حرم بیقرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۳۵ فاطمه چند دقیقه بعد از من اومد تو اتاق . فاطمه : کوثر
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۳۶
گوشیم رو ازم به زور گرفتن.
تا خواستم سر برگردونم تیزی چیزی رو روی گردنم حس کردم .
_بی سر و صدا می مونی ؟ حالیت شد ؟وگرنه خونت پای خودته ... خب خب الکساندر خانم یا بهتر بگم کوثر خانم چه خبر ؟
خنده های شیطانی که تمام تنم رو لرزوند .
چشم چرخوندم دیدم دونفرن ...
چرا اینا رو نمیشناختم ؛ توی دلم خدا خدا میکردم کسی بیدار بشه و منو از دست این دوتا هیولا نجات بده .
اروم آب دهنم رو قورت دادم ...
با لکنت گفتم :
_شماها کی هستید ؟؟چیکار دارید با من ؟؟ولم کنید .
یکیشون که صدای بدی هم داشت ، خندید و گفت :
_ببریمش ، هرچی زودتر از اینجا بریم بهتره ؛ یهویی ممکنه کسی سر برسه .
حسابی ترسیده بودم .
یهویی یه فکری به ذهنم رسید
تا دیدم باهم مشغول حرفن ، گلدونی که کنار دستم بود رو لب میز گذاشتم که وقتی میخواد رد بشه بیفته ، شاید لااقل علیرضا و عمومهدی بیدار بشن و کاری کنند .
قلبم تیر میکشید ...
یکیشون با خشونت گفت :
_دوستت ماریا منتظرته ، باهم میریم پیشش ، نمیدونی برای دیدنت لحظه شماری میکنه .
تمام تنم داشت میلرزید .
به سمتم اومد ، بالاخره خورد به گلدون ...
صدای شکستن گلدون ، همه رو بیدار کرد .
یکیشون که از اون یکی قدبلندتر بود حسابی عصبی شد و با صدایی که توش عصبانیت موج میزد گفت :
_مراقب باش گند نزنی الاغ .
+ببخشید نفهمیدم این از کجا اومد .
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۳۷
یکیشون منو به عنوان گروگان گرفت ... .
داشت خفه ام میکرد .
علیرضا سریع خودش رو رسوند .
با دیدن علیرضا جونی دوباره گرفتم ...
وقتی منو دید ، حسابی عصبانی شد بود .
اینا دونفر بودن و علیرضا یه نفر ...تا اینکه خداروشکر عمو مهدی هم سریع رسید . اما نزاشت فاطمه و خاله مریم و سجاد بیان .
حالا سه به دو بودیم .
علیرضا فریاد زد : ولش کنید نامردا ...
یکیشون با چاقویی که توی دستش بود به سمت علیرضا رفت .
جیغ زدم و علیرضا رو صدا کردم .
اما اونی که من رو گرفته بود ، اسلحه داشت .دم شقیقه ام گذاشت و علیرضا رو تهدید کرد .
هیچ کاری از دست علیرضا و عمومهدی برنمیومد ؛ اونا مسلح بودن اما ما بدون هیچ سلاحی ...
نگران علیرضا و عمو مهدی بودم ...
حاضر بودم اونا رو بکشم و بعد بمیرم اما برای علیرضا اتفاقی نیفته .
خودم رو برای هر اتفاقی آماده کردم اما فقط امیدوار بودم علیرضا و عمو چیزیشون نشه .
علیرضا با یکیشون درگیر شد ، اون یکی هم منو پرت کرد که خوردم به دیوار و رفت سراغ عمو مهدی .
سرگیجه گرفته بودم اما سریع بلندشدم ؛ با خورده گلدونی که اونجا بود برداشتم و رفتم ....
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
4_5834471209122661943.mp3
3.52M
🌸🍃
عـشق یعنـی به تو رسیـدن ....
بانـوای :
❣محمدحسین پـویانـفر ❣
#نـوای_مـحـرمـ🏴
#فوق_العادهـ🌷
اینجـا پـایگـاه عـ حسین ـاق
@harame_bigarar