مورچه را دیدهاید؟ یکی میرسد و باقی را خبر میکند. غم به نظرم همین است. پشتبند یکی، دیگری میرسد. بعد دور هم جمع میشوند و شروع میکنند به خوردنت.
مثل همین حالا. سالگرد جنگ ۱۲ روزه است. سالگرد شهادت خیلیها از ما. سه ماه است که رهبرمان شهید شده و تازه زمزمههای تشییعاش به گوش میرسد. زمزمهها چنگ میاندازد به قلبت. انگار وقتی عزیزت را خاک کنی باید باور کنی که شده. اتفاق افتاده! و تو تمام این سه ماه انکار را باید کنار بگذاری. فکر میکنی برایش آماده نیستی. هیچوقت نخواهی بود.
و سالگرد رحلت اوست. او که بزرگ بود و پدر. به این فکر میکنی امسال سالگرد رفتنش چقدر برایت عمیقتر است. حالا بهتر میفهمی چرا هربار و هربار مادرت با دیدن لحظهی رفتن امام میتوانست اشک بریزد. چقدر برای آنها سختتر است. اما تو همین را نداری! تو فقط شنیدهای او نشسته بوده با مُشتهای گره کرده و قرآن میخوانده. توی خیالت تصویر میسازی از او. بعد به صدای بمبها که میرسی چشمانت را میبندی. دیگر نمیخواهی و نمیتوانی بیشتر فکر کنی. به آن دخترک بور با چشمهای قشنگ. نه! فکر نکنی بهتر است. اصلا لحظهی آخر را میداشتی بهتر بود یا الان؟
به صبح ۱۴ خرداد ۶۸ فکر میکنی و سحر ۱۰ اسفند ۰۴. به آدمهای سال ۶۸ که حق داشتند بزنند توی سر و صورتشان. فریاد بزنند اما تو نزدی. چون نمیخواستی آنها که دارند کف و هلهله میکنند، خوشحالتر بشوند. مُشتهایت را گره کردی و جاری شدی توی خیابان. غمت کِش آمده. مثل یک پرچم بلند. نود و چند شب است که تکههایت را جمع میکنی توی خیابان. پرچم میگردانی و بُغض قورت میدهی. دشمن بیخ گلویت ایستاده که زجر کشیدنت را ببیند اما تو محکمتر پرچم میچرخانی. به ۱۴ خرداد فکر میکنی و همزمان که به خیلی چیزها حسرت میخوری، نمیخواهی که فرصتشان را میداشتی. فرصت فکر کردن به از دست دادن. فرصت گریه و ضجه. فرصت خمیده شدن گوشهی خیابان. فرصت تشییع و خداحافظی درست و درمان. خدا شاید همین صاف ایستادن را میخواسته و شده!
و عید غدیر است. به پارسال و سالهای قبلش فکر میکنی. مثل حالا غم شبیه چسب نریخته بود روی دست و بالت. باید چه کنی؟ واقعا خدا وسط مورچههای غم، شادی میخواهد؟ تو همانی که خم نشدهای هنوز و کف دستانت از رد میلهی پرچم زبر شده. پس اینجا هم کم نمیآوری. علی بود و علی هست. تو حتی برای کمتر شدن غم این علی میروی زیر پرچم آن علی که بزرگ است و پدر. سفت درآغوشش میگیری و میگویی: " دلم خیلی تنگ شده...."
تو غمت را میبری زیر پرچم سه رنگ و با بچههایت کف میزنی برای امام شدن علی(ع). چون تو شیعهی اویی و شیعه یعنی پیرو. گاهی او که خداست همین را میخواهد. که تو با بُغض برای علی، جشن بگیری امامت آن علی را. که تو وسط غمهای دورت، شادی کنی. چون شیعهای و شیعه یعنی پیرو!
