هیـرش】
-
درس بود .
مسبوق به سابقه ..
رسیدم به همان تکهیِسهدیدارِنادرِابراهیمی ،
بدونِتوجه به تشبیهها و استعارهها .
از امام خواندم و کلمه کلمه نیوشیدم .
و این اولبار نبود که احوالاتِامام
بغضی نشاند بر گلویم که ندانم به چه علت !
همهیِآن هیاهویِاهدافِامام
که در جوانی به بزرگی و استادی میماند ،
و همهیِهر چه در سرِاو بود - مثلهمیشه -
بغض شد در نفسِمن .
بغضی که اسم و علت نداشت .
بغضشادی ؟ غم ؟ یأس ؟ بغض از هیجان ؟
نه !
بغضِروحالله .
اسمش همین است .
همان نبضی که با گرمایِجوشانِامام ،
در سینه و سر و قلبم به حدت و شدت
میزند ..
به انقلاب فکر میکنم .
به حرکت و به تأثیر . به انقلابی بودن ،
به منقلب کردن تاریخ و قلبِافکار و
ترکیبهایِمقلوب شده ..
به این فکر میکنم که انقلابیها
صفتِمقلبالقلوبی خدا را به ارث بردهاند .
بغضِروحالله هنوز میتپد .
بغضِانقلاب ..
به یاد میاورم : موجیم که آسودگیِما
عدمِماست .
شما رو به یاد مییارم
هر لحظه از زندگیم .
هر بار که از درس خوندن خسته میشم ،
و سرمو میارم بالا تا چشماتونو ببینم .
شما رو به یاد مییارم
هر لحظهای که آغوشی پیدا نکردم
تا درونش پناه بگیرم .
شما رو به یاد مییارم
و آغوشی که تویِخواب بهم هدیه دادین .
شما رو به یاد مییارم
و لحظهای فهمیدم سایهیِمردی از سرِملتی
کم شده .
شما رو به یاد مییارم
و لحظهای که دیدم اشک مردی به
تابوتِعلمدارش ، بوسه میزنه .
شما رو به یاد مییارم
و لحظهای که یک قلب درونِیک سینه
شکست .
و عکسی که از شهیدی پاره شده بود ..
شما رو به یاد مییارم
و انگشترِسلیمان و دستِعبّاس
و اینبار نه قدِخمیده حسین رو ؛
بل یک ملتِقدخمیده و عزادار رو به یاد
مییارم .
شما از یاد نمیرید
زخمِشما تازهست حداقل برایِمن .
فَبعزَّتِك يا سيدی و مولای !
أُقسِمُ صادقا لئِن تَرَكتَنی ناطقا ،
لأََضجَّنَّ إليك بينَ أهلها ضَجيجاﻵمِلين .
و لأصرُخنَّ إليك صُراخالمُستَصرِخین .
وَ لأبكيَنَّ عليك بكاءالفاقدين .
و لأنادينك أين كنت يا وَلیَّالمومنین
؟