#خداحافظ_سالار☘
#پارتچهلهفتم🌿
✨﷽✨
مدتی بعد حسین خبر داد که قرار است یکی از علمای بزرگ و انقلابی به نام آیتالله سید اسدالله مدنی به همدان بیاید و من با دوستانم برای آمدن او به همدان برنامهریزی میکنیم
شور انقلابی و مبارزه با رژیم طاغوت غم بزرگ مرگ زودهنگام زینب را از دلش برد و من هم تلاش میکردم همانگونه که او میخواست صبور باشم
بعد از فوت آیت الله آخوند ملاعلی معصومی همدانی آیت الله مدنی تکیه گاه مردم همدان شد
حسین هر روز به خانه او میرفت و با اخبار تازه میآمد
میگفت
این پیر شجاع و نترس از ما جوونا تو هرکاری جلوتره
با آمدنش علمای سر منبر دل و جرأت بیشتری برای افشای خیانت های شاه پیدا کردند
و همین هم شد فریاد دادخواهی و مبارزه علیه حکومت شاه علنی شد مردم با شنیدن پیام ها و خواندن اعلامیههای امام در تبعید به خیابانها میآمدند و مأموران حکومتی جواب آنها را با گلوله می دادند و هر روز خبرشهادت کسی می رسید
یکی از آنها همان همسایه دلسوز ما بود که شیلنگ یخ زده را زیر آب گرم حمام باز میکرد
یک مرد مظلوم که من برایش خیلی گریه کردم
سرگرد کازرونی یکی از فرماندهان حکومتی بود که وقتی پایش به کوچه و خیابانی که مردم اجتماع کرده بودند میرسید برای زهر چشم گرفتن یکی را گوشهای گیر می انداخت و اسلحه کلت روی سرش میگذاشت و مغزش را متلاشی می کرد
حسین خیلی برای او داشت و هر روز که به خانه میآمد از جنایت جدید کازرونی نکتهای میگفت
و میگفت بچه مسلمانها بالاخره این جلاد را به سزای اعمال پلیدش میرسانند
روزی با خوشحالی آمد و خبر داد که
بچههای گروه حدید (یکی از گروههای مسلح متشکل از جوانان مسلمان و انقلابی که چندماه پس از پیروزی انقلاب منحل شد) کازرونی را زدند
با مرگ کازرونی مردم شهر نفس راحتی کشیدند هر چند همچنان پاسخ الله اکبرشان رگبار و گلوله بود
و امیر پسر منصور خانم (خواهر حسین) از این گلولهها بی نصیب نماند و تیر به شکمش خورد و کارش به بیمارستان کشید
با حسین رفتیم عیادتش به محض اینکه امیر را دید گفت
یواش یواش داری مرد میشی
تیر به سر و سینه و شکم هر کسی نمی خوره آفرین بر ایمان و شجاعت تو
سخنان گرم و روحیه آفرین حسین مثل مرهم به دل امیر نشست و تحمل درد را برای او آسان کرد
امتحان ایستادن در مقابل گلولهها هر روز برای حسین تکرار میشد و نقطه اوج آن سینه سپر کردن روی آسفالت جاده کرمانشاه به همدان در مقابل ستون تانکها بود
آنها می خواستند برای سرکوب مردم از جاده کمربندی شهر به تهران بروند که جوانان انقلابی تحت هدایت آیة الله مدنی راه را با چوب و آهن بستند و همه خدمه های تانک را خلع سلاح کردند
حسین اعتقاد داشت که این ارتش زمینه پیوستن به مردم را دارد و نه تنها ارتشیها بلکه سلاح و تانکهایشان باید برای فردای انقلاب آسیب نبیند و لذا او و دوستانش هر سلاحی را که به دست میآوردند به منزل آیت الله مدنی میبردند
هرچه زمان می گذشت دور انقلاب تندتر می شد و ارتباط حسین با آیة الله مدنی بیشتر
هنوز مجسمه شاه وسط میدان مرکزی شهر همدان سوار بر اسب مثل خاری به چشم مردم مسلمان و انقلابی بود و پلیس و شهربانی و چند تانک ارتشی دور تا دور آن را گرفته بودند که کسی نزدیک نشود
حسین و دوستانش از آیة الله مدنی خواسته بودند اجازه بدهد که مجسمه شاه را پایین بیاورند اما آیة الله مدنی با نگاه دوراندیش خود گفته بود
لازم به این کار نیست و شاه رفتنی است
روز شمار تاریخ دهم بهمن سال ۱۳۵۷ را نشان میداد که با شنیدن خبر ورود امام به تهران حسین به تهران رفت و سه روز بعد در حالی که نمیتوانست روی پای خود بایستد برگشت
کف پاهایش پر از زخم بود و تاول پرسیدم
چرا اینطوری شدی؟
گفت
قبل از نشستن هواپیمای امام توی فرودگاه مهرآباد قرار شد که از فرودگاه تا بهشت زهرا یعنی مسیر حرکت امام را گل بچینیم کفشهام گم شد و پا برهنه شدم احساس روزهایی رو داشتم که در ایام محرم هر سال پا برهنه می شدم و توی خیابان عزاداری می کردم
احساس خوبی بود دنبال کفشها نگشتم تمام مدت روز پابرهنه بودم تا به بهشتزهرا رسیدم
حسین از حلاوت تاولها به گونهای شیرین تعریف میکرد که به حال او غبطه خوردم
هدیه به روح بلند شهدا صلوات
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