#عید_غدیرِ_عزیز
#علیبودوعلیهست
@hofreee
خب امروز از آن روزها بود که کارها جلو نمیرفت. رفتی ظرفها را بگذاری توی ماشین ظرفشویی که دیدی نمکش تمام شده. دانه دانه بیرونشان کشیدی و شستی. رفتی برنج بپزی، پسرها ریختند سرت که با پلوپز انجام دهی. بعد نمیدانی دستت به چه خورد که دستگاه لج کرد و کار نکرد. دوباره همه را ریختی توی قابلمه. رفتی سراغ یخچال و دیدی چیزی که برای غذا میخواهی نیست. تمام شده. دوقلوها یکی درمیان میآمدند که " پس کِی غذا آماده میشه؟ " نمیدانی چرا هرچه به سوپر مارکت آنلاین سفارش میدادی لغو میشد.
کلاست را یادت رفته! یک هندزفری میگذاری توی گوشت. از لای در مجازی کلاس یواشکی میخزی داخل. پسرک جیغزنان میدود سمتت. پایش را نشان میدهد و میگوید: " درد درد..." نگاه میاندازی. دوباره شکم رفته. چند روز است که اوضاع همین است و نمیدانی چرا. اگر این مدفوع آبکی را بلافاصله نشوری کل زندگیات به گند کشیده میشود. استاد توی گوشت دارد حرف میزند و حس میکنی زندهای. پسرک را زیر آب میبری. جیغهایش نمیگذارد دیگر چیزی از کلاس بفهمی. پایش بدجوری سوخته. میروی سراغ پمادی که برای مواقع حاد گذاشتهای. میمالی به پایش و جیغ میزند. فوت میکنی و ادامه میدهی. یکی از قُلها کنارش دراز میکشد و میگوید: " حسین به چیزای خوب فکر کن! دردت کم میشه...." خودت این را یادش دادی. خوب است که نمیداند یک دردهایی با هیچی خوب نمیشود. دستت را برای صدمین بار میشویی و میروی سراغ غذایی که ته گرفته. کتفت درد میکند. هروقت کارت زیاد است انگار دستی چنگ میاندازد پشتت. نفست بالا نمیآید. کمی دراز میکشی. پسرک که حالا گریهاش بند آمده، هندزفریات را چنگ میزند. التماس میکنی فقط پنج دقیقه رهایت کند. فقط دو دقیقه تنت به زمین برسد. نمیگذارد. با یک گوش دیگر هندزفری میروی سراغ کارها. خیلی حرفهای خوبی توی کلاس زده شده اما وقت نداری یادداشت کنی. همهی کلاسهایت را همینطوری میروی. لباسها را از لباسشویی میکشی بیرون. تو هی پهن میکنی و پسرک پشتت جمع میکند. میاندازد زمین. پخش و پلا میکند. دوست داری جیغ بزنی. خیلی خستهای. بالاخره یک فروشگاه سفارشت را قبول میکند. به ساعت نگاه میکنی. یعنی چقدر دیگر میرسد؟ هانی مغزت را خورده از بس گفته: " غذا... غذا...."
سفره را پهن میکنی. پسرک قاشق و چنگالت را برمیدارد. کلاس تمام شده. دوست داری یکبار سر فرصت گوش کنی. میدانی که نمیرسی و تمام زندگیات همین است. چقدر دوست داشتی اینجا غریب نبودی. موقع کلاسها بچهها را به کسی میسپردی. یکی برایت چای میریخت. شیک و قشنگ پشت میز مینشستی و یادداشت برمیداشتی. گرسنهات است. آنقدر که تمام تنت میلرزد. قاشق پسرک را برمیداری و تند تند غذا میخوری. اگر تند نخوری پسرک بعد از گند زدن به غذای خودش سراغ غذای تو میآید. بعد اشتهایت کور میشود. غذاها توی یک ربع خورده میشوند و تو حداقل دو ساعت سرپا بودی. به دانههای برنجی زل میزنی که پسرک کف زمین پخش کرده. به تک تک اشیایی که همه جا ولو است. خودت را پهن میکنی کف زمین. پسرک جیغ میزند که بلند شوی و کنارش بنشینی. پلکهایت را روی هم میگذاری. توی این کتابی که از آقا میخوانی بارها دیدی که گفتهاند: " زنهای ما توی خانه مظلومند..." اشک از گوشهی چشمت سُر میخورد. شدهای شبیه یک ماتیک لهیده و خراب که دیگر رنگ ندارد. چند وقت دیگر میتوانی دوام بیاوری؟ فرسوده شدن جسمت را روز به روز بیشتر حس میکنی. داری جان میکَنی که بعد از مرگ بیشتر بمانی. دلت میخواهد همین لحظه که این تودهی سفتِ گلویت دارد خفهات میکند، ثانیه به ثانیه زندگیات را به آنها که میپرسند " چطور میرسی به کارات؟ حتما غذا نمیپزی! حتما به بچههات نمیرسی! حتما خونهت داغونه...." نشان بدهی. فیلم زندگیات را نشانشان بدهی و برای تمام جملههایشان سر تکان بدهی. تو حتی دنبال اینکه الگو یا زن نمونه باشی نیستی. تو دنبال هیچی نیستی جز خودت! تو فقط میخواهی که دیگر مظلوم نباشی چون او که آقاست خواسته. گفته با آگاهی خودت را بالا بکشی که دیگر زور به تو نگویند. و تو گاهی میبینی این زور بیشتر از اینکه از مردجماعت باشد از زنهاست. زنهایی که دوست دارند تو هم مثل آنها سکوت کنی و بدبخت باشی و ضجه بزنی! مثل آنها در خانه هضم و بلعیده شوی. نه اینکه خانه و کارهایش بد باشد بلکه آنها حتی نمیدانند برای چه میدوند. تو میدانی؟ تو هم یک حبابی دختر! به زودی برای چندمین بار میترکی.
کِی شب میشود که بتوانی کمی برای خودت باشی؟ البته اگر پسرک روی دنده لج نباشد و راه به راه بیدار نشود. به لیست کارها نگاه میکنی که نصفشان تیک نخورده. میسپاری به فرداها. تو جان میکَنی که از یکجای این دایره بزنی بیرون. همین که یک روز بتوانی بس است! مگر نه؟
#زن
#مظلوم
#خانه
@hofreee
عزیزم!
الان که دارم این متن را مینویسم صدمین روز از جنگ رمضان را رد کردهایم. اسرائیل چند نقطهی تهران را زده. دوباره پنجرهها را کیپ بستم. صدای تلویزیون را زیاد کردم. نگاه انداختم به پرچم بزرگی که به دیوار پذیرایی زدهایم. کمی گرد و خاک نشسته رویش. باید بشویمش. توی قنوت نماز باز بلند بلند خواندم که " ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین..."
بارها به این فکر کردم که اگر بودی، این جنگ برایت چطور میگذشت؟ گاهی برای رسیدن به سوالهایم سر میزنم به صفحه پیامهامان. دیشب هم همین کار را کردم. بعد نوک انگشتانم گزگز زد وقتی دیدم " آخرین بازدید به تازگی" را بالای صفحهات. قلبم تند تند زد. چرا من هنوز منتظرم که برگردی؟ مگر خودم دست نکشیدهام روی سنگ مزارت؟ چه انتظار بیهودهای! حتما مادر یا پدرت هم دلتنگ شده و سر زده به گوشیات. پیامهایمان را خواندم. همهشان را حفظم. شبیه فیلمی که از بس دوستش دارم هزار بار دیدهام. با خودم میگفتم که واقعا دو سال گذشت؟ انگار همین دیروز بود که حرف میزدیم. آن سمت هم زمان اینقدر تند میگذرد؟ انگار دوست ندارم سال پشت سال بیاید و نباشی. میخواهم زمانش را کوتاه نشان بدهم. به نظرت این از کجا میآید؟
دیروز حسین بیسکویت میزد توی چای. حسین را که یادت هست؟ وقتی اسمش را فهمیدی خیلی خوشت آمد. شاید فکرش را نمیکردیم که او درست ۱۱ روز بعد از رفتن تو به دنیا میآید. بیسکویت نمدار را تا ببرد سمت دهانش میافتاد توی چای. هر دفعه غافلگیر میشد و نق میزد. شبیه زندگی نیست؟ چقدر تند و تند بیسکویتهامان را توی چای داغ زدهایم. نوک انگشتهایمان سوخت. آخر هم به دهان نرسیده فرو ریخت. یا مجبور شدیم داغ داغ قورتش بدهیم. بعدِ تو خیلی به فروریختن خودم فکر میکنم. قرار است غافلگیر و شرمزده باشم؟ یا خوشحال و راضی بروم پیش او؟
چقدر متن آشفتهای شده! روزهاست به این فکر کردهام که امروز که شبش میروی از پیشمان، چه بنویسم؟ آخر هم شد شبیه بازار شام! دوست ندارم از غم و دلتنگی بنویسم. تو امیدوار بودی و پُر از زندگی.
