🍃زیارت عاشورا🥀
السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللهِ (السَّلامُ عَلَيكَ يا خِيَرَةِ اللهِ وابْنَ خَيرَتِهِ) اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الأرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكُمْ مِنّي جَميعاً سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ، يا اَبا عَبْدِاللهِ
لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلى جَميعِ اَهْلِ الإسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِي السَّماواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّماواتِ، فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتي رَتَّبَكُمُ اللهُ فيها، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ
وَلَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالَّتمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ، بَرِئْتُ اِلَى اللهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَمِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ وَاَوْلِيائِهِم، يا اَبا عَبْدِاللهِ اِنّي سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَلَعَنَ اللهُ آلَ زِياد وَآلَ مَرْوانَ، وَلَعَنَ اللهُ بَني اُمَيَّةَ قاطِبَةً، وَلَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجانَةَ، وَلَعَنَ اللهُ عُمَرَ بْنَ سَعْد، وَلَعَنَ اللهُ شِمْراً،
وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ، بِاَبي اَنْتَ وَاُمّي لَقَدْ عَظُمَ مُصابي بِكَ فَاَسْأَلُ اللهَ الَّذي َكْرَمَ مَقامَكَ وَاَكْرَمَني اَنْ يَرْزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمام مَنْصُور مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، اَللّـهُمَّ اجْعَلْني عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ، يا اَبا عَبْدِاللهِ اِنّي اَتَقَرَّبُ اِلى اللهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَاِلى اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَاِلى فاطِمَةَ وَاِلَى الْحَسَنِ وَاِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالْبَراءَةِ (مِمَّنْ قاتَلَكَ وَنَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَبِالْبَراءَةِ مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ وَاَبْرَأُ اِلَى اللهِ وَاِلى رَسُولِهِ)
مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَبَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرى فِي ظُلْمِهِ وَجَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَعلى اَشْياعِكُمْ، بَرِئْتُ اِلَى اللهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَمُوالاةِ وَلِيِّكُمْ وَبِالْبَراءَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَالنّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَراءَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ، اِنّي سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ
وَوَلِىٌّ لِمَنْ والاكُمْ وَعَدُوٌّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْأَلُ اللهَ الَّذي أكْرَمَني بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِيائِكُمْ وَرَزَقَنِى الْبَراءَةَ مِنْ اَعْدائِكُمْ اَنْ يَجْعَلَني مَعَكُمْ فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْق فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَسْأَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الَْمحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللهِ وَاَنْ يَرْزُقَني طَلَبَ ثاري مَعَ اِمام هُدىً ظاهِر ناطِق بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَاَسْألُ اللهَ بِحَقِّكُمْ
وَبِالشَّأنِ الَّذي لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَني بِمُصابي بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطي مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعظَمَ رَزِيَّتَها فِي الإسْلامِ وَفِي جَميعِ السَّماواتِ وَالاْرْضِ اَللّـهُمَّ اجْعَلْني فِي مَقامي هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ، اَللّـهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَمَماتي مَماتَ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد،
اَللّـهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ آكِلَةِ الاكبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَلِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فِي كُلِّ مَوْطِن وَمَوْقِف وَقَفَ فيهِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، اَللّـهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفْيانَ وَمُعاوِيَةَ وَيَزيدَ ابْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ، وَهذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِياد وَآلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ،
اَللّـهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ (الاْليمَ) اَللّـهُمَّ اِنّي اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فِي هذَا الْيَوْمِ وَفِي مَوْقِفي هذا وَاَيّامِ حَياتي بِالْبَراءَةِ مِنْهُم
وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَبِالْمُوالاةِ لِنَبِيِّكَ وَآلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ.
سپس صد مرتبه لعن زیر را بگویید:
اَللّـهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِم ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَآخِرَ تابِع لَهُ عَلى ذلِكَ، اَللّـهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتي جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ (عليه السلام) وَشايَعَتْ وَبايَعَتْ وَتابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ، اَللّـهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً
و بعد صد مرتبه سلام زیر را بگویید:
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْد ِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
سپس یک مرتبه بگویید:
اَللّـهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِم بِاللَّعْنِ مِنّي وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ (الْعَنِ) الثّانيَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ اَللّـهُمَّ الْعَنْ َيَزيدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللهِ بْنَ زِياد وَابْنَ مَرْجانَةَ وَعُمَرَ بْنَ سَعْد وَشِمْراً وَآلَ اَبي سُفْيانَ وَآلَ زِياد وَآلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.
سپس به سجده رفته و بگویید:
اَللّـهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ للهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتي اَللّـهُمَّ ارْزُقْني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَثَبِّتْ لي قَدَمَ صِدْق عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْنِ اَلَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ.
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب
@hamianekhanevade
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
✅جشنواره سراسری حمایت از حجاب و عفاف ⁉️ آیا هدیه عید غدیر را تهیه کرده اید؟؟؟ با تعویض #چادر
تو این وضعیت گرونی این طرح خیلی خوبه به گوش همه برسونید و تبلیغ کنید
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_88
مامان به من نزدیک شد و با فشار دستش به شونه ام منو وادار به نشستن کرد ، خودش هم کنارم نشست ، نفس عميقی کشيد :
- قشنگتر شدی .
+ مامان ...
- هيچی نگو ، فقط گوش کن ، هيچ وقت مادر سختگير و دیکتاتوری نبودم ، دوران دبيرستان خودم برات چند قلم لوازم آرایش خریدم ، دانشگاه قبول شدی گفتم ابروهاتو تميز کن ... خلاصه اینکه هميشه سعی کردم با بچه هام دوست باشم ... یامين ازت دلخورم نه از بابت کاری که کردی بلکه از پنهان کاریت ... حداقل یه خبر به منِ مادر می دادی ... ميزاشتی سنت نصف سن من می شد بعد خودسَر می شدی؛ بعد هم با دلخوری از اتاقم بيرون رفت ...
هميشه در اینجور مواقع که مامان ازم ناراحت می شد ، زمان اذان صبح
وقتی که داشت نماز می خوند کنار سجاده اش سجاده امو پهن می کردم
وقتی که سلام می دادیم سرمو روی پاهاش می گذاشتم و مامان هم با
نوازش روی چادر سپيد رنگم منو می بخشيد ؛
اما حس جدیدِ سرکشیِ درونم باعث می شد که اصلا ساعتمو برای اذان
صبحِ فردا کوک نکنم ...
وارد کلاس که شدم نگاه همه متعجب روی من مونده بود ، همه شگفت
زده از تغيير چهره و تيپ من شده بودند اما چهره هستی وا رفته بود ،
با صدای تقه های نيم پوت من سکوت کلاس شکسته و روی صندلی که
نشستم پچ پچ ها شروع شد ،
شيما با چهره ی فاتحانه ای کنارم نشست ، هستی که روی صندلی سمت
دیگرم نشسته بود به آرامی اسممو صدا زد به سمتش برگشتم و منتظر
نگاهش کردم ، فکر کردم الان از صبح که پيچوندمش گلایه می کنه اما او
تنها با ناراحتی گفت :
- بعد از کلاس تنها بيا بوفه می خوام باهات حرف بزنم
+باشه .
بعد از پایان کلاس به شيما گفتم که نمی تونم باهاش باشم و ازش
خداحافظی کردم ،
وارد بوفه شدم هستی رو دیدم که با چهره ای گرفته خيره به بخار چایی
اش بود ، روبروش نشستم :
+ تو فکری !
- مهم نيست .
