eitaa logo
دانشگاه حجاب
13.4هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
188 فایل
نظرات 🍒 @t_haghgoo پاسخ به شبهات 🍒 @abdeelah تبلیغ کانال شما (تبادل نداریم) 🍒 eitaa.com/joinchat/3166830978C8ce4b3ce18 فروشگاه کانال 🍒 @hejabuni_forooshgah کمک به ترویج حجاب 6037997750001183
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دانشگاه حجاب
🔴به روز باشیم 🔰 چرا براندازا به جای حکومت اسلامی، از حکومت آخوندی استفاده می کنند؟! چون مردم اسل
🔴به روز باشیم مواد اولیه یکی از داروهای مصرفی مرحومه مهسا امینی تحت تحریم‌های آمریکا قرار دارد.... 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دانشگاه حجاب
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ ستاره سهیل(١١) صدای دختران و پسرانی که از خود، بی‌خود شده بودند. بلند شد: «یارِ بر
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ ستاره سهیل(١٢) تحسین، در چشمان خیره ستاره برق می‌زد. همان‌طور که دست به سینه و با غرور به کیان نگاه می‌کرد، گفت: «بوی دماغ‌سوخته میاد. دلم می‌خواد الان قیافه دلسا رو ببینم که امروز می‌گفت، آرش از سرتم زیاده. الانه که سروکله‌اش پیدا بشه و یه چیزی بپرونه.» جمله ستاره تمام شد، که مینو ریز ریز خندید. با چشم و ابرو به پشت سر ستاره اشاره کرد. ستاره سرش را برگرداند. درست حدس زده بود. ستاره کمی خم شد .دست‌هایش را به عقب برد و صندلی را کمی جابه‌جا کرد،تا دلسا را بهتر ببیند. - به‌به! دلسا خانم! مینو پذیرایی کن از دوستمون. بیا عزیزم! بیا بشین، که حسابی جات خالی بود. دلسا که بی‌توجه به حرف ستاره، هنوز ایستاده بود، با کنایه گفت: «اومدم بهت تبریک بگم. بالاخره یه نفر پیدا شد نگات کنه، ولی موندم این کیان بخت‌برگشته، از چیه تو خوشش اومده! بیچاره اونم سرنوشتش همینه، دیگه. البته... البته اگر تا آخر هفته، یه شال قرمزی دیگه دلشو نبره.» بعد چنان قهقهه‌ای زد که توجه اطرافیان را به خودش جلب کرد. ستاره سعی کرد خودش را خون‌سرد نشان دهد. -به‌نظر من، برو کنار مهردادجونت، بشین. چون همون‌طور که گفتی اعتمادی به مَردا نیست. بعداً بیا از تجربیاتت برام بگو که "چگونه دوست خود را در کنارتان نگه داشتید" ستاره جمله‌ی آخر را طوری بیان کرد که انگار داشت اسم یک کتاب را می‌خواند. مینو درحالی‌که داشت در گوشی‌اش چیزی تایپ می‌کرد، خندید. دستش را به نشانه درست می‌گی در هوا تکان داد و از ستاره حمایت کرد. چند لحظه‌ای به سکوت گذشت، تااینکه کیان و آرش همراه با چند نفر دیگر از دوستانشان به جمع سه‌نفره دختران ملحق شدند. آرش که انگار از یک جنس درجه یک رونمایی می‌کرد، بازوان کیان را از پشت گرفت و گفت: «پسندیدی ستاره خانم؟ حال کردی؟ دیدی چه آپشن‌هایی داره؟» ستاره خنده مستانه ای کرد. درواقع، تمام تلاشش را می‌کرد تا در برابر دلسا، حسابی از کیان دلبری کند. -ممنون آرش‌خان! از شما به ما رسیده. دلسا وسط حرف ستاره پرید. لبخندی روی صورت گوشتالویش پهن شد. -آرش‌جان! معرفی نمی‌کنی؟ آرش با دست سرش را خاراند و با کمی مکث گفت: «بله... بله!... آقا کیان، ایشون دلسا خانمه، دوست مهرداد خودمون.» چشمان دلسا برقی زد. - اِ.. شما مهردادو می‌شناسین؟ نگفته بود. آرش با بی‌میلی جواب داد: «بله می‌شناسه. ما هفته‌ای دو بار با هم می‌ریم باشگاه. اگه بهت نگفته، می‌تونی خفتش کنی.» مینو پوزخند زد. دلسا نشنیده گرفت. ادامه داد: «وای، آقا کیان! چقدر صداتون قشنگه. من که خیلی دوست داشتم. کاش بازم می‌خوندین. به نظر من که شما آینده‌ داری. مطمئنم یه روز برا خودتون، یه سلبریتی معروف می‌شین.» کیان که از این تعریف خیلی ذوق‌زده شده بود، گفت:« ممنون دلسا خانم !