eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
حضرت مهدى امام دوازدهم از ائمه شیعه امامیه و مهدى موعود و یگانه فرزند امام حسن عسکرى(ع) مى‏باشد.همه شیعه امامیه بر امامت آن حضرت متفقند و او را زنده و از انظار غایب و حضرتش را نقطه امید خود و منجى عالم بشریت مى‏دانند و پیوسته در حوادث سهمگین زندگى بدو پناه مى‏برند و منتظر فرج او هستند تا آنگاه که حکمت الهى اقتضاى ظهور و خروج و تصرف ظاهرى آن حضرت را نیز بکند و بنا به وعده خداوند زمین را از عدل و داد و مساوات پر کند و عظمت شریعت را تجدید نماید و احکام الهى را در میان مردم جارى سازد. نام آن حضرت همان نام حضرت رسول(ص) است در اخبار شیعه از بردن نام ایشان منع شده است و اکثر علماى شیعه نام ایشان را به تصریح ذکر نمى‏کنند، گر چه این روایات شاید مربوط به زمان کودکى و دوران پیش از غیبت ایشان بوده است تا مخالفان که به جد تمام در تعقیب ایشان بوده‏اند به وجودشان راه نبرند.ولى به هر حال با القابى چون مهدى و حجت و قائم منتظر و خلف صالح و بقیه الله و امام زمان و صاحب زمان و ولى عصر و امام عصر و…از آن حضرت یاد مى‏شود و یا به کنایه او را الحضره، الناحیه المقدسه، الغریم و…مى‏نامند ادامه دارد . ❤️❤️❤️🍃🍃 @hedye110
صبح شده است و بايد هر چه زودتر به محل كار خود بروى. با خانواده خود خداحافظى مى كنى و سوار تاكسى مى شوى. به راننده سلام مى كنى و به او مى گويى: خسته نباشيد ! و وقتى كه به اداره خود مى رسى با همكارانت رو برو مى شوى به آنان سلام كرده و دست مى دهى و باز مى گويى: خسته نباشيد ! ما عادت كرده ايم به هر كسى كه به كارى مشغول است، "خسته نباشيد" مى گوييم. اين كار پسنديده اى است كه ما احساسات خوب خود را نسبت به ديگران به زبان آوريم. ولى من به راننده و همكار و ديگران، "خسته نباشيد" نمى گويم ! حتماً تعجّب مى كنى ! من به جاى "خسته نباشيد" چنين مى گويم: "عبادتت قبول !" شايد بگويى كه چرا داخل تاكسى و اداره را با مسجد و محراب اشتباه گرفته اى؟ آرى، حق دارى كه چنين بگويى ! از آن زمانى كه ما عبادت را فقط نماز و روزه دانستيم، از آن زمانى كه از دين واقعى دور شديم، از آن زمانى كه عرفان و معنويت را فقط در گوشه خلوت و انزوا جستجو كرديم، ديگر از كمال و سعادت راستين فاصله گرفتيم و از اسلام واقعى دور شديم. اگر شما در حال كار كردن هستيد من با صداى بلند به شما مى گويم: اى رزمنده راه خدا ! اى مجاهد ! تو دارى در راه خدا جهاد مى كنى ! آيا شنيده اى كه امام صادق(ع) فرمود: هر آن كس كه براى مهيا كردن مخارجِ خانواده خود تلاش كند همانند رزمندگان مى باشد و خدا همان ثوابى را به او مى دهد كه به رزمندگان مى دهد. مگر نمى دانى كه يك روز جهاد در راه خدا بالاتر از چهل سال عبادت است. هر روزى كه براى خوشبختى همسر و فرزندت به سر كار مى روى و عرق مى ريزى، به اندازه چهل سال عبادت به خدا نزديك شده اى. برادرم ! اگر خداوند بر شما واجب كرده است كه براى خرج زن و بچه خود تلاش كنى، بايد بدانى كه خدا براى اين كار تو ثواب بزرگى قرار داده است. آرى، خداوند مى داند كه تو با عشق به سعادت خانواده ات تلاش مى كنى، پس همان ثوابى را كه به رزمندگان حقيقى مى دهد به تو هم عنايت مى كند. حالا كه اين را دانستى از تو خواهشى دارم: هر وقت كه به سوى خانه باز مى گردى اين نكته را به خود ياد آورى كن كه تو با خدا معامله كرده اى و خدا در مقابل يك روز كار كردن، ثواب چهل سال عبادت به شما داده است ! پس حواست جمع باشد مبادا عبادت خود را خراب كنى ! حالا كه مى خواهى وارد خانه شوى مبادا خستگى خود را به رخ زن و بچه ات بكشى ! همسرت منتظر توست ! بايد با روى گشاده وارد خانه شوى، اكنون از عبادت گاه چهل ساله مى آيى، از مهمانى خدا مى آيى ! چهل سال، عبادت، روح شما را با صفا كرده است و اكنون به خدا نزديك تر شده اى ! آيا باور كرده اى كه با كوله بارى از چهل سال عبادت مى خواهى وارد خانه شوى؟ حالا مى خواهم مقدارى فكر كنى ! اگر خداى ناكرده سختى كار خود را به رخ همسرت بكشى غير از اينكه او را آزرده مى كنى عبادت خود را هم از بين مى برى ! اكنون نزديك درِ خانه يك لحظه بايست، و لبخندى بر لب هاى خود بنشان ! يار مهربانت، همسر عزيزت چشم به راه توست، او محتاج لبخند توست، اين بهترين هديه تو به اوست. 💐💐💐💐💐🍃🍃🍃🍃🍃 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