القصه پنجرهها را کیپ کردهام اما یاد تو از در و دیوار خانه میریزد تو. حالا که بالایی و نزدیکتر دعا کن برایمان. برای با عزت رفتنمان. برای باعزت ایستادنمان.
پ.ن: ممنون میشم برای رفیق عزیزم " میثاق رحمانی" فاتحه یا صلواتی بفرستید🌱
#شددوسال
#میثاق
@hofreee
آقای امیرخانی! احتمالا مرا یادتان نیاید. من برای اولین بار شما رو توی دانشگاه شهید بهشتی دیدم. فکر میکنم پاییز سال ۹۷ بود. ما شرق تهران بودیم و تا دانشگاه راه زیاد بود. یادم نمیآید چطور خودم را رساندم اما برگشت را خوب یادم است. توی پارکوی گیر افتاده بودم و تقریبا گُمشده بودم. باد سردی پوستم را میسوزاند و بارانی نازکم جان گرم کردن نداشت. فکر میکنم دو ساعتی آنجا ایستادم تا همسرم پیدایم کند. هرچه هوا تاریکتر میشد، بیشتر به خودم فحش میدادم. من اینجا چه میکردم؟ کلهام باد داشت و فکر میکردم یک علاقمند به ادبیاتِ خفنم. استرس دویده بود نوک انگشتانم که میخواهم بالاخره یک نویسنده واقعی را از نزدیک ببینم. آن هم رضا امیرخانی را. هیچی از حرفهای توی جلسه یادم نیست. فقط پایان جلسه داشتید به کسی میگفتید که " تا صد تا رمان و داستان خوب نخوندی نمیتونی خودتو نویسنده بدونی..." من یکهو ترسیدم. با انگشتانم شروع کردم حساب کردن که چند رمان خوب خواندهام؟ کم بود. خیلی کم. بادم خوابید. اولین سیلی را توی این راه خوردم.
خانه که رفتم از سایتی سیاهه صدتایی کتابی را که معرفی کردید پیدا کردم. یک برگ از دفترم کندم و دانه به دانه نوشتمشان. شروع کردم به خواندن و جلو رفتن. گاهی زورم به خرید بعضی کتابها نمیرسید و از کانالهای تلگرام دانلودش میکردم. بعد یکگوشه مینوشتم که وقتی اوضاع به سامان شد بخرمشان. چشمهایم را روی پیدیاف درب و داغان سُر میدادم و میرفتم جلو. از بساط کتابهای کنار خیابان، آن دست چندم را که ارزانتر بود میخریدم. ترجمهها معمولا داغان بود و فونت کتابها ناخوانا. سعی میکردم حواسم با خطخطیهای صاحب قبلی کتاب پرت نشود. گاهی هم برای شعرهای گوشه کتاب داستان میساختم. برگههای زرد کتاب شبیه چشمهای یک آدم مریض احوال بود. اما تیکهایی که جلوی کتابهای لیستم میخورد خستگیام را در میکرد. مدام میشمردم و تا صد تا خیلی راه بود! فکر میکردم کم میآورم. مثل بقیه کارها رهایش میکنم اما نکردم. تا الان نشده خداراشکر.
شما میدانستید چرا باید بگویید صد کتاب. چون کسی که بتواند این همه کتاب بخواند دیگر آلوده میشود! آلودهی قصه و داستان و خیال. دیگر اگر نخواند خون به مغزش نمیرسد. انگار شام و ناهار نخورده. شما میدانستید کسی که مَردش باشد تا آخر راه میماند و وقتی تاب بیاورد و بماند کار تمام است. اصلا مهم نیست نویسنده بشود یا نه، او آدم دیگری با جهان دیگری خواهد شد!
صفحهی بهخوانم میگوید من ۳۰۰ کتاب را رد کردهام و کار به مغز استخوانم رسیده. دلم میخواست سرحال بودید و این متن را به خودتان میرساندم. از اینکه چقدر به شما مدیونم میگفتم. من هنوز آن لیست را دارم. کاغذش نازک و تا خورده شده. هنوز سیاهه صدتاییتان را تمام نکردهام. خیلی چیزهای دیگر خواندم اما لیست شما مانده. امیدوارم روزی که تمام شد دیگر خوب خوب باشید. سرم را بالا بگیرم و بگویم:
" میشود حالا راجع به نویسندگی حرف بزنم؟ "
پ.ن: دعا کنیم برایشان🌱
#رضا_امیرخانی
#کتاب
#نویسنده
@hofreee
حُفره
آقای امیرخانی! احتمالا مرا یادتان نیاید. من برای اولین بار شما رو توی دانشگاه شهید بهشتی دیدم. فکر م
پیرو این پست دو روزه که میپرسید این لیست کدوم کتاباست؟
خب من اون وبلاگی که ازش گرفتم رو پیدا نکردم. اگه اشتباه نکنم برای خود آقای امیرخانی بود.
حالا دیدم یه سایت دیگه گذاشته:
اینجا رو بزنید :)
نکتهای هم که هست اینه که اکثر کتابا کلاسیک و قطورن. تو خارجیها حواستون باشه ترجمه خوب بخرید و متنوع پیش برید که دستتون بیاد به کدوم نویسنده یا ژانر بیشتر علاقه دارید.
یکی از دوستانم گفتن که تو کتاب سرلوحهها مقالهای هست که اونجا به کتابا اشاره شده.
#همین
@hofreee
وقتی داشتم دنبال لیست میگشتم با انبوهی از کاغذهای کوچیک مواجه شدم. وقتی کتاب میخوندم هرجمله و اصطلاحی که توجهمو جلب میکرد مینوشتم. حتی عامیانهترینها رو. بعد وقتی میخواستم متن بنویسم و لغتی به ذهنم نمیرسید ازشون کمک میگرفتم. البته تغییر میدادم و فقط الگو میگرفتم.
بعدها فهمیدم این یه تکنیک برای افزایش دایره لغاته😅
جوانی کجایی که یادت بخیر. کاش لااقل به جایی میرسیدم😂
@hofreee
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«آغاز ثبتنام ترم تابستان دورههای نویسندگی مبنا»
👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته
📍دوره نویسندگی خلاق:
🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازیهای نوشتاری
🔸همراه با استادیار اختصاصی
ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-05-02/
📍دوره نویسندگی پایه:
🔹۱۶ هفته آموزشی(ترکیب هوشمندانه خلاق+مقدماتی بدون حذف حتی یک مطلب آموزشی)
🔹همراه با استادیار اختصاصی
🔹 ورود سریعتر به دوره پیشرفته
ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/basic-writing-05-02/
⚠️ توجه داشته باشید که برای شروع فقط باید در یکی از این دو دوره ثبت نام کنید.
🌐 مبنا در بله | مبنا در ایتا
| @mabnaschoole |
حُفره
«آغاز ثبتنام ترم تابستان دورههای نویسندگی مبنا» 👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 📍دوره نویسن
ثبتنام مبنا هم شروع شده.
امیدوارم ببینمتون ای علاقمندان به نویسندگی🤩
خودخواهیه اگه بگم کاش آقا تهران میموندن؟🥲
قلب کشور چقدر تپندهتر میشد با ایشون.
چقدر تهران به مزار ایشون احتیاج داشت.
چقدر تهران اشک داشت که پای این مزار بریزه....
#حیف
#چهروزاییروداریممیبینیم
@hofreee