هدایت شده از 🇱🇧 سولینا 🇮🇷
پاستا میخورم و در حالی که تلویزیون داره راجع به تشییع حرف میزنه سعی میکنم گریه نکنم البته در آخر با شنیدن ساعت دیواری محسن چاوشی نتونستم تحمل کنم و بعد از اینکه ناهارم تموم شد و ظرفم رو شستم رفتم تو اتاقم چون من و مامان دوست نداریم گریهی همدیگه رو ببینیم. منم دوست ندارم گریهی خودم رو ببینم پس گریهم رو میخورم ولی روز تشییع چجوری خودمو نگه دارم؟ چجوری گریهم رو بخورم؟ اینجوری میمیرم.
همطاف
پاستا میخورم و در حالی که تلویزیون داره راجع به تشییع حرف میزنه سعی میکنم گریه نکنم البته در آخر با
تلویزیون روشن میکنم قلبم تیکه میشه
همطاف
کتاب اِما از مجموعهٔ عاشقانه های کلاسیک تقدیم به شما
راست می گوید
زمان عمیق ترین زخم ها را مداوا میکند اِمای عزیز
اما انکار نمیکنم که جایشان می ماند
بعضی اوقات به این فکر میکنم که بیخود انقدر روی انرژی زنانه ام کار میکنم..
من قبلا ها با هیچ حرفی ناراحت نمیشدم
سر هیچی ناز نداشتم
ولی حالا دیگه اون سرسختی و سفتی کمتر شده
و دختر بودن لطافتی داره که خودمو متعجب میکنه که شاید بهم احساس خوبی نمیده انگار ضعیف شدم نمیدونم
همطاف
بعضی اوقات به این فکر میکنم که بیخود انقدر روی انرژی زنانه ام کار میکنم.. من قبلا ها با هیچ حرفی نار
با این حال ته دل مامان و بابام از این موضوع خوشحاله
وقتی میبینن خیلی لطیف تر شدم یا جدیدا گریه ام میگیره حسابی تعجب میکنن ولی تو دلشون قند آب میشه که دخترشون دختر تر شده :))