حالا امشب، زیاد رو صدام کار نکردم. اگه ترانه‌ای چیزی مد نظرتون بود، بگید.. حتما آماده می‌کنم و می‌خونم.» آرش اضافه کرد: «البته ازین به بعد فکر کنم، مدیر برنامه آق کیان، ستاره باشه. دلسا، با ایشون هماهنگ بشو.» کیان نگاهش را به‌طرف ستاره برگرداند. لبخندی روی صورتش شکفت. دلسا، نگاه نفرت‌انگیزی به آرش انداخت. مینو سرش را کمی به این طرف و آن طرف چرخاند و گفت: «صدای ویبره‌ی گوشی میاد. گوشی کیه؟» همه لحظه‌ای در خودشان افتادند، تا گوشی‌هایشان را چک کنند. بالاخره معلوم شد صدا از گوشی ستاره، داخل کیف طلایی‌اش که روی‌میز رها شده بود، است. ستاره دستش را داخل کیف برد. هرچیزی به دستش رسید جز گوشی‌؛ جعبه آرایش، کیف پول، رژ لب، شارژر... درنهایت، از انتهای کیفش گوشی را بیرون کشید. با دیدن اسم روی گوشی خشکش زد. چند ثانیه روی گوشی خیره ماند. با توجه به آهنگی که در حال پخش شدن بود و صدای خنده های جمع دوستان، صلاح ندید که جواب عمویش را بدهد. گوشی را درون کیف چپاند و دوباره به جمع چند نفری‌شان برگشت. اما چهره نگرانش باعث شد که مینو از او بپرسد که اتفاقی افتاده؟ ستاره سرش را به معنای چیزی نیست، جنباند. کیان خودش را از آرش جدا کرد و کنار ستاره رساند. آهسته پرسید: «ستاره خانم! چیزی شده؟ نگران به نظر میاین!» ستاره فقط جواب داد: «نه، ممنون.» ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo 🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنرانی استاد عالی - نماز شب و ملائکه.mp3
3.47M
🌸 صدای ملائکه رو میشنوید ؟؟ 🎤 🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نظرسنجی 4️⃣ موضوع: آمارها تا این لحظه: 📊 شرکت کنندگان: ۳۰۵ نفر سین شده توسط: ۳۴۷۱ نفر درصد مشارکت: ۸.۷۹ درصد مشروح نظرسنجی: سوال: پوشش شما چیه؟ پاسخها: 1- همیشه چادری: ۸۵ درصد (۲۶۱ رای) 2- اکثرا چادری: ۱۱ درصد (۳۳ رای) 3- پنجاه پنجاه: ۲ درصد (۵ رای) 4- اکثرا مانتویی: ۱ درصد (۳ رای) 5- همیشه مانتویی: ۱ درصد (۳ رای) مدت برگزاری نظرسنجی: 11 روز (12 مهر الی 23 مهر) برای شرکت در نظرسنجی از اینجا وارد شوید. 🌸🌸 جهت همکاری با ⭕️کارگروه مصاحبه⭕️ @Mortagheb 🎓 @Hejabuni | دانشگاه‌حجاب 🌸
6.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سوال جالب از مردم: ایران انقلاب شده؟ 🗣بشنویم حقیقت از ملت 🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
هدایت شده از دانشگاه حجاب
عــیــدی عــیــدی دانشگاه حجاب به مخاطبین محترم 😍 مسابقه تا ساعت ٢۴ روز یکشنبه تمدید شد. اگر هنوز شرکت نکردی، بدووو که منتظرتونیم 😎 📲 کانال چالش و مسابقه دانشگاه حجاب 👇 eitaa.com/joinchat/3050242106Cddb58ec4ec آیدی شرکت در مسابقه در کانال بالا سنجاق شده👆 🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
بخش شانزدهم 🔶 تنها کسی که صددرصد میشه بهش تکیه کرد و او هیچ وقت پشت آدم رو خالی نمیکنه خداوند متعال هست. به این حس میگن ایمان. 👈🏼 ایمان یعنی چی؟ 💥 یعنی من به خداوند متعال باور قلبی دارم. یعنی من به پروردگار عالم اطمینان قطعی دارم. خب حالا آیا اگه یه شرایط سختی برای خودمون یا کشورمون پیش اومد اول از همه باید به چه تکیه کنیم؟ 👈🏼 به قدرت و مهربانی خداوند بلند مرتبه. نترس.... هرچیزی که خدا بخواد همون میشه. همه ذرات عالم و هر حرکتی در عالم میشه فقط با اجازه خدا صورت میگیره. ✅ توی فتنه ها نترس. اصلا اینطور نیست که کار از دست خدا در رفته باشه و دیگه نتونه جمعش کنه! در فتنه ها هست که ایمان انسان مومن باید بیشتر بشه و به خداوند مقتدر پناه ببره 📌ادامه دارد۔۔۔ 🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