دانشگاه حجاب
🎙قسمت یازدهم 📚 ڪتابی که رهبری توصیه کردند «خانمها بخوانند!» #خاطرات_سفیر #رمان_صوتی 🌸 @hejabuni
12.mp3
3.5M
🎙قسمت دوازدهم
📚کتابی که حضرت آقا بسیار توصیه کردند که خوانده شود
#خاطرات_سفیر
#رمان_صوتی
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥⭕️ بازنشر/فائزه هاشمی رفسنجانی:
😞نظر مثبتی نسبت به #سردار_سلیمانی ندارم!
🔺از کارهای #مسیح_علینژاد خوشم میآید!☠
🕶این کلیپ را ببینید تا به ماهیت درونی کثیف لیبرالهای وطنی پی ببرید ...👉
🏴 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
#پرسش_پاسخ
#حجاب_غیر_مسلمان
📌راستی چرا حجاب رو برای غیر مسلمون ها که به ایران سفر می کنند اجباری می کنید ⁉️
📢رعایت حجاب برای کنترل هرج و مرج روابط جنسی در جامعه هست👌
🔵اگر بخواهیم این طور به قضیه نگاه کنیم کسی که باعث ایجاد هرج و مرج شده مهم نیست #مسلمان باشد یا #غیر_مسلمان👌
🔵آزاد گذاشتن اقلیت های مذهبی در استفاده از حجاب و آوردن زنان غربی با وضعیت نامناسبی در ایران و نمایش آنها در خیابان ها از روشهای کهنه استعمار 💂♂برای زمینه سازی کشف حجاب 👩است
⬅️⬅️پس برای جلوگیری از فساد و هرج و مرج رعایت حجاب در جامعه اسلامی لازم می باشد.✔️
🤔 از طرف دیگه مثلا شما برای خونتون یک سری قوانینی دارید که توقع دارید نه تنها خودتون و خانواده بلکه هر کسی که وارد می شه رعایت کنه مثل درآوردن کفش که از مهمون می خواید وقتی وارد خونه شما می شه رعایت کنه
🙄پس آیا از این کار قصد بی احترامی به کسی رو دارین؟!
مطمئنا نه
🙇هر جایی یک قانونی داره حتی کشورهای خارجی هم میریم موظفیم به قوانین اونها احترام بگذاریم و طبیعیه که بخوایم اونها هم به قوانین ما احترام بگذارن.
#تولیدی
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
#گزارش
#بینالملل
#زن_در_غرب
💢 #حالا_که_رفتی_اینو_بدون
🔺خانم علیزاده، شما که معتقد هستی در ایران زنان آزاد نیستند ، حالا که پناهنده هلند شدی خوبه ی سر به محله رِدلایت هم بزنی تا بدونی پا به چه کشوری گذاشتی ، کشوری که محله ای برای فروش زنان دارد...🔻
🔺شهر آمستردام #هلند از معدود شهرای دنیاست که در اون #فاحشهگری، قانونیه و فاحشهها مثل صاحبان مشاغل دیگه مالیات میدن و اتحادیه صنفی دارن ...❗️
⭕️ تو آمستردام محلهای به اسم "رد لایت"(چراغ قرمز) هست، با کلی پنجره و چراغ قرمز ... که فاحشهها پشت ویترین میایستن تا مشتریها اونها رو انتخاب کنن !!
🌐منبع:
www.bbc.com/news/world-europe-48857420
#آزادی_کثیف
#تولیدی
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب
#گزارش #بینالملل #زن_در_غرب 💢 #حالا_که_رفتی_اینو_بدون 🔺خانم علیزاده، شما که معتقد هستی در ایران ز
📸 لیستی از سرکوب های کیمیا علیزاده در ایران!
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب
🎙قسمت دوازدهم 📚کتابی که حضرت آقا بسیار توصیه کردند که خوانده شود #خاطرات_سفیر #رمان_صوتی 🌸 @heja
13.mp3
2.51M
🎙قسمت سیزدهم
📚کتابی که حضرت آقا بسیار توصیه کردند که خوانده شود
#خاطرات_سفیر
#رمان_صوتی
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
14.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#تصویری
🎥 چطور با کودکان در مورد حاج قاسم صحبت کنیم؟
👨💼👩🔧 وقتی کودکتان شمارو سوال پیچ میکنه!
👨✈️چگونه رشادتهای سردار سلیمانی رابرای بچه ها تعریف کنیم🤷♂🤷♀
#حاج_قاسم_سلیمانی
#انتقام_سخت
#قهرمان_ملی
🏴 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
#داستانک
⚫️ سیاه و سفید ⚪️
🗒 یک صفحه #سفید گذاشت جلوی دختر و گفت:
📝 (بنویس! هر چه می خواهی بنویس!
بد، زشت، احساسی، هیجان انگیز، دوست داشتنی ، هی بنویس و پاک کن...)
📓 چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پر از علامت و حرف بود. چروک و خط خطی و کثیف. جای پاک کردن ها و نوشتن های مکرر رویش دیده می شد.
♻️ کاغذ را گرفت یک کاغذ #سیاه به او داد گفت:
🖊 (بنویس .همان هایی که آنجا نوشتی پاک کن؛ خط خطی کن..)
🤔 دختر گفت:(نمی شود استاد، روی برگه سیاه چیزی نوشته نمی شود!)
😊 استاد چادرش را سر کرد و لبخند ملیحی زد. نگاه دختر به سیاهی #چادر خیره ماند . . .
@banomahtab
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌛عاشقی به افق حلب🌜 #پارت_بیستُ_پنجم 18 آبان 94 ...بابا را بردند بیمارست
بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌛عاشقی به افق حلب🌜
#پارت_بیستُ_ششم
در تب و تاب دیدن بابا بودم...
رسیدیم بیمارستان.
پسر عمو گفت در ماشین منتظر بمانیم تا هماهنگ کند برگرد...
رفت و بعد از 10 دقیقه آمد...
از ماشین پیاده شدیم به سمت در ورودی اورژانس رفتیم...
هنوز گریه میکردم...
بلند بلند...
وارد اورژانس که شدیم همه فامیل آنجا بودند...
عمو ها، عمه ها و دایی هایم با خانواده هایشان آنجا بودند.
همه گریه میکردند...
گریه هایم شدید تر شد!
هق هق هایم اعماق وجودم را به درد آورده بود.
نزدیک اتاق بابا دست و پایم شل شد...
داشتم زمین میخوردم که عمو مرا گرفت...
آرام آرام کنار تخت بابا ایستادم...
چشمانش بسته بود...
لوله ی اکسیژن در دهانش بود.
رنگ رخسارش زرد بود...
ته ریش های مردانه اش را زده بودند...
همان ته ریش هایی که وقتی گونه ام را میبوسید،دلم ضعف میرفت برای مردانگی اش...
دستش را گرفتم.
یخ بود...
+بابا...بابایی...الهی قربونت ، چشماتو باز کن...ببین ریحانه اومده ها...پاشو بابا..جوابمو بده، بگو جانم دخترم...بگو بابااااا😭...بابا پاشو، تورو خدا پاشو من تحمل یه لحظه دیدنت تو این وضعیت و ندارم...
بابا انگار میشنید حرف هایم را...
از گوشه ی چشمش قطره ای اشک سرازیر شد...
دلم ریش شد ...
داد زدم.
رو کردم به عمو...
مشت زدم به سینه اش و فریاد زدم:
+ببین عمو بابای من نفس میکشه...ببییییین، داره گریه میکنه با من... من میدونم بابا منو تنها نمیذاره ،میدونم تحمل دیدن اشک منو نداره.
صدایم دیگر در نمیامد...
همه میخواستند آرامم کنند.
اما نمیشد.
فقط بودن بابا حالم را خوب میکرد...
اما...
ادامه دارد...
✍نویسنده: #میم_سلیمی
🌜🌹 @hejabuni 🌹🌛