صندلی رها کرد. نگاهش خیره به روبرو بود.
برای چند دقیقه به همان حال ماند. جلو رفتم.
–آقای چگینی حالتون خوبه؟
دستهایش را جلوی صورتش گرفت و نفسش را محکم بیرون داد.
–تو مطمئنی؟
جوابی ندادم.
–یعنی جلوی تو حرف میزد؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم.
چشمهایش را ریز کرد.
–پس چطوری شنیدی؟
–خب، من پشت در بودم، اون نمیدونست. ایستاده بود همونجا حرف میزد.
–کدوم در؟
–تو آبدارخونه.
–آبدارخونه که در نداره.
سکوت کردم و به طرف در راه افتادم.
نزدیکم آمد و به چشمهایم خیره شد.
از حرف زدنم پشیمان شدم. فکر نمیکردم اینقدر به هم بریزد. گفتم:
–حالا چه فرقی داره، بعد پا کج کردم تا خودم را به در برسانم.
آستین کُتم را گرفت. تیز نگاهش کردم.
بیتفاوت به نگاهم گفت:
–درست توضیح بده که بتونم باور کنم.
دستم را کشیدم. اخمم عمیقتر شد. دلم نمیخواست در این حال ببینمش ولی از کارش خوشم نیامد. جدیتر از همیشه گفتم:
–من توضیحم رو دادم برام مهم نیست که باور میکنید یا نه.
فوری از اتاق بیرون آمدم و به طرف میز خودم رفتم.
پشت سیستم که نشستم کامران چای به دست داخل اتاق شد و با لبخندی پرسید:
–توام چای میخوری؟
یاد گل رزی افتادم که دوباره صبح برایم آورده بود. نمیدانستم این محبتهایش را باید به حساب چه میگذاشتم. با حرفهایی که موقع حرف زدن با تلفنش شنیدم اعتمادم نسبت به او کمتر شد.
هنوز اخم داشتم. گفتم:
–آقای طراوت میتونم باهاتون حرف بزنم؟
لیوان چایش را روی میزش گذاشت و جلوی میز من ایستاد.
–جانم بفرمایید.
از لحنش معذب شدم. انگار جنس محبتهایش از نوع مصلحتی یا سرکاریست. انگار دختربچهایی بودم که میخواست با شکلاتی سرگرمم کند.
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
.....★♥️★.....
#الهام
#پارت48
_چرا ؟
_چون الان مادرجون زنگ زد گفت ما هم بریم پایین میخواد سوغاتی ها رو تقسیم کنه . دوست داره ما پیشش
باشیم
_آخ جون .پس من برم ؟
_آره برو من یکم کار دارم خودم میام
_پس بابای
_به سلامت
درسته میخواستم تنهایی با ساناز حرف بزنم ولی خوب سوغاتی الان مهمتر بود دیگه . رفتم پایین . عمه مریم و
مادرجون تنها بودند معلوم بود سانی هنوز داره عصرونه میخوره !
منم از فرصت استفاده کردم و خودم رو کلی برای مادرجون لوس کردم تا وقتی بقیه بیان . ولی این سانی عجیب
زیرک بود همین که اومد تو و دید من کنار مادرجون نشستم دستشو زد به کمرش و گفت :
_خوشم باشه ! خانوم فعال شدند ... بوی سوغاتی به دماغت خورده الی جون ؟؟
_برو بابا ! مگه من مثل توام که فقط سر یخچال باشم ؟ من از وقتم استفاده میکنم عزیزم
سپیده نشست پیش عمه و گفت : بسه تو رو خدا من میخوام برم درس بخونم وقت ندارم . بیایین ببینیم مادرجون
کدوممون رو از همه بیشتر دوست داشته و چی برای کی آورده !؟
زنعمو مثل همیشه با آرامش خندید و گفت : دخترا زشته والا ! یکی از اینجا رد بشه و حرفاتونو بشنوه فکر میکنه تا
حالا نه سوغاتی گرفتین نه درست و حسابی زندگی کردین !
مادرجون که قربونش برم فقط به ما نگاه میکرد و نخودی میخندید انگار خودش بهتر میدونست دعواها هنوز ادامه
داره !!
که اتفاقا ادامه داشت چون برای سانی و سپیده پارچه مجلسی خیلی شیک آورده بود که از همین الان سانی شروع
کرد براش الگو کشیدن. ولی نوبت من که شد یه پارچه مشکی گرفت دستش و بهم گفت :
_بیا عزیزم . اینو که دیدم فقط یاد تو افتادم و بس ! مطمئن بودم از همه چیز بیشتر برازندته . بیا بنداز سرت ببینم
خوشگل میشی یا نه مادر؟
با تردید گرفتم و بازش کردم . چادر عرب بود ! یعنی سوغاتی آوردنت هوار بشه تو مخم ! اینا که همین شاه
عبدالعظیم خودمون میریزه ۳ تا ۱۰۰۰ !
سانی زد زیر خنده : ایول مادرجون ! خوب میدونی چجوری حالگیری کنی اساسی
مادرجون : اتفاقا این از پارچه تو گرون تر شد دخترم
همه زدن زیر خنده . نمیخواستم دلش بشکنه بلند شدم و انداختم سرم . خیلی اندازه بود سایزش
همه شروع کردن تعریف کردن و به به چه چه گفتن ! ولی آخه من کی چادر میپوشیدم ؟ اینو میگن سیاست دیگه !
کلی تشکر کردم و رفتم مادرجون رو بوسیدم . اصلا هم به متلکهای سانی جوابی نمیدادم . تو دلم گفتم دارم برات
لیاقت نداشتی که برات از قصه دلدادگی هام بگم ! همینجوری داشتم حرص میخوردم که نگاهم روی دست مادرجون
خیره موند . یه پارچه براق صورتی از توی ساکش درآورد که توی هیچ پاساژی لنگشو ندیده بودم ! خیلی قشنگ و
شکیل بود جوری که همه با دیدنش ساکت شدند !
#پارت48
رمان آنلاین
#مثل_پیچک🌱
نویسنده #مرضیه_یگانه
فردای آن روز، انگار مهمانان خانه ی خانم جان، قصد رفتن کردند.
با آن که می دانستم این رفتن یعنی پایان کار من و مهیار، اما حاضر نبودم از اتاق بیرون بیایم. تا اینکه عمه سراغم آمد.
کنار پنجره اتاقم به حیاط خیره شده بودم. به آقا آصف که داشت وسایل را در ماشین میچید و برادرش و رهام که همه در تکاپو بودند.
یک لحظه نگاهم روی رهام نشست و نمیدانم چه جاذبهای در نگاهم بود که او هم نگاهش، از بین آن همه اشیاء دیدنی، سمت من کشیده شد.
سرش یک لحظه بالا آمد و مرا دید. نگاهش ماند روی نگاه من که در اتاق باز شد.
_خوبی مستانه؟
عمه بود. جوابی ندادم. گفتنی نبود حالی که در معرض تماشا بود.
او آمد و کادویی که روی دستش داشت را زمین گذاشت و همانجا دو زانو روی زمین نشست :
_ توران برای تو خریده... تا لباس مشکیتو در بیاری.
از کنار پنجره برخاستم و سمت عمه رفتم. مقابلش نشستم و نگاهی به روسری مجلسی قرمز و سفیدی که تا خورده بود، انداختم.
و آن بلوز ساده سفید رنگ خانگی که قرار بود جای بلوز مشکی تنم را بگیرد.
_شما چی؟... لباس مشکی تون رو در میارید؟
انگار انتظار این سوالم را نداشت.
_خب راستش....
این تامل، خودش تمام حرف های مهیار را به من ثابت کرد.
_پس قراره مهیار با رها نامزد کنه؟
عمه دستپاچه شد :
دستش را در هوا تکان داد :
_ نه... اون فقط یه پیشنهاد بود.
پوزخندی زد و من با نوک انگشت اشاره، تای مرتب و منظم روسری را بر هم زدم.
_پیشنهاد خوبی بود اتفاقاً... اگر نگران نظر من هستید یا اینکه من ناراحت میشم، نگران نباشید ... اتفاقا شاید رها و مهیار گزینه خوبی برای هم باشند.
فقط سرم بالا اومد و نگاهم در نگاه بی تاب عمه نشست.
_فقط قبلش آزمایش بدن، بعد نامزد کنند... که بلایی که سر من اومد، دیگه تکرار نشه.
عمه لبانش را از هم گشود تا حرفی بزند که فوری ادامه دادم :
_ نگران حال من هم نباشید... خوبم... خوبم و پیش خانم جان میمونم... اگر نامزدی دعوت بشم، حتما میام.
_مستانه.
لبخندی زدم که گرچه لبخند بود اما پشتش کلی بغض داشت که سعی داشتم از نگاه دقیق عمه پنهان بماند.
_مبارکش باشه... از طرف من به مهیار هم تبریک بگید... هنوز هیچی معلوم نیست...
_معلومه عمه جان... از اینکه توران خانوم، که سالی یک بار هم، دیدن خانم جون نمیاد، این همه راه اومده تا لباس مشکی من و شما رو در بیاره... از این که اومده تا منو محک بزنه که چقدر حالم خوبه یا خرابه... که تحمل دیدن یه نامزدی رو قبل از رسیدن سالگرد پدرم دارم یا نه... اینا همه نشونه اینه که همه چی بین من و مهیار تموم شده.
🌺رفتن به پارت اول👇🌺
https://eitaa.com/hadis_eshghe/18459
🖌 به قلم نویسنده محبوب #مرضیه_یگانه
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال واسم نویسنده⛔️
🦋✨کانال حدیث عشق✨🦋
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•