4_5892962517595980814.mp3
10.47M
🍃🌸
قـــرارمــ نگــارمــ😍
🍁 با نفسـ مادح :
❣ڪربلایے امیـر برومند❣
#نواے_دل💚
#فوق_العاده
#شور🌷
اینجـا پایگـاه شهداستـ🔰
Join→ @harame_bigarar
حرم بیقرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت۵۷ _خیلی کارت درسته خانمی ... لبخندی از سر خجالت و خوشحالی
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت۵۸
آتنا شروع کرد به صحبت کردن .
_ببین دختره ی پررو غربتی ، من تا به حال به هرچی خواستم رسیدم ؛
من علیرضا رو خیلی وقته میشناسم
از قبل یعنی تو لس آنجلس هم باهاش دوست بودم و دوسش دارم و میدونم اونم منو دوست داره ، اگه الان اینجا پیش توعه بخاطر اینه که اومد خواستگاریم بابام نزاشت اومد سراغ تو ....
اما بابام هم دوسش داره پس این تویی که باید بکشی کنار دیگه هم جلوی من ادای عاشقا رو درنیار ؛
فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم؟
من به علیرضا اعتماد کامل داشتم و از ته قلبم دوسش داشتم اما وقتی آتنا اون حرفا رو زد ، دلم لرزید .
کمنیاوردم با شناختی که روی علیرضا داشتم مطمئن بودم چنین ادمی نیست ...
علیرضا اگه اونو دوست داشت هیچوقت سراغ من نمیومد و انتخابم نمیکرد .
حرفای آتنا بدجوری ذهنمو مشغول کرده بود اما سعی کردم جوری نشون بدم که فکر کنه موفق نشده ...
+ اولا اقای آریاپور نه علیرضا گذشته ها گذشته ، فعلا که علیرضا عاشق منه و درضمن من اجازه نمیدم بخوای درموردش اینجوری صحبت کنی ...
برام هم مهم نیست که تو کی هستی و قبلا علیرضا رو دوست داشتی مهم اینه که الان من و علیرضا هم رو دوست داریم و ....
_صبرکن تند نرو ، پیاده شو با هم بریم ... من تمام گذشته ی تو رو میدونم و اینم میدونم که تامی مک آلن (پسر توی دانشگاه در لس آنجلس ) قبلا دوستت بوده ، علیرضا اینو میدونه ؟به نظرت چیکار میکنه؟
میدونه اون الان دنبال توعه ؟ راستی نظرت چیه آدرستو بدم بهش مطمئنا خیلی خوشحال میشه ها ، تامی اومده ایران الانم تهرانه ...
فکر میکنم اگه علیرضا بفهمه با شناختی که من ازش دارم خیلی عصبانی میشه .
تامی همون پسری که من ازش متنفر بودم ؛ اگه علیرضا میفهمید چه عکس العملی نشون میداد ، قلبم از استرس و ترس داشت وایمساد ،
دیگه پاهام توان ایستادن نداشت ؛ سریع ازش فاصله گرفتم و به سرعت رفتم بالا تو اتاقم و در رو بستم .
صدای علیرضا که داشت صدام میکرد رو شنیدم ؛ از خجالتم هیچ حرفی نمیتونستم بزنم ؛ لعنت به گذشته ی نفرین شده ی من ، لعنتتت ....
اشکام سرازیر شد ، از ته دل زار میزدم ؛ علیرضا با عصبانیت وارد اتاق شد ...
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت۵۹
هر لحظه منتظر این بودم که علیرضا بخواد از خونه پرتم کنه بیرون یا منو بزنه
چشماش کاسه ی خون بود ...به شدت عصبی شده بود
حرفهای آتنا منو بیشتر ترسونده بود .
قلبم به شدت میزد دستام یخ کرده بودن .... آب دهنم رو قورت دادم .
خیلی قیافه اش ترسناک بود ؛ تا حالا اینطوری ندیده بودمش ....
تو دلم به آتنا و تامی لعنت فرستادم .
زبونم داشت بند میومد از ترسم .
علیرضا هیچی نمیگفت فقط نگاهم میکرد .
نمیدونستم چی بگم .
هرلحظه منتظر کاری غیرعادی ازش بودم .
علیرضای مهربون و خوش اخلاق من الان مثل بمب ساعتی شده بود .
صبرکردم تا خودش حرف بزنه .
فقط نگام کرد هیچی نمیگفت ؛ نگاه هاش معنادار بود .
شاید سکوت الانش آرامش قبل طوفانه .
ضربان قلبم به شدت تند شده بود .
دهنم خشک شده بود .
یکدفعه علیرضا اومد روبه روم نشست و دستمالی از جعبه دستمال کاغذی روی عسلی بیرون کشید و اشکهام رو پاک کرد ...
بعد دستهام رو محکم تو دستاش گرفت .
دوتا تیله های مشکی اش رو انداخت تو چشام .
ازش خجالت میکشیدم حس میکردم تو باتلاقی گیر افتادم که بیرون اومدن ازش برام خیلی سخته .
آرامش خاصی تو وجودش بود .
یه کم آروم شدم .
با لحن مهربونی گفت :
_برام توضیح بده چیشده که تو رو اینقدر بهم ریخته ، هان؟؟
تحکمی که تو صداش بود تقریبا منو ترسوند . اما سعی کردم براش همه چی رو توضیح بدم
اگه قرار باشه بفهمه
همین الان از زبون خودم بفهمه خیلی بهتره
تا اینکه بعدا از زبون کسی دیگه بفهمه .
از طرفی باید هرچی که میدونم و شنیدم رو بهش بگم که بعدا حداقلش عذاب وجدان نگیرم .
خودم رو برای هرعکس العملی ازش آماده کردم ، بالاخره اون گذشته ی من بود و باید باهاش کنار میومدم .
حرفهای آتنا آرومم نمیزاشت
اینکه آتنا ، علی رو دوست داره ، اینکه علیرضا هم اونو دوست داره
اینکه قبل از من رفته خواستگاری آتنا و از همه مهم تر ، تامی الان دنبال منه .
با شناختی که ازش داشتم ، میدونستم آروم نمیشینه و همه کاری میکنه و از هیچ کاری اِبایی نداره و .....
داشت دیوونه ام میکرد .
نفس عمیقی کشیدم و بخاطر نون و نمکی که خوردم و محبت هایی که ازش دیده بودم ، گفتم .
+علیرضا من همه چیو میدونم ...
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee