eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌‌‌‌┄✦۞✦‌‌✺‌﷽‌‌‌✺✦۞✦┄ ✨امام صادق علیه‌السلام فرمودند: مصلحت زندگى و معاشرت اجتماعى، به پیمان‌ه‏اى پر می‌ماند که دو سوم آن هوش و زیرکى، و یک‌سومش نادیده گرفتن و تجاهل است‏.‏✨             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
اگر خدا را می شناختیم...             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
💠ﺍﻟﺴَّﻠﺎﻡُ ﻋَﻠَﻴْﻚِ ﻳَﺎ ﻓَﺎﻃِﻤَﺔُ اَلْزَهرا💠 📌خاطرات شهید سن شهادت: سال اهل شهرستان بهبهان ⃣1⃣ توبه 🍃حبیب الله از لحاظ هیکل توپر و تنومند و شکم داشت. چند وقتی بود که حسابی لاغر و نحیف شده بود و شکمش رفته بود داخل. یک روز که برای نهار رفته بودم خانه شان ، مادرش هر چه حبیب الله را صدا زد تا بیایید سر سفره، اما حبیب الله نمی آمد. مادرش بهم گفت چند وقته غذا نمی خورد یا خیلی کم می خورد. دوباره شب رفتم خانه شان. موقع شام دوباره همین آش و کاسه بود. نشست پای سفره و دو سه لقمه خورد و بعد هم از سر سفره پا شد رفت. مادرش بهم گفت رحمان برو باهاش صحبت کن. ببین مشکلش چیه. 🍃رفتم بیرون با حبیب الله صحبت کردم. گفتم چی شده؟ چرا اینقدر لاغر شدی؟ چرا غذا نمی خوری؟ تا این جملات را گفتم. زد زیر گریه و قطرات اشک همین جور صورتش را پوشانده بود. گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت: «من نمی تونم راحت غذا بخورم در حالی که بعضی خانواده ها، شب نون خالی هم ندارند ، بخورند.» گفتم حبیب الله تو که همه پول تو جیبی ات را می دهی فقرا. 🍃گفت رحمان من نمی دانستم فلان خانواده تو محله وضعیت مالی شون ضعیفه و بعضی شبها گرسنه می خوابند. همین ندانستن کم گناهی نیست برای خودش. گریه اش بیشتر شد. رو کرد به سمت آسمان و مدام می گفت: «خدایا من را ببخش. من حق همسایگی را رعایت نکردم والا نباید شبها سیر می خوابیدم. خدایا خودت از گناهم درگذر. قسم می خورم که جبران کنم.» اصلا مانده بودم تو کار حبیب الله از اینکه ندانسته بود خانواده فقیری دیگری هم تو محل هست که او اطلاع نداشته، خودش را نمی بخشید و به درگاه خدا توبه می کرد. 📚کتاب حبیب خدا ، صفحه 118 الی 119 جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات 🌹به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
13.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرود جدید گروه سرود ✨برکت ایران مدیون لطف توئه..✨ "السلام علیک یا علی بن موسی الرّضا علیه السلام..💐 "السلام علیکِ یا فاطمه المعصومه سلام الله علیها..💐             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
┄┅─✵💝✵─┅┄ روزگارتان از رحمت  «الرَّحْمَنُ الرَّحِیم» لبریز سفرهٔ تان از نعمت   «رَبُّ الْعَالَمِين» سرشار روزتون پراز لطف وعنایت خداوند ‌ سلاااام الهی به امیدتو صبحتون بخیر💖 💖🌹🦋🇮🇷🇮🇷🇮🇷 @hedye110
آقا جانم!❣ شنیده ام که شما برای بندگان گناهکار دعا می کنید. برایشان طلب آمرزش کرده و سفارششان را پیش خدا می کنید. یعنی برای مایی دعا می کنید که فراموشت کرده‌ایم. برای گناهانی طلب آمرزش می کنید که همان ها دلتان را شکسته‌اند برای بندگانی دعا می کنید که باعث اشک چشم هایتان می شوند. هیچ💔 فقط دلم از این حجم مهربانی چاک چاک می شود و از اینکه فراموشت کرده‌ایم از خودم متنفر می شوم. ببخش ما را که مدام شرمنده‌ایم ببخش که علت تاخیر ظهور شماییم ببخش که اینقدر نمک می خوریم و نمک دان می شکنیم ببخش ما را حضرت آقا💔             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
:_مسیح که... راستش... نه نیست.. :+این موقع شب،کجاست؟ :_فکر کنم شرکت باشن... زنعمو یک تای ابرویش را بالا میدهد. :+مگه باهم برنگشتین؟ :_راستش... یعنی نه... من خودم اومدم.. زنعمو با لحن مادرانهای میپرسد :+به حساب دخالت نذار،میخوام کمکتون کنم. سرم را پایین میاندازم. زنعمو ادامه میدهد +؛مشکلی پیش اومده عزیزم؟؟ دعواتون شده؟؟ قبل از اینکه چیزی بگویم،صدای آیفون میآید. "ببخشید"ی مٻگویم و از جا میپرم. 'شاید مسیح باشد' به طرف آیفون میروم. چهره ی مامان و بابا را تشخیص میدهم و دکمه را فشار میدهم. برمیگردم،زنعمو با لبخند میگوید :+ باهاشون هماهنگ کردیم؛مهمون ناخونده شدیم.... با لبخندی میگویم :_اختیار دارین... در واحد را باز میکنم و به طرف آشپزخانه میروم. موبایل را از روی پیشخوان برمیدارم و با عصبانیت انگشتانم را روی صفحهی موبایل فشار میدهم و برای مانی مینویسم: "بابام و مامانم و عمو و زنعمو اینجان... سراغ پسرعمو رو میگیرن من نمیدونم چی باید بگم"... قبل از هیچ فکری، "ارسال" را فشار میدهم. به طرف سالن میروم. مامان و بابا وارد خانه میشوند. جلو میروم و بابا را بغل میگیرم. بابا با صدای بغضداری میگوید:خیلی بیوفا شدی نیکی خانم... انتظار داشتم صبر کنی تا بیام... سرمـ را پایین میاندازم،بابا روی موهایم را میبوسد. صدای زنگ موبایلم بلند میشود. هول شده ام،تا به حال میهمانداری نکرده ام. با دست تعارف میکنم تا بنشینند و با سرعت به طرف آشپزخانه میدوم. موبایلم را برمیدارم و جواب میدهمـ :_سلام آقامانی... صدای نفس نفس زدن میآید. از آشپزخانه سرک میکشم. عمو و بابا روبه روی هم نشسته اند و هردو خود را مشغول کاری نشان میدهند. میگویم :_آقامانی... آقامانی... صدای نفس نفس زدن نگرانم میکند و بعد،صدای بریدهبریده حرف زدن.. :+نیـــ......کــی.... الــــــــو.... لب میزنم:مسیح... :+نیـــ.... نیکــ.....ــی... ماشین...خرا...ب... شـــده... دارم ...میآم... هیچ نمیگویم. :+نیــکی میشنوی صدامو؟؟ آرام میگویم :_خداحافظ و سریع قطع میکنم و موبایل را روی سینه‌ام میگذارم. چند ثانیه طول میکشد تا از شوک بیرون بیایم. داخل قوری،چای خشک و هل میریزم و پر از ابجوشش میکنم. به طرف سالن میروم و برای بابا و مامان،پیشدستیـ میگذارم. لبخند میزنم و میگویم :_ببخشید من زیاد از مهموننوازی سررشته ندارم... زنعمو لبخند گرمی میزند. :+این چه حرفیه دخترم.... بابا نگاهم میکند،نافذ و مهربان: مسیح نیست بابا؟؟ خدا را شکر در این مور د،نیازی نیست دروغ بگویم و قصه ببافم. با خجالت میگویم:الان باهاش صحبت کردم... ماشینش خراب شده... عمو سری به تأسف تکان میدهد و میگوید:صد بار گفتم یه ماشین درست و حسابی بگیر... ِ صد میلیونی مسیح از نظر عمو درست و حسابی نیست؟؟ تعجب میکنم،ماشین بابا پوزخندی میز ند و میگوید:خوبی ماشین قراضه اش اینه که واسه خاطرش دست جلو کسی دراز نکرده.. وای نه! یک امشب را نه! من تحمل ندارم.... 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
دوستان عزیزم سلام عیدتون مبارک......... دختران گروه روزتون مبارک......... با عرض شرمندگی امروز به علت مشغله ی زیاد نمیتونم تو کانال پست ارسال کنم🌹🌹🌹🌹🌹