حرم بیقرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۲۴ _خانم کوثر رادمنش ، درسته من از اول به شما گفتم منو جای ب
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۲۵
علیرضا دستشو روی قلبش گذاشت ...
این دفعه رنگش مثل گچ سفید شده بود ، نفسش به شماره افتاده بود .
از ترس داشتم سکته میکردم نفهمیدم چی شد جیغ کشیدم که همه ریختن تو اتاق ...
خاله مریم مثل ابربهار گریه میکرد و فریاد میکشید و اقا امام رضا رو صدا میکرد .
حال همه خیلی بد بود .
فاطمه زار میزد و از خدا میخواست چیزی نباشه و برادر عزیزش خوب بشه .
داشتم دیوونه میشدم عمومهدی سریع شماره اورژانس رو گرفت ؛ بعد از کمی صحبت کردن گوشی رو قطع کرد .
خداروشکر اورژانس خیلی سریع رسید . بعد از معاینات علیرضا رو روی برانکارد گذاشتند و با خودشون بردند .
من موندم با قلبی که از شدت ناراحتی که داشت خفه ام میکرد و سجادی که یه بند جیغ میزد و گریه میکرد .
سجاد حتی برای رفتن مامان و زن گرفتن بابا گریه نکرد .
تا حالا ندیده بودم برای کسی اینقدر ناراحت باشه .
علیرضا با همه فرق داشت برای سجاد
دلم میخواست سجاد رو بخوابونم و خودم برم حرم اما سجاد نمیزاشت .
آخر سر مجبور شدم با هم به حرم بریم بلکه سجاد آروم بشه .
وقتی رسیدیم حرم دست سجاد از دستم جدا شد .
دنبالش دویدم خدا خدا میکردم سجاد بین اون همه جمعیت گم نشه رفت و رفت تا دم ایوان طلا رسیدیم
درست همونجایی که علیرضا نشسته بود نشست و دست منو هم کشوند .
شب حرم اقا صفای دیگه ای داشت .
رو به روی حرم نشسته بودیم و برای علیرضا دعا میکردیم .
اشکام پشت سر هم میومدن ....از ته قلبم شروع کردم یه صحبت با امامی که اومد به خوابم و از اون موقع لطفش شامل حالم شد .
+آقا جان ؛ اومدم پیشت شفای علیرضا رو از شما بگیرم اقا ، توروجان مادرتون که به من امر کردید که اسم مادرتونو رو برای خودم انتخاب کنم ؛ شما رو به مادرتون و پدرتون علی قسم میدم حال علیرضا خوب بشه آقا خواهش میکنم مثل همون دفعه کمکم کنید ....
بعد از کمی صحبت با آقا ، میخواستیم برگردیم خونه اما راه رو گم کرده بودم .
هوا سرد شده بود و من نمیدونستم چطوری باید برگردم .
حتی نمیدونستم اسم بیمارستانی که علیرضا رو بردن چیه که تاکسی بگیرم اما حیف ... .
#ادامه_دارد ...
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
960701-08.mp3
1.39M
🍁🍂
صورتـ یڪ فـرشـتـه رو...
بـانـواے
❣حاج مجیدبنےفاطمہ❣
#نواےمحـرم
#رقـیــهجــان💔
Join→ @harame_bigarar
🍂🍁
°|هـمهگویند
رقیّه به پدرحساساست{🍂}
°|یڪ نفرنیست
بگویدبهسرحساساست{💔}
°|کاشاز #ناقـه نیافتد
گلکنازوقشنگ{🌹}
#نوهفاطمهبردردڪمرحساساست
#السلامعلیکیارقیہ💔
Join→ @harame_bigarar
ღــღ
منم ڪلبـ سـرکوےرقیہ{💚}
قـتیݪ تیغ ابـروےرقیہ{🍁}
•|اگـرپـرسندبهترازدوعـالم|•
بگـویڪ تـارگیسوےرقیہ{♥️}
اینجاپایگـاه شهداسٺـ
{❤️} @harame_bigarar
حرم بیقرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۲۵ علیرضا دستشو روی قلبش گذاشت ... این دفعه رنگش مثل گچ سفی
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۲۶
یهویی یه فکری به سرم زد
خداروشکر شماره ی فاطمه رو داشتم و سریع شمارش رو گرفتم .
بعد از دو سه بوق جواب داد؛
_بله کوثر ؟
اونقدر گریه کرده بود که صداش گرفته بود .
+سلام ، چیشد ، دکترا چی میگن ؟
_ببخشید سلام ؛ دکترا میگن اگه قلب براش پیدا نشه ....
باز زد زیر گریه .
+خودش الان حالش چطوره ؟توروخدا جواب بده ؛ دارم سکته میکنم فاطمه
_خودش الان بهتره فقط سراغ تو رو میگیره .
+فاطمه ، من و سجاد الان حرمیم ؛ راه رو گم کردم ؛ کدوم بیمارستانید ؟
_وای کوثر از دست تو ، این وقت شب حرم چیکار میکنی اخه ؟ میدونی اگه بابا و علیرضا بفهمن چی میشه ؟
تا اسم علیرضا اومد سریع گفتم :
+توروخدا به اون نگو ، اون نباید عصبی و ناراحت بشه . سجاد حالش خوب نبود اومدیم برای علیرضا دعا کنیم ، سجاد داشت تو خونه کلافه ام میکرد چاره ای نداشتم .
_خیله خب ، وایسا بابا میگه الان میایم دنبالتون ، هرجا هستی بمون من و بابا میایم .
تا خواستم حرفی بزنم ، صدای ناله ی علیرضا اومد که قلبم از جا کنده شد و گوشی قطع شد
صدای بوق ممتد ....
علیرضا وقت کمی داشت برای عمل ، آخرین وداعم رو با آقا کردم و منتظر شدم تا فاطمه و عمومهدی بیان دنبالمون .
چشم چرخوندم دیدم سجاد اونقدر گریه کرده که خسته شد و خوابید .
تو خواب یهویی جیغ زد ...
باز کابوس های سجاد درنبود علیرضا شروع شد .
#ادامه_دارد ...
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
4_5827817755025343814.mp3
6.61M
﴾ ﷽ ﴿
هـوا هـواےڪربلا
هـواےبین الحرمین
بـانـواے:
❣ڪربلایےحسین عینےفـرد❣
#نـواےمحـرم💚
Join→ @harame_bigarar