eitaa logo
شهیدجاوید الاثرابوالفضل.حافظی تبار
127 دنبال‌کننده
15.9هزار عکس
11.4هزار ویدیو
279 فایل
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ ♥️خوش آمدید کانال شهید جاوید الاثر ابوالفضل حافظی تبار @hafzi_1
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط ۱۹ روز از جنگ میگذشت که من و همسرم پدر و مادر سرباز شهید ارمنی در جنگ تحمیلی شدیم . جوانمردی زوریک🥀در جبهه جنگ و شهادتش ، برای خیلی­ها غیر منتظره بود ؛ هم برای اهالی محل که اکثراً مسلمان بودند و هم برای خود ارامنه.😔 از کلیساهای مختلف کشور گرفته تا مساجد محله حشمتیه تهران که محل زندگیمان بود . رفقایش در جبهه که به مراسمش آمده بودند ، از اخلاق خوب و خنده‌­ رو بودن و مهربانی زوریک🥀 تعریف میکردند. میگفتند اصلا نمیشد که ما این پسر را ­ رو نبینیم . با لبخندهای پاکش ، به همه گروهان روحیه میداد. ، فراق تنها پسرش را تاب نیاورد و چند روزی بعد از شهادت🥀 او ، سکته کرد و در بیمارستان بستری شد . بعد از ترخیص از بیمارستان هم ، دیگر نتوانست سرِ کار برود و در خانه زمین­گیر شد من ماندم با داغ از دست دادن تنها پسرم ، با غم بیمار شدن همسرم با دغدغه تربیت دخترهایم ، با خرج و مخارج زندگی و ... 😔 بعد از شهادت زوریک🥀 ، خواستند اسم کوچه را به نام او بزنند . قبول نکرد. گفت : «طاقت ندارم هر بار که از کوچه رد می­شوم ، نام زوریک🥀 به چشمم بیاید».😔 چهل روز بعد از شهادت زوریک🥀 ، دوستِ مسلمانش ، محمد گرامی شهید🥀 شد . کوچه را به اسم شهید گرامی گذاشتند.😔 همسرم هم از دنیا رفت بعد از فوت او ، یکی از دخترهایم «ام اس» گرفت . سال­های سال هم از او پرستاری کردم و مراقبش بودم . حس می­کنم خدا داشت با آن سختیها ، مرا آزمایش می­کرد.😔
شهید🥀 : سید احمد خانوادگی شهید🥀: پلارک تولد :1344/02/07 تولد : تهران شهادت🥀 : 1366/01/22 شهادت🥀: شلمچه ،عملیات والفجر ۸ تاهل : مجرد مزار شهید🥀 : گلزار شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها،قطعه ۲۶ ردیف ۳۲ شماره ۲۲ پلارک معروف به سید احمد پلارک🥀 فرزند عباس متولّد۷ اردیبهشت ۱۳۴۴ ه.ش. و اصالتاً تبریزی بود. در شش سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیّت خانواده را نیز برعهده گرفت و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. در خیابان ایران میدان شهدا و در محلّه‌ ای مذهبی زندگی می‌ کرد. مسجد حاج‌آقا ضیاء‌آبادی"علی‌ بن موسی‌ الرّضا" مأمن همیشگی اش بود. وی دائماً به منطقه می‌ رفت.
🌹🕊 بسم الله القاصم الجبارین🌹🕊 🕌رمـــــان 🕌 قسمت ۳۴ تا حتی را به رویم ببندد. تاکسی دقایقی میشد از مسیر زینبیه فاصله گرفته.. و من هنوز پیش زینب جا مانده بود که دلم سمت حرم پرید و .. 🌟اگر از دست سعد شوم، دوباره شوم! اگر حرفهای مادرم حقیقت داشت،.. اگر اینها خرافه نبود.. و این شیطان رهایم میکرد، دوباره به تمام مقدسات میشدم و ظاهراً خبری از اجابت نبود.. که تاکسی مقابل ویلایی زیبا در محلهای سرسبز متوقف شد تا خانه جدید من و سعد باشد... خیابانها و کوچه های این شهر همه سبز و اصلاً شبیه درعا نبود.. و من دیگر نوری به نگاهم برای لذت بردن نمانده بود که مثل پشت سعد کشیده میشدم.. تا مقابل در ویلا رسیدیم... دیگر از فشار انگشتانش دستم ضعف میرفت.. و حتی به شانه مجروحم نمیکرد که لحظهای دستم را رها کند و میخواست همیشه باشم. درِ ویلا را که باز کرد.. به رویم خندید و انگار در دلش آب از آب تکان نخورده بود که شیرین زبانی کرد _به بهشت داریا خوش اومدی عزیزم! و اینبار دستم را نکشید و با فشار دست هلم داد تا وارد خانه شوم و همچنان برایم زبان میریخت _اینجا ییلاق دمشق حساب میشه! خوش آب و هواترین منطقه سوریه! و من جز در 🔥چشمان شیطانی سعد نمیدیدم..که به صورتم چشمک زد و با خنده خواهش کرد _دیگه بخند نازنینم! هر چی بود تموم شد، دیگه نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره! یاد دیشب افتادم که به صورتم دست میکشید و دلداری ام میداد تا به .. و چه راحت دروغ میگفت و آدم میکشت و حالا.... ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد https://eitaa.com/joinchat/3490185612Cbaff600a78 شهدای جاویدالااثر ابوالفضل حافظی تبار 🌷🌷
🌹🕊 بسم الله القاصم الجبارین🌹🕊 🕌رمـــــان 🕌 قسمت ۳۴ تا حتی را به رویم ببندد. تاکسی دقایقی میشد از مسیر زینبیه فاصله گرفته.. و من هنوز پیش زینب جا مانده بود که دلم سمت حرم پرید و .. 🌟اگر از دست سعد شوم، دوباره شوم! اگر حرفهای مادرم حقیقت داشت،.. اگر اینها خرافه نبود.. و این شیطان رهایم میکرد، دوباره به تمام مقدسات میشدم و ظاهراً خبری از اجابت نبود.. که تاکسی مقابل ویلایی زیبا در محلهای سرسبز متوقف شد تا خانه جدید من و سعد باشد... خیابانها و کوچه های این شهر همه سبز و اصلاً شبیه درعا نبود.. و من دیگر نوری به نگاهم برای لذت بردن نمانده بود که مثل پشت سعد کشیده میشدم.. تا مقابل در ویلا رسیدیم... دیگر از فشار انگشتانش دستم ضعف میرفت.. و حتی به شانه مجروحم نمیکرد که لحظهای دستم را رها کند و میخواست همیشه باشم. درِ ویلا را که باز کرد.. به رویم خندید و انگار در دلش آب از آب تکان نخورده بود که شیرین زبانی کرد _به بهشت داریا خوش اومدی عزیزم! و اینبار دستم را نکشید و با فشار دست هلم داد تا وارد خانه شوم و همچنان برایم زبان میریخت _اینجا ییلاق دمشق حساب میشه! خوش آب و هواترین منطقه سوریه! و من جز در 🔥چشمان شیطانی سعد نمیدیدم..که به صورتم چشمک زد و با خنده خواهش کرد _دیگه بخند نازنینم! هر چی بود تموم شد، دیگه نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره! یاد دیشب افتادم که به صورتم دست میکشید و دلداری ام میداد تا به .. و چه راحت دروغ میگفت و آدم میکشت و حالا.... ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد https://eitaa.com/joinchat/3490185612Cbaff600a78 شهدای جاویدالااثر ابوالفضل حافظی تبار 🌷🌷
از تو سراغ ندارم... مشهورخوبان عالم! منم ڪه در میان هیاهوۍزمین و شلوغی اسم و رسم‌ها گم شده‌ام! تو نیستی ، مگر میشود نامش گم شود؟!!! فقط نخواستی سنگ سرد نامت را در آغوش بگیرد. ! من ڪه تمام نشانه‌هاے گم شدن را هر روز به خودم مےآویزم و میچرخم... پشت فریب و و راه آسمان را گم ڪرده ام... همدم نسیم صحرا شدن عجب صفایی داشته برایت، مشهور ملڪوت خدا! نشانه‌‌ۍاسمت را براۍ اهل زمین بجا نگذاشتی... درست شبیه ڪه خواست زمین ما باشد. تا هرلحظه عاشق ترمان ڪند به هواے عطر یاسش ڪه همه جا هست ونیست... امروز نگاه مهربانت را روانه‌ۍروح خسته‌ام ڪن ڪه سخت محتاجم، •┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•