eitaa logo
❤️❤️مرکز کودک هدهد فاطمی
104 دنبال‌کننده
856 عکس
483 ویدیو
6 فایل
شعبه ۱: خ ۱۷شهریور.خ آبشار . مسجد محمدیه شعبه ۲.خ ۱۷شهریور. خ عجب گل.خ جنگروی. مسجد محبین حضرت زهرا برگزاری مراسمات مذهبی ویژه نوگلان در منازل ، همایش ، فضای باز ، نمایشگاه ها و .. شماره تماس ۰۹۰۱۳۱۲۴۴۲۰ ۰۹۳۷۹۱۷۴۷۱۸ آیدی مدیر کانال @Seifi_zahrasadat
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
         😔باز هم زائرتان نیستم از دور سلام✋ ✋اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ ✨وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ☀️وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ✨وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ 🥀☀️🥀☀️🥀☀️🥀☀️🥀 https://eitaa.com/hodhof
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅مامان باباهای مهربون امام سجاد (علیه السلام) فرموده اند: ♻️برای آموزش هرچیزی به کودک با او با مهربانی رفتار کنید، همچنین با او مدارا کنید و عیب هایش را بپوشانید. (من لایحضره الفقیه، جلد۲، ص ۶۲۵ ) 💌 https://eitaa.com/hodhof
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
24.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥گزارش تصویری 🔰شب ششم بیت الرقیه حسینیه کودک 🏴🏴«یاران کوچک حسین»🏴🏴 🔸شب آخر باید از امام زمان برای بچه ها کار میکردیم چرا که از حسین گفتن بدون شناخت امام زمان فایده ای ندارد... 🔸داستان از نامه نوشتن کوفیان به امام حسین تا شهادت ایشان را برایشان گفتیم و با هم قرار گذاشتیم که برای ظهور امام زمان هر روز و شب دعا کنیم ....🥰 باغ تالار 📍شب ۲۶ محرم ۱۴۴۶ 💌 https://eitaa.com/hodhof
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💡 🤔 📚قصه امشب: 💭 اشک تمساح مرد مسافر، از دور چشمش به مردی افتاد که در وسط بیابان نشسته و بر سر و روی خود می‌زند. با خود گفت: باید نزدیک‌تر بروم تا ببینم چه اتفاقی برای این مرد بیچاره افتاده که این‌طور بی‌قراری می‌کند. مرد مسافر وقتی به مرد بیابانی رسید، دید که او کنار سگی مرده نشسته و گریه می‌کند. مرد بیابانی می‌گفت: چه سگ خوبی بودی! روزها با من به شکار می‌آمدی و هر حیوانی را که با تیر می‌زدم، با زرنگی و چالاکی برایم می‌آوردی. شب‌ها هم نگهبان خانه‌ام بودی. وقتی که تو در حیاط خانه بودی، از هیچ چیز نمی‌ترسیدم و با خیال راحت می‌خوابیدم... اشک مثل باران از چشم‌های مرد بیابانی جاری بود. او آنقدر سوزناک گریه می‌کرد که چشم‌های مرد مسافر نیز پر از اشک شد. خم شد و با مهربانی دست مرد بیابانی را گرفت و او را از زمین بلند کرد. بعد در حالی که گرد و خاک را از لباس‌های او می‌تکاند گفت:عیبی ندارد. یک سگ دیگر پیدا می‌کنی و کارهایی را که این سگ بلد بود، به او هم یاد می‌دهی. سگ حیوان باهوشی است. خیلی زود همه چیز را یاد می‌گیرد. بعد پرسید: راستی! چرا سگت مرد؟ مرد بیابانی دوباره شروع به شیون و زاری کرد و گفت: بیچاره در این بیابان بی‌آب وعلف، از گرسنگی مرد... مرد مسافر با دلسوزی نگاهی به سگ مرده انداخت. اما ناگهان متوجه کیسه‌ی بزرگی شد که مرد بیابانی بر دوش داشت. پرسید: می‌خواهی کمکت کنم و کیسه‌ات را برایت بیاورم؟ مرد بیابانی نگاه تندی به مرد مسافر انداخت و گفت: نه! خودم آن را می‌آورم. مرد مسافر گفت: مگر در این کیسه چه داری؟ مرد بیابانی پاسخ داد؛ مقداری نان. مرد مسافر مدتی با تعجب به مرد بیابانی خیره شد. بعد گفت: تو نان همراه خودت داشتی و آن وقت سگت از گرسنگی مرد؟! تازه، حالا که مرده برای او گریه هم می‌کنی؟ مرد بیابانی در حالی که کیسه نان را بر پشت خود جابه‌جا می‌کرد گفت: چه می‌گویی مرد؟ من برای این نان‌ها کلی پول داده‌‌ام. چطور می‌توانستم آنها را به یک سگ بدهم؟ ولی اشک مجانی است. برای اینکه علاقه‌ام را به سگم نشان بدهم، تا بتوانم برایش اشک می‌ریزم! مرد مسافر دیگر چیزی نگفت: با تأسف سری تکان داد و به راه خود رفت. 💌 https://eitaa.com/hodhof
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا