eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿 ✨﷽✨ و با دست به مسجدی که دقیقا روبروی خانه بود اشاره کرد سر در مسجد روی کاشی به خط بزرگ نوشته بود *مسجد سیدالشهدا* مهدی به کلاس اول می‌رفت و وهب به کلاس سوم حسین هفته‌ای یکبار دست هردوشان را می گرفت و به حمام عمومی توی خیابان هاشمی می‌برد وهب و مهدی وقتی می آمدند از جای زخمها و بخیه های بابا که روی کمر و پایش بود برایم تعریف می‌کردند یک روز دایی‌ام عباس آقا برای احوال‌پرسی آمد زهرا کوچک بود هر روز باید لباس هایش را می شستم وقتی دید که آب گرم ندارم بهش برخورد و رفت یک آبگرمکن خرید و با پسر صاحبخانه کشان کشان تا طبقه اول بالا آوردند پسر صاحبخانه گفت نمیشه جواب نمیده و عباس آبگرمکن را برگرداند و گفت میرم یه خونه پیدا کنم که آبگرم داشته باشه گفتم با همین میسازم حسین آقا توان مالیش بیشتر از این نیست ظهر که حسین آمد ماجرا را گفتم گفت تیکه های بزرگ لباس و شستنی رو بده هر هفته ببرم لباسشویی بیرون، بقیه رو هم با هم می‌شوریم می خواست کمک کند اما نمی گذاشتم مثل یک دانشجو سخت درگیر خواندن و مطالعه بود وقت خالیش را با بچه ها پر می‌کرد وهب و مهدی رو توی مسجد سیدالشهدا برای نماز جماعت می برد و با آنها در جلسات هفتگی قرائت قرآن شرکت می‌کرد می‌گفت توی جلسه قرآن از پیرمردهای ۷۰ ساله تا بچه‌های مدرسه ابتدایی کنار هم می‌نشینند و قرآن می‌خوانند وهب برای اولین بار سوره تکاثر را با لرزش صدا و کمی دلهره خوند تشویقش کردم و حالا با صوت و لحن میخونه مهدی هم دوست داره مکبر بشه اگر چه گاهی اذکارو جابجا می گه و پیرمردهای مسجد خوششون نمیاد نزدیک یک سال به همین منوال گذشت تفریح ما مسجد بود و نماز جمعه حسین داشت پایان نامه اش را پیرامون تجربیات نبرد در پایان جنگ می‌نوشت و کمتر به خانه می آمد و با هم دوره ای هایش درس می‌خواند صبح روز چهاردهم خرداد خواب و بیدار بودم که حسین کلید انداخت وارد خانه شد چشمانش سرخ و پلک هایش باد کرده بود فکر کردم شاید اثر بی خوابی و درس خواندن باشد پرسیدم چرا چشمات اینطوری شده؟ یک دفعه زد زیر گریه و به پهنای صورتش اشک ریخت اولین بار بود که به شدت مثل یک بچه یتیم پیش من گریه می کرد و نمی توانست حرف بزند با صدای بغض آلود و شکسته فقط یک کلمه گفت امام.... و زانوهایش خم شد و دست روی سرش گذاشت و زار زد از صبح رادیو صوت قرآن گذاشته بود و شب گذشته مجری خبر از مردم خواسته بود که برای امام دعا کنند من هم به گریه افتادم وهب و مهدی که برای مدرسه آماده می‌شدند نگاهمان می کردند حسین پیرهن سیاهش را پوشید گفتم ما رو هم برای تشییع ببر گفت میرم جماران و میام رفت و من تن همه بچه‌ها لباس عزا پوشیدم فردا صبح با یک پیکان قدیمی که تازه خریده بود آمد سوارمان کرد اما از هر کوچه و خیابان که میخواستیم عبور کنیم به سیل جمعیت می‌خوردیم یک جایی رسیدیم که ناچار شد پیکان را یک گوشه رها کند و ما هم به دریای جمعیت بپیوندیم از همه جا آمده بودند سیاهپوش و گریان، از زن و مرد و پیر و جوان چندکیلومترراه تا بهشت زهرا زیر گرمای سوزان خرداد پیاده رفتیم تیزی آفتاب و گرد و غباری که از اثر راه رفتن مردم به هوا برخاسته بود همه را تشنه و عطش زده کرده بود زهرا بغلم بود وهب و مهدی گام به گام با بابایشان می رفتند هرچند من و حسین مثل همه مردم در قید و بند بچه‌هایمان نبودیم صحنه ای مثل قیامت بود گویی که همه فرزند و قوم و خویش را فراموش کرده‌اند چشم‌ها به هلیکوپتری بود که چند بار پیکر امام را به محوطه بهشت زهرا آورده بود و تعدادی از مردم معلق میان زمین و آسمان از هلی کوپتر آویزان بودند اشک روی صورت های خاکیمان را شیار می‌انداخت و لب هایمان را خیس می کرد آن روز سخت ترین روز تمام عمرم بود حسین دانشکده فرماندهی و ستاد را با نمره عالی برای پایان نامه‌اش گذراند و برای پایان دوره با بقیه برای مدتی کوتاه به پاکستان رفتند هدیه به روح بلند شهدا صلوات 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