حافظهـ
#قسمت_دوم
بعد از صحبتهای علیرضا درمورد شهیدان بختی، دیدم سر ذوق است و خاطرات مربوط به آزادسازی تدمر خوب یادش میآید، خاطراتی که قبلا نگفته بود. از خدا خواسته گذاشتم بگوید فقط هر از گاهی جهت تکمیل خاطرات سوالی میپرسیدم. در آخر هم هیچکدام از سوالاتی که از قبل طراحی شده بود، پرسیده نشد.
مصاحبه تمام شد. موقع بدرقه علیرضا گفت فکر کنم یک کتابی میخواستی بدهی به من. خوب یادش مانده بود. راستی کتابخوان است. کتاب را پیدا کردم و دادمش. تا دم در همراهش رفتم. قبل از خداحافظی گفتم خدا کند فردا باران ببارد تا شما سر کار نروید و باز هم قرار مصاحبه بگذاریم. خندید: «خدا بزرگ است.»
چند ساعت گذشت، تماس گرفت. با خنده گفت: «من مثل اینم یا این مثل منه.» دوزاریام نیفتاد، پرسیدم کیو میگید؟ «همین کتاب ابوباران، نجیب را میگم.»
- آها، آره زندگیش شبیه شما هست.
- راستی اون حاشیه نگاری شما هم خوبه.
- حاشیه نگاری من!؟ چیزی ننوشتم.
- چرا یک سری مطالب توی بعضی صفحات نوشتی.
یادم آمد، جا خوردم، وای نکنه ناراحت بشه. مطالب درمورد تجربه مصاحبهام با بچههای فاطمیون و خصوصیات مهاجرین بود؛
- راستش من این کتاب را خواندم و یک جایی ارائه دادم. این نکات را هم جهت همان ارائه توی بعضی صفحاتی که مرتبط بود یادداشت کردم. شما کاری به نوشتههای من نداشته باشید.
خندهاش گرفت؛
- اتفاقا خوبه.
- یادم نبود که چیزی توی کتاب نوشتم وگرنه این کتاب را به شما نمیدادم.
- اشکال ندارد. کتاب جذابی هست، زمین نگذاشتمش. نکاتی که نوشتید بین خیلی از بچههای اتباع مشترک هست.
حدس زدم اول صفحات کتاب را برگ زده و همه نوشتههایم را خونده. از اینکه استقبال کرده بود خوشحال شدم. آن لحظه به نظرم آمد بحث را عوض کنم.
- راستی آقای محمدی فردا هم یک وقتی را هماهنگ کنیم.
- انشاءالله هماهنگ میکنیم.
۱۴۰۱/۱۱/۰۵
امروز صبح زنگ زدم علیرضا، قرار مصاحبه شد ساعت ۱۵:۳۰ نزدیک فلکه خاتون و داخل نیسان وانت علیرضا.
کتاب را گذاشته بود روی داشبورد نیسان. آمدیم سمت ترمینال کاراندیش. هوا ابری شده بود و سرد. مصاحبه مشابه جلسه قبل با علیرضا شروع شد و من فقط جهت تکمیل خاطرات گاهی سوال میپرسیدم. از داعشی که عضو فاطمیون شد تا افسری که موقعیت خوبش در ارتش افغانستان را رها کرده بود و آمده بود سوریه. از دیرالزور و بوکمال تا شهادت حاج قاسم و عطشش برای انتقام از آمریکاییها.
ناچار باید مصاحبه را تمام میکردیم. دیگر نم نم باران هم شروع شده بود.
۱۴۰۱/۱۱/۰۶
روایت رسول محمدی
از مصاحبه با علیرضا محمدی رزمنده و جانباز لشکر فاطمیون
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
روایت یک حکم #قسمت_اول جلسات محاکمه متهمین پرونده حمله تروریستی چهار آبان ۱۴۰۱ به حرم شاهچراغ از بهم
#قسمت_دوم
حامد بَدَخشان (ضارب حمله تروریستی شاهچراغ)، فاضل (تبعه ازبکستان)، رافائل عادل اوف (تبعه کشور آذربایجان) و حامد احمد (تبعه تاجیکستان) از جمله مهمانهای داعشی سه متهم بودند.
رافائل، فاضل و حامد بدخشان، نزدیک به ۲۰ روز در خانهی سید نعیم هاشمی قتالی به صورت مخفیانه زندگی میکردند. چند روز قبل از حمله تروریستی حرم شاهچراغ، سید نعیم برای حامد ضارب با نام جعلی، بلیط اتوبوس تهران به شیراز تهیه میکند و ضارب از تهران به شیراز میآید. در شیراز محمدرامز از او میزبانی کرده و شرایط حملهی حامد به حرم شاهچراغ را فراهم میکند.
بعد از شش جلسه، رافائل و فاضل از تهران به شیراز آورده شدند و ادامه جلسات با حضور این دو نفر تشکیل میشد.
علت آوردن آنها به شیراز، مشخص شدن میزان نقش محمد رحمانی در این حادثه بود که آیا وی در اسکان دادن به حامد بدخشانی نقش داشته است یا خیر.
با اظهارات فاضل و رافائل و مدارکی که وجود داشت، مشخص شد محمد رحمانی نقشی در اسکان حامدِ بدخشان نداشته اما همچنان متهم بود به تحویل گرفتن اعضای داعش از کشورهای همسایه و اسکان دادن آنها در ایران و فرستادن اعضای داعش به صورت قاچاقی از ایران به افغانستان.
سید نعیم همچون محمدرامز، همکاری با حامد (ضارب) را پذیرفت اما گفت: «از نیت ضارب خبر نداشتم» در حالی که مستندات چیز دیگری را میگفت.
از جمله اسناد موجود در پرونده، گزارش موفق بودن عملیات به مسئولین بالا دستی داعش توسط سید نعیم و محمد رامز بود.
*سید نعیم هاشمی قتالی به اتهام تحویل گرفتن و اسکان دادن حامد بدخشان به مدت ۲۰ روز در خانهی خود، تهیه سیم کارت و بلیطِ تهران به شیراز با نام جعلی برای ضارب، متهم ردیف دوم پرونده شد.*
جلسات محاکمه متهمین در ۲۴ اسفند ۱۴۰۱ به پایان رسید.
مدتی بعد، احکام صادر شده برای متهمین در رسانهها منتشر شد.
حکم محمدرامز رشیدی و سید نعیم هاشمی قتالی، اعدام اعلام شد.
محمد رحمانی به ۲۵ سال حبس، مصطفی جان امانی به ۱۵ سال و یک روز حبس و حمیداله کابلی به پنج سال حبس محکوم شدند.
حکم محمدرامز رشیدی (ملقب به ابوبصیر) و سید نعیم هاشمی قتالی (ملقب به ابواُسامه) در صبحگاه ۱۷ تیرماه ۱۴۰۲ در محل شروع عملیات تروریستی حمله به حرم حضرت شاهچراغ، اجرا شد.
روایت عبدالرسول محمدی و زهرا قوامی فر از فرآیند منجر به صدور حکم متهمین حمله تروریستی به حرم مطهر شاهچراغ
۱۷ تیر ۱۴۰۲
پن: شرح کامل جلسات دادگاه را در مطالب گذشته کانال حافظه بخوانید.
تاریخ را به حافظه بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
مسافر کوچولوی اربعین
#قسمت_دوم
بعد از نماز صبح راه افتادیم. چند تا ستون جلو رفتیم. وسط راه دختری همسن خودم دیدم. رفتم جلو تا باهاش دوست بشوم.
اِ اِ انگار کوثره!!!
- کوثر تو هم اومدی؟ از پشت نشناختمت. این چیه دستت؟ چقدر قشنگه. از کجا خریدی؟
-پرپری هست پارسال از حرم امام رضا (ع) خریدمش.
- حرم امام رضا؟!
- آره. وقتی مشهد رفته بودیم جلوی گنبد امام رضا(ع) ایستادم و گفتم :«این پرپری را خریدم تا ببریم پیش امام حسین.» امام رضا (ع) حرفم رو گوش داد. پارسال و امسال دارم میام. این پرپری رو هم با خودم میارم تا مثل خادما باشم.
-این سوت چیه دور گردنت؟
- سوت را از توی اسباب بازیهام پیدا کردم. بندش کردم و دور گردنم انداختم تا اگه گم شدم سوت بزنم .
-چه فکر خوبی .کوثر، یهچی بهت بگم؟
-آره
-یه شهیدی هست، هرچی بخوای بهت میده.
- واقعا؟ از کجا میشناسیش؟
-مامانم تو راه قصهاش رو تعریف کرد. گفت هرچی از امام حسین و این شهید بخواید بهتون میده.
-تو چی خواستی؟
-خواستم تا لب مرز زود ماشین گیرمون بیاد. واقعا هم تا از مرز رد شدیم یه اتوبوس خالی ایستاده بود و سوار شدیم.
-تازه پارسال هم، تو راه خسته شده بودم. بهانه گرفتم که بریم خونمون. دلم برای اتاق و تختم تنگ شده. تو بغل مامانم از خستگی خوابم برده بود. صبح از خواب بیدار شدم دیدم رو تخت هستم.
-تخت کجا بود؟
-خونه ی یک خانم عرب.
-مامانم میگه امام حسین خیلی حواسش به بچهها هست.
- امام حسین(ع) خیلی مهربونه. منم وقتی این پرپری رو خریدم خیلی دوست داشتم خادم حرم امام حسین(ع) بشم.
- مگه بچهها هم میتونن خادم بشن؟
- آره تو بغل مامانم بودم. پرپری هم دستم بود. سمت حرم رفتیم. خیلی شلوغ بود. یک دفعه خانم خادم صدامون زد. من رو از مامانم گرفت و گذاشت زیر گنبد کنار ضریح. به مامانم هم گفت :« برو ۱ ساعت دیگه بیا.» اما مامانم همون اطراف ایستاد. منم مشغول بازی شدم.. اینقدر خوش گذشت. با این پرپری میگفتم:« خانم بفرما. خانم برو کنار.» کنار گنبد یاد دوست مامانم افتادم. بچه نداشت. بهم گفتهبود :«رفتی حرم، زیر گنبد برام دعا کن. تا خدا یه بچهی خوب مثل شما بهم بده.» منم براش دعا کردم و خدا بهشون بچه داد.
مامانم بعد یک ساعت اومد دنبالم، پاهام رو روی زمین میکوبیدم و داد میزدم اینهمه با پای پتی اومدم کربلا برا همین ی ذره؟
-خوش به حالت یک ساعت کنار حرم بودی؟ حرم خیلی خوشکله. حیاطش هم خیلی بزرگه. همهجا برق میزنه، یه جاییش هم حرم امام ابوالفضل بود. اما من کنار حرم نموندم فقط دست زدم و بوس کردم.
- اما امام حسین(ع) همه جا کمکمون میکرد. پارسال وقتی میخواستیم برگردیم به مامانم گفتم:«خستهام نمیتونم راه برم.» مامانم گفت: حالا یهکم دیگه راه بیا، ایشالله امام حسین کمک میکنه. یهدفعه یه ماشین مثل کامیون جلومون ایستاد و گفت:« سوار شید.» ما را تا کنار اتوبوسها برد. من و مهدی از خوشحالی بهش گفتیم :«شکراً حبیبی»
اون آقا که دید ما عربی حرف میزنیم ذوق کرد. 2 تا آبمیوه بهمون داد.
اینقدر حرفزدیم، که تشنمون شد. رفتیم کنار موکب،
-آقا آقا. مای بارد مای بارد
-هلا بیکم،
- شکرا
از عربی همینها را بلد بودیم. همه جا هم میگفتیم.
صدای مامانها بلند شد :«دخترا چقدر حرف میزنید وقت خداحافظیه.» یک دفعه کوثر گفت :«انشاءالله کربلا برید صلوات» صدای کوثر اینقدر بلند بود که همهی آدمهایی که کنارمون بودند، صدایش را شنیدند و بلند صلوات فرستادند.
رفتم پیش مهدی گفتم :« بیا با هم فیلم های اربعین پارسال رو نگاه کنیم اونجایی که هر دوتامون تو کالسکه نشسته بودیم و شعر میخوندیم.»
قدم قدم با یه علم ایشالله اربعین میام سمت حرم...
نزدیکهای حرم بودیم. جلوی حرم از مامانم پرسیدم :«مامان چرا شما و مامان کوثر بهم گفتین "خدا رو شکر که کامشون رو با تربت امام حسین برداشتیم؟"اصلا کام یعنی چی؟؟»
خاطرات فاطمه آزمند و کوثر کهندلپور از ایام اربعین
تنظیم: خانم زهراسادت هاشمی
تاریخ را به حافطه بسپارید:
@hafezeh_shz