نام داستانک "دنیا ی فانی"
نبیله آمد، دنیارادید،هفتادوپنج سال راهفت روزه تجربه کرد.
به خدا گفت در زمینت وجدانها همه خواب بودند حتی فرصت مادر گفتن هم به من ندادند، چه برسد به اعتراض!
نویسنده: مهری جلالوند
🕊🕊🕊🕊🕊
گروه ادبی حرفهیداستان
@herfeyedastan
🕊🕊🕊🕊🕊
🦋یلدای خاطره انگیز
🖋 آذر امینی
صدای دینگ دینگ موبایل لیلاکه بالاسرمون بودبلندشد.لیلا باموهای پریشان بلندشدوتیریک تیریک جواب پیام داد.ندیدم کیست،امامیشدحدس زدکه لیلاداره جواب پیام کی رامیده.برااینکه خواب ازچشمم نپره غلتی زدم وباچشمان بسته گفتم ساعت چنده؟لیلا گفت:ساعت۹ونیمه،من بایدبرم.توام بیدارشو،عزیزسفره صبحانه رابههوای توجمع نکرده.سرم را از زیرپتویی که دیشب عزیزروم انداخت تاسردم نشه،بیرون آوردم.بوی آردتفت داده شده مشامم راپرکرد.لیلا آماده شده بود.خم شدبوسه ای روی پیشونیم گذاشت وگفت من میروم اگه تونستم شب بااسماعیل میاییم.گفتم:بروبسلامت خوش بگذره.موهام راکه دیروزعزیزجون دوطرفه بافت رامرتب کردم.وظرف مسیه بزرگ راآوردم وانارهایی که دیروز باباجون خریده بودراسربریدم وتوی اون کاسه دون کردم.درحال دون کردن انارها هرازگاهی یکی یادوتادونه انارراتودهنم میگذاشتم.عزیزقابلمه کاچی پخته شده رااززیرزمین آوردوتوی کاسه های چینی گل زرین ریخت.وبادیزاین خاصی روی میز کرسی چید.باباجون هندونه پوسته سبزی ازاصغرآقاکه دیروزتالابلندگوبدست سرکوچه ایستاده وهی دادمیزنه آی هندونه،آی هندونه شیرین شب یلداآوردم.خریده وباچاقونوک تیزی اونوبرش زده ودرسینیه مسی که جزجهیزیه عزیزبود،میچید.خداهم روزوشب آخرآذرماه رابابازکردن دررحمت به روی بندگان تزئین کرد.وروی سرزمینیان مرواریدسفیدباراند.بانوک انگشتم مه روی شیشه پنجره راپاک کردم.هوای بیرون چقدرسردشده.وای خدای من،چقدرصحنه پشت پنجره زیباست.درختان لباس عروس سفیدپوشیده.باغچه هالحاف سفیدروی خودکشیده وآب حوض یخ کرده وشره های آب قندیل بسته وازلبه ناودان آویزان بودند.توذهنم داشتم خاطراتی که دوستام ازگذراندن شب یلداهمراه پدرومادرهاشون تعریف میکردندرامرورمیکردم.یعنی چرامن بایدبه عکسی ازپدرومادرم اکتفاکنم.باباجون هروقت عکس بابام راکنج طاقچه میدید.بادستای لرزانش صورت فردپشت قاب رالمس میکردوازسوزجگرآهی میکشیدومیگفت:حمیدباباعجب بارسنگینی روی شونه هام گذاشتی ورفتی.بابا کمرم شکست.بااینکه باباجون قدبلندی داشت خمیده بودوواقعاکمرش شکست.
توهمین فکرها بودم که درحیاط بازشد.پارساکوچولوهمراه پدرومادرش اومدن.من جلوشون رفتم تاباگرفتن دست پارسااورادراومدن بالا از پله هاکمک کنم.عمه شاهی ظرف آش کشک که بالبووکدوتزیین شده بودراکنارشومیه جاداد.عمواشکان هم باکس آجیل وپفیلاهای رنگارنگ راآورد.رعناجون هم چندظرف ژله ودسرهای یلدایی رابه خوراکی های یلداافزود.من وپارساگوشه اتاق درحال گفت گوبودیم.باباجون عصابه دست داشت گوشه اتاق داشت قدم میزدوبرامون ازخاطرات گذشته تعریف میکرد.یدفعه پایه عصاشون توپایه چراغ علاالدین گیرکردوباعث واژگونی چراغ شد....
