eitaa logo
🌱 حـــديثــــ‌ عـــشـــق (رمان)
6.2هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.9هزار ویدیو
27 فایل
❤ #حـــديثـــ‌عــشــقِ تــو دیــوانــه کـــرده عــالــم را... 🌿 رمان آنلاین #چیاکو_از_خانم_یگانه تبلیغاتمون🪄💚 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
✨🍁✨🍁 🍁✨🍁 ✨🍁 🍁 نبود آرش در دانشگاه یک حس بدی بود. انگار گمشده داشتم، با این که وقتی بود نه بهش توجه می کردم و نه نگاهش می کردم. ولی انگار دلم گرم میشد، که البته می دانستم نباید این طور باشم. وقتی به سوگند گفتم به بیمارستان رفتم و آرش را دیدم و چه حرف هایی بینمان ردو بدل شده. اخمی کردو گفت: – باید تصمیمت رو جدی بگیری، اینجوری اونم هوایی تر میشه و سختره. می دانستم درست می گوید، ولی امان از این دلم. آهی کشیدم و به سوگند گفتم: – احساس کردم بی معرفتیه اگه نرم. یه جور قدر دانی بود. ولی دیگه حساب بی حساب شدیم. سوگند نچ نچی کردوگفت: –خیلی اذیت میشیا. ــ آره، خیلی. بعد از دانشگاه سوار مترو شدم.خیلی گرسنه بودم. نگاهی به ساعتم انداختم. هنوز تا افطار خیلی مانده بود. وقتی به ایستگاه مورد نظر رسیدم، دیدم آقای معصومی آن سمت خیابان بچه دربغل در ماشین نشسته. چشمش که به من افتاد از ماشین پیاده شد و با لبخند جلو امد و سلام کرد. همیشه از این همه احترام و توجه اش شرمنده می شدم. راه رفتنش خیلی بهترشده بود. ریحانه بادیدن من خندیدو ذوق کرد. بغلش کردم و چندتا ماچ محکم ازلپش گرفتم و قربان صدقه اش رفتم. پدرش با لبخند نگاهمان می کرد. امروز خوش تیپ تر شده بود. معلوم بود به خودش و دخترش حسابی رسیده است. ولی موهای ریحانه را ناشیانه خرگوشی بسته بود. از نگاه من متوجه شدو گفت: –هنوز زیاد وارد نشدم. برسش رو آوردم، اگه مرتبش کنید ممنون میشم. نشستیم داخل ماشین و موهای ریحانه را به سختی درست کردم. از بس تکان می خورد. آقای معصومی دستش را دراز کردو از صندلی عقب نایلونی برداشت و دستم داد و گفت: –یه کم خوراکی گرفتم فعلا بخورید ته دلتون رو بگیره، تا بعد از خرید بریم یه جای خوب غذا بخوریم. از یک طرف شرمنده محبتش شده بودم که اینقدر حواسش هست، ازطرفی نمی خواستم روزه بودنم رامتوجه شود. همان طور به نایلونی که در دستم مانده بود خیره بودم و فکر می کردم چه بگویم که دروغ هم نباشد. –چیه؟ نکنه ناسالمه، مامانتون منع کرده. ــ نه، فقط اشکالی نداره بعدا بخورم؟ ــ هر جور راحتید. یک کلوچه ازنایلون درآوردم و گفتم:
🕰 –آقای طراوت ببخشید می‌خواستم بدونم منظورتون از این محبتها چیه؟ سوالی نگاهم کرد. به گل رز اشاره کردم و گفتم: –منظورم این جور کارهاست. لبش کش آمد و گفت: –اشکالی داره به خانم متشخصی مثل شما گل بدم؟ اینا نشونه‌ی محبته، نشونه‌ی دوستی. –اونوقت نتیجه‌ی این دوستی؟ گل را برداشت بو کرد و گفت: –حالا خیلی زوده برای نتیجه گیری. چه می‌گفتم؟ می‌گفتم از الان باید تکلیف را روشن کنی آن‌وقت به امروزی نبودن متهم میشدم. می‌گفتم من این جور دوستیها را نمی‌پسندم برچسب اُملی رویم می‌چسباند. –ببخشید تو محیط کار فکر نمی‌کنم این گل دادنا صورت خوشی داشته باشه. خیلی راحت گفت: –من که دعوتتون کردم بریم بیرون، رستورانی جایی، خودتون قبول نکردید. –آخه جوابتون برای دعوتتون قانعم نکرد. –ای‌بابا این همه همکار با هم میرن رستوران مگه دلیل میخواد؟ –اونا احتمالا تفکراتشون شبیهه همه. دنبال دلیل نیستن. گل را برداشتم و بین انگشتهایم چرخاندم. –برادرم همیشه میگه آدمها برای همه‌ی کارهاشون دلیل دارن. شما دلیل گل آوردنتون چیه؟ سرش را تکان داد و لبخند زد. –احتمالا برادرتون هم مثل شما زیادی سخت می‌گیرن. –شما واسه همه گل میبرید؟ یعنی الان به جای من یه خانم دیگه بود هم بهش گل می‌دادید؟ شانه‌ایی بالا انداخت. –بهش فکر نکردم. بعد از اتاق بیرون رفت. بعد از تمام شدن ساعت کاری موبایلم زنگ خورد. راستین بود، گفت که بعد از این که همه رفتند می‌خواهد با من صحبت کند. البته نیازی به تلفن نبود من مدتی بود که به بهانه‌ی کار زودتر از او از شرکت بیرون نمی‌رفتم. گرچه او در اتاق دیگری بود ولی انگار همین که می‌دانستم نزدیکم است برایم کافی بود. گاهی منتظر می‌ماندم تا صدای قدمهایش را موقع رفتن بشنوم. یا صبح هنگام آمدنش، سعی می‌کردم زودتر از او خودم را به شرکت برسانم و منتظر آمدنش باشم. قدمهایش را می‌شمردم تا به اتاقش برسد. گاهی که چند دقیقه دیر می‌کرد مدام به ساعت نگاه می‌کردم و نگران میشدم. آقای طراوت موقع رفتن گفت: –شما که دوباره نشستید؟ –یه کم کار دارم، شما بفرمایید. جلوی میزم ایستاد و گفت: –می‌خواهید کمکتون کنم بعد خودم برسونمتون؟ بدون این که چشم از مانیتور بردارم گفتم: –نه، ممنون، خودم میرم، شما بفرمایید. چند دقیقه بعد از این که آقای طراوت رفت. خانم ولدی با تی وارد اتاق شد و گفت: – تا کی میخوای بمونی؟ چند روزه دیرتر از همه میری، یعنی اینقدر کار داری؟ سرم را تکان دادم. –تقریبا. خانم ولدی با تی از اتاق بیرون رفت. کمی طول کشید تا کارم تمام شود. همین که سیستم را خاموش کردم، راستین در قاب در ظاهر شد. با دیدنش قلبم حوار شد روی تمام رویاهایم. چهره‌اش مثل همیشه نبود. – چند دقیقه بیا اتاقم. وقتی احضارم می‌کرد حالم عوض میشد. انگار تمام سلولهای بدنم چشم می‌شدند برای دیدنش، گوش می‌شدند برای شنیدن، و تنها عضوی که از کار می‌افتاد زبانم بود که به سختی در دهانم می‌چرخاندمش. وارد اتاق که شدم گفت: –در رو ببند و بیا بشین. روی صندلی جلوی میزش نشستم. انگار چندتا از مویرگهای چشمش پاره شده بود تمام سفیدی چشمش قرمز بود. نگران گفتم: –چشمتون... دستش را در هوا پرت کرد و گفت: –ولش کن فقط بگو چطوری حرفهای کامران رو شنیدی. حرفهایی که یکی دوساعت پیش گفتی دیوانه‌ام کرده. معنیش می‌دونی چیه؟ حرف اخراج کردن تو رو پری ناز بعد از او دعوا بهم گفت. منم که به هیچ کس چیزی نگفتم چون اصلا برام مهم نبود. این یعنی این که پری ناز با کامران در ارتباطه، برام سواله چرا باید در مود این موضوع حرف بزنن، آب دهانم را قورت دادم. اصلا فکر این چیزها را نکرده بودم. راستین ادامه داد. –حداقل تو دیگه با من همکاری کن. خام گل آوردن کامران نشو، اون فکر میکنه... حرفش را بریدم. –من نمی‌خوام به جاسوسی متهم بشم. بلند شد و با صدای بلندی گفت: –جاسوسی؟ اون موقع که تلفن کامران رو گوش می‌کردی، جاسوسی نبود؟ –من نمی‌خواستم گوش... به طرفم آمد و در حالی که دندانهایش را روی هم فشار می‌داد گفت: –میگی پشت در بود، کدوم در، یه دروغی گفتی که خودتم توش موندی. بلند شدم. دیگر تحمل حرفهایش را نداشتم. –من دروغ نگفتم، بیایید نشونتون بدم. به طرف آبدار‌خانه رفتم و در اتاقک را باز کردم. او هم دنبالم آمد و با بهت به داخل اتاقک نگاه کرد. خانم ولدی که آماده شده بود و کیف به دست ما را نگاه می‌کرد پرسید: –چی شده آقا؟ راستین بدون توجه به سوال او از من پرسید؟ –تو اینجا چیکار داشتی؟ سرم را پایین انداختم. –کار داشتم دیگه، کار شخصی، باید همه‌چیز رو به شما گفت؟ بعد با حالت قهر به اتاقم رفتم و کیفم را برداشتم. موقع خارج شدن از شرکت شنیدم که از خانم ولدی در مورد اتاقک می‌پرسید. ... .....★♥️★.... .....★♥️★.....
رمان آنلاین 🌱 نویسنده _مستانه باور کن ما هنوز هیچ تصمیمی نگرفته ایم. _خب تصمیم بگیرید... لباس مشکی تون رو که در آوردید ... کار مهیار هم که بستگی به جواب مثبت خودش داره... پس تمومش کنید... عمه، باور کنید برای من هیچی دیگه مهم نیست... ناراحت نمیشم... همه چی برای من تموم شده است. عمه سرش را از من برگرداند و همراه آه بلندی، اشک ریخت : _ به خدا، منو آصف هم راضی به این ناراحتی تو نیستیم... ولی چه کنیم که نه داداش خدا بیامرزم راضی بود، نه جواب آزمایش تون خوب بود، که ما کوتاه بیایم... قسمت نبود حتما. سرم چرخیده بود به طرف دیگر اتاق، جایی که نیم رخ تنها در معرض دید عمه بود و اون دید که از گوشه چشم چپم اشکی فرو ریخت. _آره قسمت نبود... من دلگیر نیستم... برید به سلامت . عمه باز آه کشید و نگاهم کرد. درست لحظه ای که چشم راستم هم پر از اشک شده بود که سرم را پایین گرفتم و کمی بعد دست دراز کرد و مرا سمت خودش کشید و صورتم را بوسید و بی خداحافظی رفت. اما من دروغ گفته بودم. دروغی به بلندای تمام عمرم. برای من مهم بود. مهیار برای من و زندگی ام، مهم بود و خاطره ها با دو دست قوی داشت گلویم را می فشرد تا بی تابم کند تا فریاد بکشم « خدا... قسمت این بود واقعاً...؟! تقدیر که میگفتن همین بود؟... به همین اندازه تلخی؟!» کنار دیوار ایستادم و باز با چشمان اشکی، از کنار پنجره به حیاط خیره شدم. خانم جان داشت مهمان هایش را بدرقه می کرد و این بار چشم من فقط روی مهیار خشک شده بود که بغضم گرفت. حال پریشانش را از همان پشت پنجره و از همان فاصله هم می توانستم به خوبی ببینم و شکست بغضم و با دست مانع فریادم شدم و دیدم چگونه خاطرات جلوی چشمانم رژه رفت. از کودکی تا نامزدی بی سرانجام ما و تمام شد! آنها رفتند و من سقوط کردم به چاه تنهایی خودم. خودم را در چهاردیواری اتاقی، زندانی کردم که همه زندگی من در همان چهار دیواری انگار خلاصه شده بود. به همان کوچکی و به همان اندازه دلگیری. دلم حتی خانه ی خانم جان را هم نمی خواست. خاطرات را نمی خواست و من مانده بودم چطور از شر پیله های محکم خاطراتی که دورم تنیده شده بود، خلاص شوم. فردای آن روز بعد از آنکه دو روز خودم را در اتاق حبس کردم بالاخره در اتاقم را گشودم. سکوت خانه خانم جان را دلتنگ تر می کرد که با صدای گریه خانم جان، این سکوت شکسته شد. _خدا این چه قسمتی بود!؟ پاهایم خشک شد کنار دیوار اتاق پذیرایی و گوش سپردن به زمزمه های دلتنگی خانم جان. _به من بگو... من چیکار کنم... پسرم و عروسم ازم گرفتی... حالا بهم بگو با دخترشان چیکار کنم؟! آه کشید. بلند و آتشین. آنقدر که مرا هم سوزاند و یکدفعه همراه ناله ای فریاد زد: _خدا... فوری سمت پذیرایی دویدم. با دستش پیراهن سرهمی مشکی که پوشیده بود را درست جایی نزدیک قلبش می‌فشرد. _خانم جون... حالت خوبه؟ خانم جون هم ساکت شد و از درد صورتش کبود. فریاد زدم : _خانم جون تو رو خدا تو دیگه تنهام نذار.... 🌺رفتن به پارت اول👇🌺 https://eitaa.com/hadis_eshghe/18459 🖌 به قلم نویسنده محبوب حتی بالینک کانال واسم نویسنده⛔️ 🦋✨کانال حدیث عشق✨🦋 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•