دارم فکر میکنم شاید اون
لحظههایِآخر ، بانو اومده
کنارِبسترِمولا ،
اشک ریخته
با یه دستمال خونِکنارِچشمِهمسرشو
پاک کرده
دستِسردِمولا رو گرفته بهش لبخند
زده
گفته حیدرِمن ! حالا نوبتِمنه
تیمارت کنم .
مولا هم گفته بانو ! من تیمار
نمیخوام ، من از این دنیا خسته
شدم ، حسین و سپردم عباس
دیگه دلنگرانی ندارم
بذار بیام پیشت (:
عمیقا آرزومه موقعِآزادیِقدس
سرم و بگیرم بالا و بگم :
منم واسهش یهکاری کرده بودم