هدایت شده از حرم
monjatae-ameral-momenen1.mp365005.mp3
4.49M
🙏مناجات و صوت بسیار زیبا و تاثیر گذار حضرت امیرالمومنین در مسجد کوفه
🌹
😔الهم انی اسئلک الاماااان
التماس دعا
▪️ @haram110
مداحی آنلاین - ضربانم حسن تاب و توانم حسن - نریمانی.mp3
2.64M
🌸 #میلاد_امام_حسن_مجتبی(ع)
💐ضربانم حسن تاب و توانم حسن
💐همه جا جار میزنم آرام جانم حسن
🎤 #سید_رضا_نریمانی
👏 #سرود
👌فوق زیبا
🌺خبر رسید: که مادر شده است کوثر عشق
🌟نشسته دلبر این طایفه، برابر عشق
🌺حسن امید دو عالم، حسن برادر عشق
🌟بیا و مژده بگیر از پدر و مادر عشق
#یاڪریم_آل_طاها💚
#میلاد_امام_حسن_مجتبی💖
#مبارڪباد🎊
7.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مداحی زیبا
ولادت مولا امام حسن مجتبی علیه السلام
حرم
#رمان_تنها_میان_داعش #قسمت_چهارم زن عمو مادرانه نگاهم کرد و حرف دلم را خواند : «چیه نور چشمم؟ چر
#رمان_تنها_میان_داعش
#قسمت_پنجم
با لبخندی زشت سلام کرد و من فقط به دنبال
حفظ حیا و حجابم بودم که با یک دست تلاش میکردم خودم را پشت لباسهای در آغوشم پنهان کنم و با دست دیگر شالم را از هر طرف میکشیدم تا سر و صورتم را بیشتر بپوشاند.
آشکارا مقابل پله ایوان ایستاده بود تا راهم
را سد کرده و معطلم کند و بی پروا براندازم میکرد. درخانه خودمان اسیر هرزگی این مرد اجنبی شده بودم، نه میتوانستم کنارش بزنم نه رویش را داشتم که صدایم را بلند کنم. دیگر چاره ای نداشتم.!
به سرعت چرخیدم و با قدمهایی که از هم پیشی میگرفتند تا حیاط پشتی تقریباً دویدم و باورم نمیشد دنبالم بیاید! دسته لباسها را روی
طناب ریختم و همانطور که پشتم به صورت نحسش بود،خودم را با بند رخت و لباسها مشغول کردم بلکه دست از سرم بردارد، اما دست بردار نبود که صدای چندش آورش را شنیدم :
من عدنان هستم، پسر ابوسیف. تو دختر
ابوعلی هستی؟« دلم میخواست با همین دستانم که از عصبانیت گُر گرفته بود، آتشش بزنم و نمیتوانستم که همه خشمم را با مچاله کردن لباسهای روی طناب خالی میکردم و او همچنان زبان میریخت :
امروز که داشتم میومدم اینجا، همش تو فکرت بودم! آخه دیشب خوابت رو میدیدم!شدت تپش قلبم را دیگر نه در قفسه سینه که در همه بدنم احساس میکردم و این کابوس تمامی نداشت که با نجاستی که از چاه دهانش بیرون میریخت،
حالم را به هم زد :
دیشب تو خوابم خیلی قشنگ بودی،
اما امروز که دوباره دیدمت، از تو خوابم قشنگتری!
نزدیک شدنش را از پشت سر به وضوح حس میکردم که نفسم در سینه بند آمد و فقط زیر لب یاعلی میگفتم تا نجاتم دهد. با هر نفسی که با وحشت از سینهام بیرون می آمد امیرالمؤمنین علیهالسالم را صدا میزدم..
و دیگر میخواستم جیغ بزنم که با دستان حیدری اش نجاتم داد!
به خدا امداد امیرالمؤمنین علیهالسالم بود که از حنجره حیدر سربرآورد! آوای مردانه و محکم حیدر بود که در این لحظات سخت تنهایی، پناهم داد :
چیکار داری اینجا؟...
#ادامه_دارد...
✍🏻نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@haram110