و ليوان کاغذی که نخ ليپتون از لبه اش آویزون بود جلوم گذاشت ، در
سکوت کمی بهم نگاه کردیم ، هستی از آن دسته آدم هایی بود که چشمان
بسيار زلالی داشت ، از آن چشم هایی که وقتی بهشون نگاه می کنی محاله
بتونی دروغ بگی ؛
ترجيح دادم خودم شروع کنم :
+هستی من ...
نگذاشت چيزی بگم :
- هيس ، نميخوام توضيحی بدی ... قصدم از این قرار توبيخ یا بازخواست
نيست.
+ پس ؟
- چایيتو بخور .
و خودش ليوان یکبار مصرف روبروشو برداشت و جرعه ای نوشيد ، من هم
به تبع ليوانمو برداشتم و شروع به نوشيدن کردم ،
چایيمون که تمام شد هستی با صدایی گرفته گفت :
- هر کاری که کردی به خودت مربوط ميشه و من نميخوام در مسائل شخصيت دخالت کنم ، فقط یه درخواستی ازت دارم .
+ بگو .
- دوستی با منو فراموش نکن ...
بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه کولشو برداشت و از بوفه بيرون رفت .
***
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_88
مامان به من نزدیک شد و با فشار دستش به شونه ام منو وادار به نشستن کرد ، خودش هم کنارم نشست ، نفس عميقی کشيد :
- قشنگتر شدی .
+ مامان ...
- هيچی نگو ، فقط گوش کن ، هيچ وقت مادر سختگير و دیکتاتوری نبودم ، دوران دبيرستان خودم برات چند قلم لوازم آرایش خریدم ، دانشگاه قبول شدی گفتم ابروهاتو تميز کن ... خلاصه اینکه هميشه سعی کردم با بچه هام دوست باشم ... یامين ازت دلخورم نه از بابت کاری که کردی بلکه از پنهان کاریت ... حداقل یه خبر به منِ مادر می دادی ... ميزاشتی سنت نصف سن من می شد بعد خودسَر می شدی؛ بعد هم با دلخوری از اتاقم بيرون رفت ...
هميشه در اینجور مواقع که مامان ازم ناراحت می شد ، زمان اذان صبح
وقتی که داشت نماز می خوند کنار سجاده اش سجاده امو پهن می کردم
وقتی که سلام می دادیم سرمو روی پاهاش می گذاشتم و مامان هم با
نوازش روی چادر سپيد رنگم منو می بخشيد ؛
اما حس جدیدِ سرکشیِ درونم باعث می شد که اصلا ساعتمو برای اذان
صبحِ فردا کوک نکنم ...
وارد کلاس که شدم نگاه همه متعجب روی من مونده بود ، همه شگفت
زده از تغيير چهره و تيپ من شده بودند اما چهره هستی وا رفته بود ،
با صدای تقه های نيم پوت من سکوت کلاس شکسته و روی صندلی که
نشستم پچ پچ ها شروع شد ،
شيما با چهره ی فاتحانه ای کنارم نشست ، هستی که روی صندلی سمت
دیگرم نشسته بود به آرامی اسممو صدا زد به سمتش برگشتم و منتظر
نگاهش کردم ، فکر کردم الان از صبح که پيچوندمش گلایه می کنه اما او
تنها با ناراحتی گفت :
- بعد از کلاس تنها بيا بوفه می خوام باهات حرف بزنم
+باشه .
بعد از پایان کلاس به شيما گفتم که نمی تونم باهاش باشم و ازش
خداحافظی کردم ،
وارد بوفه شدم هستی رو دیدم که با چهره ای گرفته خيره به بخار چایی
اش بود ، روبروش نشستم :
+ تو فکری !
- مهم نيست .
و ليوان کاغذی که نخ ليپتون از لبه اش آویزون بود جلوم گذاشت ، در
سکوت کمی بهم نگاه کردیم ، هستی از آن دسته آدم هایی بود که چشمان
بسيار زلالی داشت ، از آن چشم هایی که وقتی بهشون نگاه می کنی محاله
بتونی دروغ بگی ؛
ترجيح دادم خودم شروع کنم :
+هستی من ...