من ازدیشب تا حالا دست لرزان عزیزراتودستم گرفتم.عمه تاجی آب جوش عسل باگلاب که یه انگشترطلاتوش انداختند را از گوشه لبش بهش میداد.لرزش دستای عزیزبیشترشد.لیلاونامزدش بادستگاه فشارسنج وتبگیرکنارتخت ایستادند.ناگهان عزیزچشماش که قرمزشده بود را بازکردوگفت:چی شده؟باباجون خندید وگفت:عجب شب یلدایی گذروندیم...
پایان
🦋🦋🦋
گروه ادبی حرفهیداستان
@herfeyedsstan
🦋🦋🦋
#داستان_یلدا
📚 یک قاچ کتاب
نوشته : توران- قربانی صادق
● روزهاست عاشقانه هایتان را که برایم می سرایید فرشته ها جمع کرده و میان ابرهای دلم می کارند . قبل از آن که به گوش نامحرمان برسد . قبل از آن که به قضاوتمان بنشینند . از فلک ممنونم که ترتیب آشنایی مان را داد . دیگر بعد از این چرخش را چگونه خواهد چرخاند برایم مهم نیست . من حتی غصه هایش را هم خریدارم . رسالت من چیز دیگری است جان دلم ! ایمان دارم چون ابر در آسمانها هم آغوش می شویم و بر سر عشاق جوان می باریم . دوباره از خاک این سرزمین گلبوسه می روید . پس دیگر اسمتان را نمی نویسم تا شما هم بنویسید " جان دلم " . می دانم برای داشتن عشقتان باید مطیع باشم و منتظر ؛ بعد از این به انتظار صوت دلبرانه تان گوش می خوابانم . قربانت : لاله
💞 پاراگرافی از فصل ۱۴ رمان عاشقانه
" لاله واژگون " انتشارات سارات
لازم به توضیح است طرح این رمان
پایان نامه " داستان نویسی خلاق " نویسنده می باشد .
https://eitaa.com/mandaber
خلاصهنویسی داستان حماسی استاد رهبری
قسمت پنجم
خلاصهنویسی: خدیجه سبزیان
اختصاصی برای حرفهداستان
@herfeyedastan
🖋🌹🖋🌹🖋🌹
ویژگی های ساختار داستان های بلند:
_شخصیت داستانی آنها به جستجو می روند.یکجا نشین نیستند.
_شخصیت به سفر می رود. در طول سفر شخصیت رشد می کند. یک سلاح دارد.
_شخصیت به مکان اولش بر میگردد. شخصیت ها تولد شگفت دارند. مثلا برای فریدون تولدش پیشبینی می شود که به دنیا می آید و صلح را ایجاد میکند.
_نوزایی قهرمان. قهرمان از روز اول قهرمان نبوده بلکه خودسازی می کند. از تنگناها گذر کرده است. به بلوغ رسیده است.
_مرکب و سلاح خاص دارند.
_آزمون های دشوار دارند.
_نبرد با دشمن دارند.نبرد با نیروهای شریر دارند.
_بسیار فانتزی دارند. شخصیت های فانتزی مثل پیرگوش ها، کوتوله ها، دیو ها و کاراکترهای نیمه حیوانی...دارند.
_ موانع مکانی وجود دارد.
نکته: در داستان های پهلوانی نصب پهلوان مهم است.
نکته: در داستان های حماسی طبیعت خیلی اهمیت دارد. مثال بادهای سخت، طوفان لای درختان .
نکته: داستان هایی که برای شنیده شدن نوشته می شوند زبان ساده دارند.
🖋🌹🖋🌹🖋🌹
گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
🖋🌹🖋🌹🖋🌹
#کارگاه_داستان #داستان_حماسی
🦋 سرخ
🖋 زهره باغستانی میبدی
انارهای قرمز میان سفره میدرخشند. سایهی شمع روی برشهای هندوانه افتاده.
- کاشکی رفته بودیم خونهی مامانم اینا، شب یلدایی همه اون جا جمعن!
- که چی بشه؟! باز سگتولههای فامیلت رو به رخم بکشی؟!
مرد با لگد انارهای سفره را پخش میکند. برگههای دیوان حافظ را جر میدهد.
زن جیغ میکشد.
_ نکن روانی...!
مرد خم شده، برش هندوانهها را چنگ میزند و روبروی صورت زن فشارمی دهد. آبهندوانه روی لباس سفید زن میچکد.
زن خودش را عقب میکشد.
_نقشهات نگرفت امشب...آره؟!
- م.. من.. کجا.. خ.. خواستم چیزی رو به رُ.. رخت بکشم؟!
اشک از چشمهای زن میچکد.
- خفه شو... کثافت!
هر روز عقیم بودنم رو چماق می کنی تو سرم. سیساله...!
خستم کردی.
زن هق میزند.
- باشه…باشه! لال میشم. کاش خدا عمرم رو کوتاه کنه، از این زندگی نکبت راحت بشم!
مرد حالا نزدیک کمد ایستاده. نگاهی به قیافهاش توی آینه میکند.
تمام سفیدی چشم هایش، مثل دانهها انار سرخ و ابروهایش به هم گرهخورده.
کشوی کمد را میکشد. از زیر خرتوپرتها چیزی را بیرون میآورد. گوشه ی سبیل زرد شده از دود سیگارش را می جود. دستش را به سمت زن دراز میکند.
_بنگ بنگ
مرد نگاهش روی صورت زن است، پوزخند زنان، دود اسلحه را فوت میکند.
_کوتاهش کردم. دیدی... دیدی؟ شب یلدایی آرزوی خوبی بود.
هه... هه...
مرد تلو تلو میخورد.
_اَه امید مادر... این چه فیلم مزخرفیه شب چلهای..! بزن یه شبکه ی دیگه!
🦋🦋🦋
گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
🦋🦋🦋
#داستان_یلدا
#فعالیت_اعضا
جلسه نگارش و ویرایش با ارائه و تدریس خانم "طاهره علمچی" از اعضای گروه ادبی حرفهداستان و بامشارکت بانوان حرفهداستان برگزارشد.😊
۱۴۰۲ / ۹ / ۲۸
🌹🌹🌹🌹
گروه ادبی حرفهیداستان
@herfeyedastan
🌹🌹🌹🌹
#داستان_طنز
حسن کچل با کلهی تاس، شکم گنده و چشمهای فندقیاش کاسه به دست، دوان دوان فارغ از غم مادر می دوید.
خانه را دود گرفته، عدسی روی گاز به غلط کردن افتاده بود و نفسهای آخرش را می کشید، اما ننه حسن یادش رفته که چیزی روی گاز دارد به سرعت به دنبال حسن کچل میدوید. خاله اقدس همسایه تا ماجرا را دید، پرید توی حیاط بیبی، رفت سمت آشپزخانه وعدسی روی گاز را خاموش کرد. همانطور که داشت از در هال بیرون می آمد چشماش به گلهای شمعدانی کنار حوض افتاد.
_به به! چه کرده بیبی !؟حیف که دچاره این بچه شده
دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود با کمری چون کمان با آه وناله پشت سر حسن میدوید.
_آی جووونی کجایی که یادت بخیر!
آخه من پیرزن چقده جون دارم که هر ساعت چی درست کنم؟ نمیدونم چرا این بچه سیر نمیشه؟ وایسا بینم مگه گیرت نیارم.
حسن، آش به دست، یک دستش به کاسه و دست دیگر به شلوارش که نیفتد.
حواسش به چاله جلوی پایش نبود. به زمین افتادن همان وفرو رفتن صورت گرد و تپلش در آش ریخته شده همان.
همه اهالی کوچه شروع کردن به خندیدن.
خاله اقدس به سمت ننه حسن رفت و دستش را گرفت و گفت: «بیبی والا برات بده تو این سن دویدن، ولش کن بزار بخوره.»
_ننه چی چی بخوره کُمش از سرش زده بالاتر. برا خودش میگم. من گور سیاه.
من که آفتاب لب بومم.
بچهها حسن را بلند کردند و صورتش را شستند.
چند نفر از بزرگای کوچه جمع شدند و از حسن قول گرفتند که بیشتر از سه وعده دیگر نخورد، اما چه شود آن وعده، خدا میداند.
✍ ثریا کریمی
💫💫💫
گروه ادبی حرفهداستان
@herfeyedastan
💫💫💫