یه بار یه عزیزی بهم گفت:
خدا میزان رنجی که هر ادم توی زندگیش باید بکشه رو مشخص کرده.
یعنی از اول گفته فلانی، توی زندگیش مثلا ۱۰۰ واحد سختی باید بکشه.
حالا ما هی فکر میکنیم میتونیم از سختی هامون فرار کنیم. در صورتی که ما هرکاری بکنیم، ممکنه بتونیم کیفیت و ظاهر سختی مونو تغییر بدیم، ولی کمیت و مقدارش همونه.
مثلا ما فکر میکنیم فلان شغل خیلی برامون سخته. پس رهاش میکنیم. فکر میکنیم تونستیم از دستش خلاص بشیم. ولی حقیقت اینه که ما از "شکل" اون رنج فرار کردیم! نه از خودش!
یعنی اگر قرار بوده اون شغل ۵۰ واحد رنج و سختی به ما تزریق کنه، بعد از رها کردنش اون ۵۰ واحد دود نمیشن برن هوا.
میرن و توی یه قالب دیگه به ما تزریق میشن. مثلا تبدیل میشن به حضور یه آدم سمی توی زندگی مون یا خدایی نکرده یه شکست بزرگ و...
پس یعنی در کل راه فراری از رنج نیست.
مدلش ممکنه عوض بشه، ولی مقداری که خدا مقدر کرده نه...
هیمآ...♡
یه بار یه عزیزی بهم گفت: خدا میزان رنجی که هر ادم توی زندگیش باید بکشه رو مشخص کرده. یعنی از اول گفت
اینو که که گفت به این نتیجه رسیدم که شُل کنم.
یعنی بذارم خدا همونجوری که میدونه سختی منو بده. من خودم مدل سختی مو عوض نمیکنم.
دیگه خودش هرجوری صلاح میدونه همونجوری درد بده و بعدش درمونش رو هم بده...
هیمآ...♡
ساعت خوابم با هیچ کجای دنیا هماهنگ نیست واقعا.
یعنی من توی شهر و کشور اشتباه نیستم، من کلا سیاره رو اشتباه اومدم.
سلام دخترم.
نمیدونم رشتهات چیه، ولی خب اولین اقدامی که کیتونی بکنی اینه که به صورت گسترده با رشتههای دانشگاهی مرتبط با رشتهی الانت آشنا بشی و ببینی کدوما رو بیشتر دوست داری. بعد بین اون چند تایی که دوست داری ارزیابی کن و ببین دوباره کدوم شون اولویت بیشتری برات دارن.
اینجوری میتونی به یه هدف کوتاه مدت برسی برای کنکورت🌱
هدایت شده از هیمآ...♡
فکر کن،
شب که میشه ما راحت میخوابیم ولی اون به عادتِ همیشه شروع به قدم زدن میکنه.
چند ساعتی توی سکوت راه میره و وقتی خسته میشه روی یه تخته سنگ میشینه.
به دور و اطرافش نگاه میکنه، به سنگی که روش نشسته، به بیابونی که توش هست، به کوه های بلندی که اطرافش قد علم کردن، به ریگ ها و خارها و خاک های روی زمین...
توی اون سکوت، فقط خودشه و خدا...
شروع میکنه با خدا حرف زدن، مثل هر شب، مثل هر ثانیه.
صداش آروم و دلنشینه اما یه غم نهفته ای توش هست.
آروم زمزمه میکنه:
_"دیدی خدایا؟ دیدی امروز هم کسی منو نخواست؟ دیدی من دوسشون داشتم و اونا بهم بی محلی کردن؟ دیدی حتی یک ثانیه بهم فکر هم نکردن؟
عیبی نداره!
چون من بازم منتظر شون میمونم... منتظر میمونم تا دوسم داشته باشن. تا دلشون برام تنگ بشه...
من بازم امید دارم بهشون... من بازم فردا چشم هامو به شوق اینکه نبود ام رو حس کنن و سراغمو بگیرن، باز میکنم..."
حرفاشو میزنه و بلند میشه. دوباره شروع به قدم زدن میکنه و توی تاریکی شب گم میشه و فقط خدا میدونه که تا کِی سرگردون این بیابون و اون کوه و اون دشته...؟
راستی! میدونی اون کیه؟
اون مهدی (ع) عه... اون امام زمان ماعه...
و بله، همینقدر غریب و مظلومه... :)💔
ما هم همینقدر نسبت بهش بی وفا ایم...
روزهای پنجشنبه انگیزهم برای انجام دادن کارهای خونه، گوش دادن دعای کمیل با صدای استاد فرهمند حین تمیزکاری عه :)
بعدشم صوت سورهی واقعه،
حین غذا درست کردن هم حدیث کسا،
اصن اگه بدونین وقتی اینارو گوش میدم چجوری وقتم برکت میگیره که اصن نگم براتون...
حتما امتحان کنین شمام🌝🫂