نگذاشت چيزی بگم :
- هيس ، نميخوام توضيحی بدی ... قصدم از این قرار توبيخ یا بازخواست
نيست.
+ پس ؟
- چایيتو بخور .
و خودش ليوان یکبار مصرف روبروشو برداشت و جرعه ای نوشيد ، من هم
به تبع ليوانمو برداشتم و شروع به نوشيدن کردم ،
چایيمون که تمام شد هستی با صدایی گرفته گفت :
- هر کاری که کردی به خودت مربوط ميشه و من نميخوام در مسائل شخصيت دخالت کنم ، فقط یه درخواستی ازت دارم .
+ بگو .
- دوستی با منو فراموش نکن ...
بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه کولشو برداشت و از بوفه بيرون رفت .
***
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_89
قهقهه ی مستانه ای سر دادم و سرمو چرخوندم ، خنده روی لب هام خشک
و پاهام روی آسفالت نم زده قفل شد ،
با تک ابرویی بالا رفته سرتاپامو برانداز کرد و با نيم نگاهی به شيما خطاب
به من گفت :
- سوار شو .
اینقدر هول شده بودم که بدون خداحافظی از شيما سریع سوار شدم و
ماشين حرکت کرد ،
خيلی آروم به نظر می رسيد و انگار نه انگار که برای اولين باره که منو با
این ظاهر می بينه
انگار آسمون دل پُری داشت که رعد و برق وحشتناکی زد و پشت بندش
بارون شدیدی به زمين فرستاد ، قطره های بارون با شدت محکمی به
ماشين می خورد ...
یاسين ماشينو به کنار خيابون هدایت کرد و روبروی کافه ای ایستاد :
- پياده شو .
همراه با یاسين وارد کافه شدم ، یاسين منو به سمت ميز دو نفره ای
راهنمایی کرد و هر دو نشستيم ،
کافه چی با منویی آمد و بعد از خوش آمدگویی سفارش دو قهوه تلخ از ما
گرفت و رفت ،
از شدت استرس با ناخن لاک زده ام روی ميز طرح های نامفهومی می
کشيدم که دست یاسين روی دستم نشست ،
انگشتامو بالا آورد نگاه عميقی به ناخن هام انداخت و همون نگاهو بالا آورد
و به چشمام دوخت
-از کِی تا حالا ؟
+ چی ؟
- اینقدر تغيير کردی و من نفهميدم ؟
+داداش من تغييری نکردم یعنی هنوزم همون یامينم فقط امروزی تر شدم
...
- یعنی قبلا دیروزی بودی ؟
+ نبودم ؟
- امروزی بودن یعنی پوشيدن لباس های این شکلی ؟ یعنی تا این حد
آرایش کردن ؟
+خب داداش الان مُده .
با اومدن سفارشمون یاسين سکوت کرد و حتی بعد از رفتن کافه چی
سکوتشو نشکست
اونشب در کنج اون کافه با صدای قطرات باران قهوه ی تلخ خوردیم و این
تلخی تا به الان از بين نرفته ، از همون شب تا به الان هنوز کاممتلخه ...
تلخِ تلخ ...
***
دانای کل :
خسته از یک روز سخت کاری کليدو توی قفل چرخوند و وارد خانه شد ،
سکوت و سرمای غير قابل تحملی در خانه اش حکم فرما بود ... این خانه
تنها 10 ماه رنگ گرما را به خودش دید ...
به سمت اتاقش حرکت کرد اما در ميانه ایستاد ، ناخودآگاه به سمت درب
اتاق دختر ایرانی چرخيد و دستش روی دستگيره نشست ،
لحظه ای با خودش فکر کرد که پا گذاشتن در اتاق شخصی اش کار درستی
است نه کار درستی نبود دستش را عقب کشيد و با سرعت وارد اتاق خودش شد
... کُتش را از تنش بيرون کشيد ، کراواتش را شُل و 3 دکمه اولپيراهنش
را باز کرد ،
لبه تختش نشست و دکمه های سرآستينش را باز کرد و با کفش هایی که
هنوز به پا داشت روی تخت دراز کشيد ،
یادش می آید نگاه منزجر یامين را وقتی که با کفش وارد خانه می شد ...