ــ راست مى گويى! آيا خودت اين حرف را شنيدى؟ ــ آرى، يهوديان خيبر در حال جمع كردن نيرو هستند و به زودى به اين شهر هجوم خواهند آورد. ــ تو اين خبر را از كجا به دست آوردى؟ ــ من از سرزمين شام مى آيم. در بين راه از صحرانشينان اين خبر را شنيدم. اين گفتگوى من با يكى از مردم مدينه است. او از حمله يهوديان خيلى ترسيده است. شما كه غريبه نيستيد، خود من هم كمى ترس دارم. اين هم از شانسِ من بود كه هنوز نيامده، بايد خبر حمله را بشنوم! بعد از مدّت ها چشم انتظارى به مدينه آمدم. حالا كه خدا اين سفر را قسمتم كرد، نمى دانم آيا خواهم توانست دوباره به ايران عزيز برگردم يا نه؟ راستى، مرا ببخشيد، يادم رفت بگويم: الآن در ماه محرم سال هفتم هجرى هستم. من از تو مى خواهم در اين كتاب همسفر من باشى. من به سفرى تاريخى آمده ام. اختيار با توست. مى توانى در همان حال و هواىِ خودت بمانى، كتاب را ببندى و مرا تنها بگذارى. مثل اين كه نمى خواهى دل مرا بشكنى. قربان مرام تو رفيقِ خوب! راستش را بخواهى من خيلى دعا كردم تا همسفرى مثل تو پيدا كنم. حالا كه آمدى، آيا موافقى با هم به مسجد پيامبر برويم؟ ما بايد هر چه زودتر خبر حمله يهود را به پيامبر بدهيم. پيامبر بايد براى مقابله با اين حمله تصميمى بگيرند. به سوى مسجد مى رويم، از در اصلى مسجد وارد مى شويم و كنار ستونى مى نشينيم. تا اذان ظهر فرصت زيادى نمانده است. آيا آن جوان را مى بينى كه آنجا ايستاده است؟ او بلال است، مؤذّن پيامبر. الله اكبر! صداىِ اذان بلال است، حالا ديگر پيامبر به مسجد مى آيد. بلند شو! پيامبر وارد مسجد مى شود. نسيم مىوزد و بوى گل محمّدى همه جا را پر كرده است. تو به چهره پيامبر مى نگرى. آفتاب را به تماشا نشسته اى! پيامبر به همه سلام مى كند و در محراب قرار مى گيرد و نماز بر پا مى شود. همراه ديگران به پيامبر اقتدا مى كنيم، نمازى كه ما را به معراج مى برد. نماز كه تمام مى شود من منتظر مى مانم تا مسجد خلوت شود و خبر حمله يهود را به پيامبر بگويم; امّا مى بينم كه يك نفر از جا برمى خيزد و با صداى بلند مى گويد: "اى رسول خدا! يهوديان خيبر براى جنگ با ما آماده مى شوند، آنها با قبيله هاى مختلف در حال گفتگو هستند، آنها مى خواهند با لشكر بزرگى به جنگ ما بيايند". مثل اين كه خيلى ها از حمله يهود باخبر شده اند. بعضى از مردم با شنيدن اين خبر خيلى ترسيده اند. آخر مسلمانان چگونه خواهند توانست در مقابل يهود مقاومت كنند؟ رو به من مى كنى و مى گويى: ــ اين يهوديان خيبر كيستند؟ سرزمين خيبر كجاست؟ ــ نمى دانم. ــ چرا آنها مى خواهند به مدينه حمله كنند؟ ــ نمى دانم. ــ تو ديگر چه نويسنده اى هستى! ــ من كه از همان اوّل گفتم: چند روزى بيشتر نيست كه اينجا آمده ام. نگاهى به اطراف مى كنى. زيرِ آن درخت خرما پيرمردى را مى بينى. از من مى خواهى تا پيش او برويم و از او بخواهيم تا در مورد سرزمين خيبر براى ما توضيح دهد. با هم به سوى درخت خرما مى رويم. به پيرمرد سلام مى كنيم و كنارش مى نشينيم. منتظر هستى تا من سؤال كنم: ــ پدر جان! آيا شما امروز ظهر در مسجد پيامبر بودى؟ ــ آرى. ــ پس تو هم خبر حمله اهل خيبر را شنيده اى؟ ــ آرى. خدا خودش شرّ آنها را از سر ما كوتاه كند. ــ آيا مى شود براى ما در مورد آنها سخن بگوييد! پيرمرد قبول مى كند و شروع مى كند كه از گذشته هاى دور سخن بگويد: خيلى سال ها قبل، يهوديان در شام زندگى مى كردند، آنها در كتاب آسمانى خود خوانده بودند كه آخرين پيامبر خدا در سرزمين حجاز ظهور خواهد كرد. براى همين آنها از شام به اين سرزمين مهاجرت كردند. آنها مى خواستند اوّلين كسانى باشند كه به آن پيامبر ايمان مى آورند. عدّه اى از آنها در همين مدينه كه آن روزها "يثرب" نام داشت ساكن شدند، گروهى هم در "خيبر" كه آب و هواى بهترى نسبت به اينجا دارد منزل كردند. آنها در آن سرزمين، هفت قلعه محكم ساختند تا از حمله هاى عرب هاى بيابانگرد در امان باشند و به همين جهت آن سرزمين خيبر نام گرفت. 🔶🔶🔶🔶🌻🔶🔶🔶🔶 https://eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef