eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
حنانه میگوید:حالا که عجله نداری،داری؟ دو دقیقه بشین پیش ما... با هم به گوشه میرویم و هر دو به دیوار تکیه میدهیم. حنانه با لبخند میگوید: خب الهی قربونت برم تعریف کن ببینم... مشدی بهم گفت که با همسرت اومدی و کلی غذا آوردی واسه نیازمندا.. سر تکان میدهمـ. میگوید :پس خداروشکر همسرت اهل کار خیر هستن... نمیدانم چه بگویم. فقط کمی از این بحث،خوشم نمیآید. میگویم:از آقای علوی چه خبر ؟ حنانه لبخند تلخی میزند : میاد... یکی دو هفته میمونه،دوباره اعزام میشه.. هرچقدر میگم بیشتر بمون،قبول نمیکنه.. حتی فکر نمیکنم واسه زایمانم بتونه خودشو برسونه... چند لحظه طول میکشد تا جمله ی ساده اش را تجزیه و تحلیل کنم. با ذوق به چشمان حنانه خیره میشوم:چی؟؟الهی قربونت برم...مامان شدی؟؟ حنانه،لبخند گرمی میزند:آره... با اشتیاق دوباره بغلش میکنم. صدای حنانه آرام میآید:خاله جون مامانمو کشتی.. حنانه را از خودم جدا میکنم و میگویم:الهی خاله قربونش بره... حنانه لبخند میزند : ان شاءالله خودت مامان بشی... سرخ میشوم و سرمـ را پایین میاندازم. ★ آرام از کنار خیابان راه میافتم. بغض کرده ام. یاد چشمان بارانی حنانه میافتم ،وقتی از دل تنگیهایش میگفت. من که هیچ عالقه ای به مسیح ندارم و تنها به عنوان همسر خشک و خالی ،کنارش زندگی میکنم،آن شب که بیخبر از خانه بیرون زد،نزدیک بود مجنون شوم. تا خود صبح،بیدار بودم و چشمم به در.. از حنانه خجالت میکشم. از امثال حنانه که همسرانشان را،سایه ی سرشان را، امید خانه شان را ،پدر فرزندانشان را و َمردشان را به کام ِخونخوار مرگ میفرستند. قطره اشکی به سرعت روی گونه ام میلغزد. من،هیچ وقت نمیتوانم مثل آنها،مقاوم باشم. "وقتی میخوام از دلتنگی شکایت کنم پژواک صدای حنانه در اتاق ِ خالی ذهنم میپیچد. ، از عمه ی سادات خجالت میکشم.. آقاسید رفته جنگ،ولی خب پدرم،برادرم، پدر ایشون،همه هستن... دست تنها نیستم. اگه چیزی لازم داشته باشم همه سریع، میخوان کمکم کنن... آقاسید همیشه میگن،اگه دلت گرفت فقط یادت بیفته حضرت زینب، عصر روز عاشورا، وقتی هیچ مردی نبود، وقتی میون اون همه نامحرم.... فقط به این فکر کن حنانه" .... اشکهایم را از صورتم پاک میکنم. به سمت خیابان میروم و میگویم: تاکسی... ★ کرایه را به طرف راننده میگیرم و پیاده میشوم. هوا کاملا تاریک شده و صدای رفت و آمد ماشینها در گوشم میپیچد. با کلید در را باز میکنم و وارد لابی ساختمان میشوم. آرام به نگهبان سلام میکنم و دکمه ی آسانسور را فشار میدهم. 💧💧💧💧💧💧 🌹به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