دخترِ زیبای مغرور هميشه با صندل در خانه راه می رفت ... این دختر بسيار
عجيب و مرموز به نظرش می رسيد ، هميشه یک غم عجيبی در چشمان
خوش رنگش می دید ، حتی یک شب از لای درب باز اتاقش دید که تکه
ای پارچه روی زمين انداخته و روی آن با پارچه ی سفيد بلندی که روی
سرش انداخته دولا راست می شود ...
به سمت چپ چرخيد و یک دستش را زیر سرش گذاشت ، دست دیگرش را
دراز و آباژور را روشن کرد
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_90
یک کتاب زیر نور آباژور توجهش را جلب کرد ... مطمئن بود که این کتاب را تا به حال نخوانده ... کتاب را برداشت روی جلدش به زبان ایتاليایی نوشته بود : " قرآن کریم "
یادش آمد این کتاب را از یامين گرفته بود ... کتابی که یامين آن شب می
خواند و با شنيدنش حالش دگرگون شد ... اصلا یادش رفته بود که این
کتاب را مطالعه کند ، کتاب را باز کرد صفحه اولش جمله " به نام خدا " نوشته شده بود ، با خودش فکر کرد منظور از خدا حتما خدای مسلمان هاست ... صفحه را ورق زد تنها واژه خدا با فونت بزرگ به چشم می خورد ... صفحه روبرویش را نگاه کرد " حضرت محمد " را خواند ، یعنی چه ؟ محمد شبيه به یک اسم است ... محمد چه کسی است که در ابتدای کتاب مسلمان ها و بعد از نام
خدای آنها اسمش آمده ؟!
صفحه را ورق زد " دعا قبل از تلاوت قرآن " و زیرش یک متن بود ...
متن را خواند
بار خدایا قرآن را به حق نازل کردی و بدرستی هم نازل شده، بارالاها میل و رغبت مرا به قرآن بزرگ گردان و آن را
روشنایی بده و شفای دل و برنده ی غم و غصه و اندوهم قرار ده ، خداوندا زبانم را به خواندن قرآن زینت ده و چهره ام را به سبب آن نیکویی بخش و پیکرم را به پیروی آن نیرومند فرما و
میزان علمم را به تبعیت آن سنگین گردان و خواندن قرآن را شب و روز با توفیق فرمانبرداری روزیم فرما و مرا با پیغمبرت
حضرت محمّد )ص( و آل برگزیده اش محشور گردان . "
به این فکر کرد که یعنی این کتاب را خدای مسلمان ها نوشته است ؟
خدایی که نه قابل دیدن است و نه قابل لمس کردن چگونه توانایی نوشتن
دارد ؟! خدایی را که نمبينی چگونه ميتوانی از او کمک بخواهی ؟!
با خودش گفت مسلمان ها خيلی ساده و زودباور هستند ، خودکاری برداشت
و دور این جملات خط کشيد تا وقتی یامين برگشت به او ثابت کند که
پيروان دین اسلام سرشان کلاه رفته است .
***
یامین :
حال بدی داشتم ، دلم زیر و رو ميشد و حالت تهوع داشتم ، رو به شادی
گفتم :
+ من ميرم بيرون کمی هوا به صورتم بخوره ، هر وقت آوردنش صدام کن
.
راهرو را رد کردم و از پله های ساختمان دادگستری پایين اومدم ، چند تا نفس عميق کشيدم ... یامين به خودت مسلط باش ... امروز روز خوبيه ... روزیه که قراره تو در دادگاه شهادت بدی ... امروز سعيد محکوم ميشه و قلب تو به آرامش می رسه
احساس کردم حالم بهتر شده عقب گرد کردم تا از پله ها بالا برم اما کسی
اسممو صدا زد ، قدمی که به جلو گذاشته بودمو برگشتم ... باورم نمی شد ...
