هدایت شده از جشنواره مردمی فیلم عمار | استان فارس
📣 شروع اکران آثار سیزدهمین جشنواره مردمی فيلم عمار در *استان فارس*
🕓 زمان: شنبه 24 دی ماه لغایت دوشنبه 26 دی ماه
از ساعت 15 الی 20:30
📌مکان: *سینما شیراز* حدفاصل چهارراه پانزده خرداد و چهارراه خیرات
🎥 برنامه های اکران متعاقباً اعلام می شود.
☎️ برای تهیه بلیط و حضور در مراسم با شماره 09020113508 تماس حاصل نمایید
@ammarfilm_fars
هدایت شده از جشنواره مردمی فیلم عمار | استان فارس
🎥 زمانبندی اکران آثار منتخب سیزدهمین جشنواره مردمی فيلم عمار در *شیراز*
☎️ برای تهیه بلیط و حضور در مراسم با شماره 09020113508 تماس حاصل نمایید.
@ammarfilm_fars
هدایت شده از جشنواره مردمی فیلم عمار | استان فارس
📌*نشست نقد و بررسی* آثار مربوط به ''حادثه تروریستی شاهچراغ''
🎙️مجری کارشناس: محمدصادق شریفی؛ محقق تاریخ شفاهی
🎬 کارشناس: محمدعلی یزدانی؛ کارگردان مستند نائب الامام
🎥 همزمان با اکران آثار سیزدهین جشنواره مردمی فيلم عمار در *سینما شیراز*
*ستاد اکران مردمی فیلم عمار در استان فارس*
@ammarfilm_fars
هدایت شده از جشنواره مردمی فیلم عمار | استان فارس
🖋️ نشست "پژوهشگری در مستند"
ارائه محسن فائضی پژوهشگر مستند وداع با اسلحه
🎥 این نشست بعد از اکران مستند *وداع با اسلحه* برگزار خواهد شد
📌 زمان: یکشنبه 25 دی ماه، ساعت 15
📌 مکان: سینما شیراز
*ستاد اکران مردمی فیلم عمار در استان فارس*
@ammarfilm_fars
حافظهـ
*عاقبتت ختم به شهادت*
صبح گوشی تلفن را برداشتم. پیام اومده بودکه ساعت هفت باید برم دنبال خانواده شهید مسرور. باید از محل اسکان تا ترمینال امیر کبیر در خدمت شان باشم. زنگ زدم و خواهر شهید مسرور جواب دادن. گفتم: هروقت آماده هستید بیام و در خدمت هستم. قرار شد بهم خبر بدن. سریع آماده شدم و زینب خانم را تا پیش دبستانی رساندم. باسرعت خودم را رساندم به محل اسکان خانواده شهید.
پدر، مادر و خواهر شهید از محل اسکان بیرون آمدند. سلام و احوالپرسی گرمی بین ما رد و بدل شد. همین دیدار اول با پدر و مادر شهید آدم فکر میکرد که سالهاست همدیگر را می شناسیم. پدر شهید جلو ماشین نشست. مادر و خواهر شهید عقب نشستند. حرکت کردیم. تو مسیر پدر شهید سرصحبت را باز کرد. خیلی کلامش دلنشین و چهره باصفایی داشت.
_ خیلی از مجموعه عمار و دوستان شما ممنونم. سفر خوبی داشتیم. تهران خیلی به ما خوش گذشت. این کارهایی که شما می کنید بقول آقا(رهبری) خیلی ارزشمنده و همین فعالیت هاست که هرچند هم کوچک باشد اجر زیادی دارد.
خلاصه تو مسیر ترمینال مسافربری با پدر شهید خیلی گرم گرفتیم. آقای مسرور از جیبش یه سر سوئیچ درآورد که عکس شهید روش بود و بهم هدیه داد. عکس شهید رو بوسیدم و خیلی خوشحال شدم. مادر شهید هم دائم دعا می کرد.
_انشالله عاقبت بخیر بشید. پسرم خیلی اهل زیارت بود و امام رضا علیه السلام را دوست . یکبار با فروش انگشتر هزینه سفر مشهد را جور کرد.
خواهر شهید خوشحال بودند از برگزاری جشنواره عمار. گفتند: بچه های مشهد زحمت کشیدند و تلفنی چند بار با ما مصاحبه گرفتند. الان نتیجه این مصاحبه ها در کتاب " منم یه مادرم" جمع آوری و تدوین شده. خانم مسرور گفتند که کتاب واقعا خوبی است. سه تا روایت دارد از شهید احمدی روشن، شهید حدادیان مدافع امنیت و شهید مسرور مدافع حرم. پدر و مادر شهید تو مسیر از امام زاده های شهر کازرون و انقلاب در کازرون برام تعریف کردند. پدر شهید می گفت ما با خانواده آیت الله ایمانی بزرگ هم نسبت و فامیلی داریم. درب ترمینال امیرکبیر ماشینم را پارک کردم. تا داخل ترمینال خانواده شهید را همراهی کردم. مرتب دعا میکردند. مادر شهید هم یک پلاستیک پر شکلات و بادام هدیه بهم دادند. آقای مسرور هم موقع خداحافظی گفتند: هروقت خواستید دعا کنید، زیر آسمان دعا کنید که مستجاب می شود. خانواده شهید مسرور سوار اتوبوس شدند و رفتم سوار ماشین شدم. پیامکی از طرف خانواده شهید اومد رو گوشی. تشکر کرده بودند و نوشته بود: خدا خیرتون بده. عاقبتتون ختم به شهادت.
روایت سیدمحمد هاشمی از استقبال خانواده شهید مدافع حرم محمد مسرور؛ ١٨ دیماه ١۴٠١
تاریخ را به حافظهـ بسپارید :
@hafezeh_shz
هدایت شده از جشنواره مردمی فیلم عمار | استان فارس
⛔ مرتضی جوانی تحصیل کرده، #عدالتخواه و دعدغه مند است که به عنوان نگهبان یک شهربازی، مشغول به کار است. او مثل تعداد زیادی از کارگران شهرداری، چندماه است حقوق نگرفته. روزی برای صحبت با شهردار به درب منزل #شهردار می رود اما با برخورد زننده شهردار روبرو شده و از او #سیلی می خورد. انتشار فیلم سیلی خوردن مرتضی از شهردار باعث می شود که...
🎥 *اکران #فیلم_سینمایی_نگهبان در سینما شیراز*
زمان: یکشنبه 25 دی ماه ساعت 18:15
@ammarfilm_fars
حافظهـ
#قسمت_اول
بعد از سلام و احوال پرسی وارد اتاق مصاحبه شدیم. بدون مقدمه شروع کرد؛
- بچه زرنگ جالبه. مشهدیا ساختن.
- سریال تلویزیونی را میگین؟
- اره، شهیدان بختی را توی منطقه دیدم. مقدمات آزادسازی تدمر برای بار اول بود. موقعیت ما نرسیده به سه راه تدمر از سمت بیارات بود. به خاطر مسئولیتی که داشتم توی اون مقطع فعالیتم بیشتر از بقیه نیروها بود. وقتی به مقرمون برمیگشتم بچه ها غذاشونو خورده بودن، تا من میومدم این دو تا برادر سریع سفره مینداختن و تا قاشق آخر را که میخوردم سریع سفره را جمع میکردن. چون خسته بودم این کارشون زیاد به چشمم نمیومد. اینقدر تکرار شد که متوجه شدم این حرکت غیر عادی هست. یه جورایی شاید خجالت کشیدم یا شرمنده شدم گفتم خودم میتونم سفره بندازم و جمع کنم. برادر کوچیکه گفت: «شما کار میکنی، ما این روزا کار خاصی نداریم. حداقل اجازه بده اینجوری کمک کنیم.» بعد فهمیدم این دوتا برادر غذای منو کنار میذاشتن تا برگردم و بعد اینجوری ازم پذیرایی می کردن. بودن کنارشون حس خوبی داشت. شهید بودن یعنی به اون مقام رسیده بودن. دیگه صمیمی شده بودیم. بهشون گفتم میدونم افغانی نیستینا. انکار کردن. گفتم دیگه اومدین منطقه و ما هم کاری نداریم ولی شما افغانی نیستین. حتی از اون افغانستانیها هم نبودن که توی ایران به دنیا اومدن. هیچ چیزشون افغانی نبود ولی میگفتن افغانی هستیم.
