من خیلی میخواستم خیلی شبیه تو باشم.
ولی سخت بود، من ضعیف بودم.
هیچچیز برای خودم نیوردم جز پشیمونی،
حسرت، غم، شرم..
کاش میتونستم این نباشم.
شاید هم ، شاید ، روزی تونستم.
اما یادم میمونه همه روزهای قبل رو.
کاش حافظهام میمُرد قبل از خودم.
اینطوری راحتتر میمیرم
بخار نفسهایم با سوز نفسهای آسمان در هم تنیده میشود. به زمین نگاه میکنم که انگار خانهی ابرهاست. انگار ابرها روی زمین خوابیدهاند. سفیدِسفید است. همه جا ساکتِساکت است و هوا، خاکستری ست.
یادم میآید قلبش را همینجا به خاک سپردم. زیر گرمای مهربان آفتاب ،قلب او را از سینهام بیرون کشیدم و دفن کردم. آنروز آخرین روزی بود که " روز " میشد.خورشید طلوع میکرد و هوا گرم بود.
اکنون اما سوز سرما طوری میزند که درختها هم میلرزند . تکه های برف از روی شاخههای خشکشان سقوط میکنند و تا به زمین میرسند، متلاشی میشوند.
هیـرش】
بخار نفسهایم با سوز نفسهای آسمان در هم تنیده میشود. به زمین نگاه میکنم که انگار خانهی ابرهاست. انگ
انگار، ابرها روی زمین خوابیدهاند! انگار همهی آسمان روی زمین است و زمین را من به دوش میکشم. سنگین قدم بر میدارم سمتِ قبرِ قلبِ او که حالا به انگارهی انبوهی تلنبار شده از غم و درد است.
با دست آرامآرام برفها و یخها را کنار میزنم. سردی مزارش رخنه میکند درون وجودم. میلرزم .
روزی که برآن شدم قلب او را از خود جدا کنم، قسم خوردم حتی اگر تمام جهان در دلم یخ زند، نبش قبر نکنم. اورا باز نگردانم .
قلبش را دریدم و به خاکش سپردم. مقبرهای ساختم یادآور روزهای گرم زندگی ، در سرما فرو رفتم.
گمان میکردم درد حضور او، ارزش مهر را ندارد. اگر درد عشق او را سر ببرم، در دنیا دردی نمیماند که بتواند بیازاردم.
اکنون بعد از روزها و ماهها سرما و برف؛ بعد از مدتها به دوش کشیدن آسمان و زمین ، آرامآرام میفهمم چه درد و درمانی بوده قلب او .چه آفتاب گرمی بوده که در دلم میتابیده!
و من سینهام را دریدم و قلب او را بیرون کشیدم .خیال کردم آنقدر قدرت دارم که بتوانم تنها ، در این بوران زنده بمانم.
هیـرش】
انگار، ابرها روی زمین خوابیدهاند! انگار همهی آسمان روی زمین است و زمین را من به دوش میکشم. سنگین
سقوط تکه برفی از درختی خشکیده، خیالِ معلق در گذشتهی مرا کنار مزار او فرود میآورد.
دست میاندازم زیر خاکها و قلبش را بیرون میکشم. سفیدِ سفید است. انگار هیچ وقت خونی در آن جوشش نکرده. و سختِسخت است انگار هیچوقت زنده نبوده.
بندبند وجودم فریاد طلب بازگشت او را بر سرم میکشند.
میخواهم و نمیتوانم!
گریه ؛ میبارد. مثلِ برف ، بیمحابا. چند قطره اشک ، چکه میکند روی قلبِ یخزده و ناگاه مویرگهایی سرخ در دل قندیل توی دستم میرویند . مویرگها ، رگه هایی میشوند تنومند ، انگار اشکها آبیاریشان کرده باشند ؛ از میانش شروع به جوشش میکنند. قلب میجوشد و دستهایم حالا کامل قرمزِقرمزند.
خون ، مثل چشمهای از میان دستها سرازیر میشود و تمامجنگل سفید و خاکستری را پر میکند. از میان یخها جاری میشود و از میان ابرهای روی زمین، و همه آب میشوند. فرو میروند در خاک و آفتاب دوباره میتابد.
اما من ؛ بیجان افتادهام کنار یک قبرِشکافته شده و قلبم دیگر نمیتپد ..
هدایت شده از Wave-
غرق شدن آدما تو علایق کوچیک خودشون
از روی تفریح یا سبک سری نیست
اونا سعی دارن روزهای سخت رو
پشت سر بگذارن.
من میخواستم بگم سلام امام حسین!
تولدتون مبارک!
اما نگاه کردم دیدم هزار فرسنگ جاده فاصلهست بین ما.
البته که شما سمیع و بصیری. سمیعترین و بصیرترین.
تا اینکه امروز یکی خوند :
تو امامحسین مایی ، تحویل حتی نگیری،
این حسینحسینو هیچوقت لااقل از ما نگیری.
یه بغضی جوشید که انگار نسیم بلندم کرده بود و هزار فرسنگ منو جلوتر اورده بود ، پائینِپای شما .
پس میگم ، عین بچهکوچیکی که هیچکسو نداره ، قدش کوتاهه و ضعیفه ، روی پنجهی پاهام تا برسم به شما ، دستمو میآرم کنار دهنم ، آروم میگم : سلام امامحسین ! تولدتون مبارک!