بعد از این همه وقت ... امروز اینجا ببينمش ، جلو اومد ... تغيير زیادی نکرده بود به جز رنگ موهاش ... با ذوق گفت :
- سسسسلام خانم بی معرفت ، کجایی ؟ نيستی ؟ چقدر عوض شدی ؟
+ سلام شيما جان ، یعنی باید جواب همه سوالتو با هم بدم ؟!
- نه عزیزم بيا بریم تو ماشين .
+ نمی تونم ، داخل این ساختمان کار دارم .
- مشکلی برات پيش اومده ؟
م نه .
- زیاد وقتتو نمی گيرم بيا تو ماشين بنشينيم ، بيا
دستمو کشيد و من با اینکه ميل و رغبتی برای رفتن نداشتم اما فکر کردم
از ایستادن در راهرو خفقان آودادگستری بهتره ، نزدیک یک ماشين مدل بالای مشکی رنگ ایستاد :
- سوار شو .
و هر دو داخل ماشين نشستيم ، در یک صدم ثانيه دستی از پشت اومد و
دستمالی روی دهانم قرار داد ، تقلا کردم درو باز کنم اما قفل بود و من کم
کم بيهوش شدم ...
با درد زیادی که در سرم احساس می کردم هوشيار شدم ، پلک های
سنگينمو به سختی باز کردم ، تاریکی مطلق بود و من نميتونستم تشخيص
بدم کجا هستم ؟!
دستمو روی زمين ستون کردم و به زحمت بلند شدم ، در تاریکی جلو رفتم
و دست هامو به سمت جلو باز کرده بودم تا اگر دیواری چيزی بود بفهمم
بالاخره دستم به یک فلز خورد ، کمی که دست زدم متوجه شدم درب اونجاست ، مگه در اتاقم عوض شده ؟!
کمی فکر کردم و با یادآوری شيما و اتفاق بعدش آه از نهادم برخاست ...
با دستم محکم به در کوبيدم :
+ درو بببباااااز کنیییییيد ... ککککککممممممک ... ککککسسسی اینجا نيییسسست ؟
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
🇮🇷 دوره #جدید سلسله نشست ها و دور همی های #دخترانه❤️ 💎 شادیانه ی #فیروزه_نشان_ها به مناسبت عید #غدی
👆👆
#دختران_فیروزه_نشان جشن فردا رو فراموش نکنید.
منتظرتان هستیم ...
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_91
دانای کل :
کلافه شقيقه هایش را ماساژ داد ، هر چه فکر می کرد معنی این جمله پر از تضاد را نمی فهميد !
این کتاب عجيبتر از آنچه فکر می کرد بود ... ضربه ای که به درب اتاقش
خورده شد باعث شد سرش را از ميان دستانش بلند کند و اجازه ورود دهد
کارمند ایرانی بخش حسابداری بود که وارد شد ، با خودش فکر کرد قبلا
علاقه بسياری به کارش داشت حالا چرا اصلا حوصله این شرکت و کارمند
هایش را ندارد ؟!
کارمند ایرانی پرونده ای روبرویش گذاشت و شروع به حرف زدن کرد :
+ من در بررسی این پرونده متوجه مشکلی شدم ...
دیگر حرف هایش را نمی شنيد ... چرا زودتر به ذهنش نرسيده بود ؟
باز هم به هوش و ذکاوت خودش مغرور شد ، دستش را به نشانه ی سکوت
بالا آورد :
- دین تو چيه ؟
حسابدار ایرانی وسط حرف های کاری از این سوال جا خورد اما پاسخ داد :
+ اسلام .
- پس باید قرآنو خيلی خوب بشناسی
+خيلی خوب که نه ولی می شناسم .
- چرا خيلی خوب نميشناسی ؟ مگر کتاب شما مسلمان ها قرآن نيست ؟
+ بله قرآن هست . اما مثلا شما که مسيحی هستيد کتاب انجيل را خيلی
خوب می شناسيد ؟
نه ... او کتاب انجيل را نخوانده بود ... مرد روبرویش ادامه داد :
- ما انسان ها خيلی وقت ها اینقدر خودمون رو درگير مسائل پيش افتاده
مثل کار می کنيم که از مسائل اصلی مثل دین و اعتقاد غافل می شيم .
+نمی ترسی؟
- از چی ؟
- از بابت حرف هایی که ميزنی اخراج بشی ؟
+گفتن واقعيت ترس نداره .
- ميتونی بری ، مشکل این پرونده هم با معاون شرکت در ميان بگذار
کارمندش که بيرون رفت ، کلافه تر از قبل از جایش بلند شد و موبایلش را
از جيبش خارج کرد ، وارد ليست مخاطبين شد ، روی اسم یامين مکث کرد ، یعنی این دختر ميتوانست در مورد این کتاب پر رمز و راز کمکش کند ؟
برای اینکه پشيمان نشود تماس را برقرار کرد و موبایل را روی گوشش قرار
داد ، آهنگی ایرانی پخش شد که به نظرش ملودی زیبایی داشت ، 30 ثانيه ای از آهنگ گذشته بود که صدای لرزان یامين که به ایرانی حرف ميزد به
گوشش رسيد :
+ الو ... کمک ... تو رو خدا کمکم کنيد ... من دزدیده شدم ...
از لرزش صدای دختر هميشه مغرور یک حال عجيبی پيدا کرد :
- من متوجه حرفات نمی شم ، فارسی حرف نزن
اما یامين در شرایط استرس زایی قرار داشت و تمرکز برایش سخت به نظر
می رسيد با همان زبان مادری اش هق زد :
+ من ... حالم ... خوب... نيست ...
- یامين ایتاليایی حرف بزن .
اما دختر آنسوی خط و مرز حالش آنقدری خوب نبود که بتواند به حرف
کارلو عمل کند و باز هم فارسی ناليد :
+ کمک ... خدایا ... کمک
کارلو با شنيدن ناله های دختر هميشه مقاوم کنترلش را از دست داد و فریاد
کشيد :
- فارسی نگو ، ایتاليایی بگو من بفهمم .
یامين که انگار شوکی بهش وارد شده باشه در حالی که سکسکه اش گرفته
بود به زبان ایتاليایی گفت :
+ من ، هع ، دزدیده ، هع ، شدم
-ميدونی الان کجایی ؟
م نه ، هع ، اینجا ، هع ، خيلی ، هع ، تاریکه ، هع ، من ، هع ، می ترسم .
- خيلی خب ، از هيچ چيز نترس ، تو به زودی نجات پيدا می کنی ، من
همين الان به خانوادت خبر ميدم .
***
یامین :
خدایا خواهش ميکنم زودتر از این کابوس لعنتی بيدار بشم ... با ناباوری
زمزمه کردم :
+ساسان
پوزخندی زد :
- زشت شدی .
جلو اومد و خواست بازومو بگيره که خودمو عقب کشيدم
لبخند کيثيفی زد :
- این چند روزه به اندازه ی کافی چموش بودی ، رام شو تا خانم بهت ترحم کنه.
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
#مبلغ_غدیر باشیم⁉️
‼️#غدێــــــــــࢪبـہسݕڪݜـہدٵ🌺🌱
♡[شهید حاج محمود شفیعی ]♡
برای #غـدیر اینطور خرج کنیم‼️👆🏻
💠 @hamianekhanevade
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب
هر چقدر که به این #شهید ارادت داری پخشش کن این پیام رو ...🙃🙃🙃
#یادت_نره_رفیق