دوتا عکس ازشون داشتم. یکیش همون عکسی هست که همه جا معروف شده و معمولا برای مراسم از اون استفاده میکنن، اونو خودم گرفتم. یکی دیگه هم من وسط وایسادم و دوتا برادر کنارم و عکس گرفتیم. اون عکس سه نفره رو ندارم. روزی که دوتا برادر شهید شدن با تعدادی از نیروهای دیگه توی محاصره بودیم. وقتی محاصره شکسته شد پیکر دوتا برادر را منتقل کرده بودن و نتونستم ببینمشون. کاش اون روزها برمیگشت ... .
روایت رسول محمدی
از مصاحبه با علیرضا محمدی رزمنده و جانباز لشکر فاطمیون
در تاریخ ۱۴۰۱/۱۱/۵
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
#قسمت_دوم
بعد از صحبتهای علیرضا درمورد شهیدان بختی، دیدم سر ذوق است و خاطرات مربوط به آزادسازی تدمر خوب یادش میآید، خاطراتی که قبلا نگفته بود. از خدا خواسته گذاشتم بگوید فقط هر از گاهی جهت تکمیل خاطرات سوالی میپرسیدم. در آخر هم هیچکدام از سوالاتی که از قبل طراحی شده بود، پرسیده نشد.
مصاحبه تمام شد. موقع بدرقه علیرضا گفت فکر کنم یک کتابی میخواستی بدهی به من. خوب یادش مانده بود. راستی کتابخوان است. کتاب را پیدا کردم و دادمش. تا دم در همراهش رفتم. قبل از خداحافظی گفتم خدا کند فردا باران ببارد تا شما سر کار نروید و باز هم قرار مصاحبه بگذاریم. خندید: «خدا بزرگ است.»
چند ساعت گذشت، تماس گرفت. با خنده گفت: «من مثل اینم یا این مثل منه.» دوزاریام نیفتاد، پرسیدم کیو میگید؟ «همین کتاب ابوباران، نجیب را میگم.»
- آها، آره زندگیش شبیه شما هست.
- راستی اون حاشیه نگاری شما هم خوبه.
- حاشیه نگاری من!؟ چیزی ننوشتم.
- چرا یک سری مطالب توی بعضی صفحات نوشتی.
یادم آمد، جا خوردم، وای نکنه ناراحت بشه. مطالب درمورد تجربه مصاحبهام با بچههای فاطمیون و خصوصیات مهاجرین بود؛
- راستش من این کتاب را خواندم و یک جایی ارائه دادم. این نکات را هم جهت همان ارائه توی بعضی صفحاتی که مرتبط بود یادداشت کردم. شما کاری به نوشتههای من نداشته باشید.
خندهاش گرفت؛
- اتفاقا خوبه.
- یادم نبود که چیزی توی کتاب نوشتم وگرنه این کتاب را به شما نمیدادم.
- اشکال ندارد. کتاب جذابی هست، زمین نگذاشتمش. نکاتی که نوشتید بین خیلی از بچههای اتباع مشترک هست.
حدس زدم اول صفحات کتاب را برگ زده و همه نوشتههایم را خونده. از اینکه استقبال کرده بود خوشحال شدم. آن لحظه به نظرم آمد بحث را عوض کنم.
- راستی آقای محمدی فردا هم یک وقتی را هماهنگ کنیم.
- انشاءالله هماهنگ میکنیم.
۱۴۰۱/۱۱/۰۵
امروز صبح زنگ زدم علیرضا، قرار مصاحبه شد ساعت ۱۵:۳۰ نزدیک فلکه خاتون و داخل نیسان وانت علیرضا.
کتاب را گذاشته بود روی داشبورد نیسان. آمدیم سمت ترمینال کاراندیش. هوا ابری شده بود و سرد. مصاحبه مشابه جلسه قبل با علیرضا شروع شد و من فقط جهت تکمیل خاطرات گاهی سوال میپرسیدم. از داعشی که عضو فاطمیون شد تا افسری که موقعیت خوبش در ارتش افغانستان را رها کرده بود و آمده بود سوریه. از دیرالزور و بوکمال تا شهادت حاج قاسم و عطشش برای انتقام از آمریکاییها.
ناچار باید مصاحبه را تمام میکردیم. دیگر نم نم باران هم شروع شده بود.
۱۴۰۱/۱۱/۰۶
روایت رسول محمدی
از مصاحبه با علیرضا محمدی رزمنده و جانباز لشکر فاطمیون
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
دایرةالمعارف مصور (اطلس) تاریخ انقلاب اسلامی شیراز در مرحله چاپ و صحافی
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz