به بچهها گفتهام که شکمشان را بگذارند روی بالشت و فشار دهند. اینطوری گرسنگی کمتر میشود. یک بسته بیسکوییت ترد نمکی از قبل برایم مانده. هر یک دانه را به شش قسمت تقسیم میکنم. وقتی ببینم مردمک چشمشان بالا میرود درون دهانشان میگذارم. نمک رویش را آرام آرام میک میزنند. مهدی دیروز رفت دنبال غذا اما با سر و صورت خونی برگشت. پوست بینیاش شکافت و استخوانش معلوم است. پنبه را قد یک بند انگشت میکَنم و چند قطره بتادین رویش میمالم. بعد زخم را شستشو میدهم. میگوید سر گرفتن یک تکه نان یا برنج دعواست. مردم هم را میکُشند. همه شبیه زامبی شدهاند. اصرار کردم که برود دکتر. زخمش بخیه میخواهد اما میگوید اکثر مراکز درمانی را آتش زدهاند. دکترها و پرستارها را کُشتهاند. میگوید: " تو نمیدونی اون بیرون چه خبره! همه جا رو آتیش زدن. تهرون شده یه تل از خاکستر...."
روزی یک ربع آب وصل میشود. سهمیهبندیست. تمام قابلمههای خانه را پُر از آب میکنم. البته با این فشار کم نهایت دو تا پُر شود. پارچهای را خیس میکنم و تن بچهها را میشویم. بیشامپو. همهمان بوی یک تکه گوشت مانده میدهیم. دیروز آب را وصل نکردند. همسایه بالایی از یک سرباز آمریکایی که توی ایستگاه پلیس نشسته پرس و جو کرد. سرباز، همسایهمان را انداخته زمین. زیپ شلوارش را پایین کشیده و روی مرد بیچاره ادرار کرده. مرد میگوید پشت هم تکرار میکرده که " واتررر... واترررر" خانم همسایه با گریه برایم تعریف میکرد و آب میخواست که همسرش خودش را بشوید. گفتم که ندارم. بچهها فقط با این آب زندهاند. دیروز وصل نکردند و اندازهی یک نصف لیوان آب برایمان ماند. قطرهچکان برداشتم و هر یک ساعت چند قطره توی دهان هر کدام میریختم.
حسین تب کرده. استامینوفن تمام کردهام. دارویی توی داروخانهها نیست. همه را غارت کردهاند. نور میخوانم و فوت میکنم دورش. سرفه که میکند سینهاش صداهای عجیب و غریبی میدهد. فشار گاز کم شده و پکیج مدام خاموش میشود. چند لا لباس تن بچهها کردهام اما باز هم نوک انگشتشان مثل یخ سرد است.
بیست روز است که رنگ آفتاب را ندیدهایم. به مهدی میگویم فقط تا سر کوچه برویم. میگوید: " این بچهها که جون ندارن." میگویم: " پس خودم برم؟" اولش جوابی نمیدهد. اما میفهمم که بغض کرده. سیبک زیر گلویش بزرگتر شده. کمکم تعریف میکند که وقتی رفته نان پیدا کند تجاوز سرباز آمریکایی به زنی را دیده. سربازها زن را دوره کرده بودند. میگوید هنوز ناخنهای شکستهی زن با لاک قرمز را یادش میآید که روی خیابان کشیده میشد. خون و دندان شکسته را تف میکرد. مهدی را که دید زمزمه میکرد که " آقا ایرانی هستی؟ تو رو به امام حسین کمکم کن."
حالا میفهمم چرا مهدی کتک خورده و توی خودش فرو رفته. کاش میشد تلویزیون را روشن کنیم. پول برق خیلی گران است. فقط هرازگاهی که بچهها از زور گرسنگی به ناله میافتند، میزنم یک شبکه کودک که انگلیسی بلغور میکند. همیشه هم درحال رقصیدن هستند. زود خاموش میکنم چون میترسم بابت پول برق خانهمان را مصادره کنند. مثل همسایه روبه رویی. یک خانواده پنج نفره را آواره کردهاند و خودشان نشستهاند تویش. بوی غذاهایشان تا اینجا میرسد. بچهها زیر لب ناله میزنند که " مامان... غذا... توروخدا...." والعصر میخوانم که تحمل کنند. یکیشان میآید دم پنجره و مرغی را دندان میزند. از پشت پرده دیدهام. آب دهانم را قورت دادم و چشمانم را بستم. خیال کردم گوشت آن مرغ زیر دندان من است. اما معدهام همچنان مثل کویری خالی بود.
دیگر نای نوشتن ندارم. دستهایم میلرزد. مهدی میگوید درست میشود. همه چیز دوباره درست میشود. هفتهی پیش رضا پهلوی را ترور کردهاند. یکی یک گلوله نشاند مستقیم روی پیشانیاش. تمام نوچههایش هم قتل عام شدند. اما چه فایده؟
اینها که خواندید روزنوشتهای یک زن ایرانی فقط لحظاتی بعد از سقوط جمهوری اسلامی ایران در دی ماه است.
✍️ مبارکه اکبرنیا
https://daigo.ir/secret/41456395944
#بیستودوبهمن
#فردامیآییم
#جمهوریاسلامیایرانرادوستدارم
@hofreee
۴۷ ساله شدی درحالی که میدانیم شمعهای روی کیک این تولد قطره قطره خون شهداست.
#الله_اکبر
#بیستدوبهمنماه
#جمهوریاسلامیایرانم
@hofreee
" چطور به ۴۷ سالگی رسیدید؟"
" با این زنها که تابلوی عکس شهیدشان توی دستشان سنگینی نمیکند."
#بیستدوبهمنماه
#جمهوریاسلامیایران
@hofreee
به مناسبت چهل روز آب دهان قورت دادن در حالی که انگار تکه سنگ تیزی کنج گلویمان بود.
👇👇👇👇
#چهلمشهدایعزیزایران
@hofreee
۱
صدای اذان از مسجد محل توی خانهها میپیچد. سیمین پرده را کنار میزند. نارنجی غروب در یک خط باریکی از دوردست پیداست. دو فنجان روی کابینت میگذارد. قوری چای را خم میکند روی فنجانها. بوی گلمحمدی و هل مثل شاپرک دورش میچرخد. معدهاش از گرسنگی تیر میکشد. لبخند میآید روی لبهایش و میگوید:
" به نظرت اول نماز یا افطار؟ "
برمیگردد به پشت. یکهو واقعیت مثل فنجان سردی که آب داغ رویش بریزی میترکد. چشمش میافتد به چشمهای مرد درون قاب عکس که ۴۰ روز است خیره نگاهش میکند.
#چهلمشهدایعزیزایران
@hofreee
۲
پاهایش را انگار جارویی باشد روی زمین میکشد. شیشههای آمپول و شربت درون کیسهاش به هم میخورد و ترق ترق صدا میکنند. میایستد. به سر در ساختمان نگاه میکند. تابلو تا نیمه سوخته و فقط کلمهی " درمانگاه" مشخص است. میرود داخل. یکی از اتاقکها فروریخته و سیاه است. فکر میکند که کجا بود؟
" چیکار داری ننه؟"
نگهبان است. زن سعی میکند یادش بیاید چه میخواسته.
" اومودم کب زینب داروهام ره سر و سامون بده، آمپولم ره بزنه، که اینشالا بتونم روزه بگیرم ننه…"
مرد ابروهایش را بالا میدهد.
" چن وقته وِر خونه درنِیایی ننه؟"
زن کف گوشهی دهانش را با نوک انگشت میگیرد.
" ها؟ چی گوتی؟ خونهی پسرم بوم."
مرد به آگهی پشت سرش اشاره میکند.
" کب زینب ره با درمونگاه آتیش بیزنّهن."
#چهلمشهدایعزیزایران
@hofreee
۳
" نمیخوای سفره بندازی؟ اذون دادنا."
رضا میگوید و دستههای قابلمه حلیم را با آستینش میگیرد. وسط راه زمین میگذاردش. سفره را زیر بغل میزند و دوباره قابلمه را بلند میکند. سحر وسط پذیرایی زانوهایش را بغل گرفته. چانهاش را روی زانو گذاشته و به دیوار خیره شده. رضا سفره را کنارش پهن میکند. قابلمه را وسط سفره می گذارد. بوی دارچین و گوشت پرههای بینی سحر را تکان میدهد. به سفره نگاه میکند. با خودش فکر میکند اگر آدم سابق بود چقدر غصه میخورد که رضا قابلمه داغ را وسط سفرهی گلگلیاش گذاشته. رضا بین آشپزخانه و پذیرایی میرود و میآید.
" بزن ببین چی گرفتم خانم."
دو قاشق و کاسه میآورد. میزند به پیشانیاش.
" نون یادم رفت. سنگک کنجدی مخصوص خریدم برات."
آشپزخانه تاریک است. رضا در سیاهی فرو میرود. شانههایش تکان میخورد. صورتش را با سرآستین پاک میکند. آب دماغش را بالا میکشد. نان به دست سر سفره مینشیند.
" خبببب بسم الله..."
توی صدایش خش افتاده. سحر این را میفهمد. ندیده میداند که چشمهای رضا قرمز است.
" از حلیم متنفر بود. فکر کردی اگه چیزی که دوست نداشت رو بخری یادش نمیافتم؟ "
سیبک گلوی مرد بالا و پایین میرود. حلیم درون دهانش را انگار سنگی باشد قورت میدهد.
" اگه بود الان شکرپاشو میآورد. میگفت الان چاییتو شیلین میکنم مامان که فشالت نیفته. "
بعد سرش را روی زانوها میگذارد و بلند بلند گریه میکند. رضا بلند میشود که شکرپاش و چای را بیاورد.
#چهلمشهدایعزیزایران
@hofreee
۴
دیگ را هن و هن کنان روی نیمکت قبرستان میگذارند. زن درش را که برمیدارد بوی پیاز داغ و سبزی میزند بیرون. مرد کاسههای یکبار مصرف را کنار دیگ میگذارد. زن ملاقه را درون دیگ میچرخاند. مرد سمت ماشین میرود. زن ملاقه را پُر میکند و درون کاسه میریزد. کاسهها را روی یک سینی میچیند. مرد برمیگردد و قاب عکسی را روی نیمکت میگذارد. عکس پسر پانزده شانزده سالهایست که ریشهای کمپشتش روی چانه و پشت لب بیرون زده. لبخند به لب دارد و چشمهایش مثل دو تا ستاره در شب میدرخشند. نوارهای باریک سبز، سفید و قرمز گوشهی عکس انگار تکان میخورند. مردم کمکم دور زن و مرد جمع میشوند. با شنیدن اذان قاشقهای آش را سمت دهان میبرند. یکیشان به زن نزدیک میشود.
" حاج خانوم. خدا جوونت رو بیامرزه. چه آشی بود! "
زن سری تکان میدهد و میگوید:
" نوش جان."
قطرههای اشکش سُر میخورند درون دیگ. به عکس نگاه میکند و زیرلب میگوید: " پارسال ماه رمضون یه شب دلت آش خواست. یادته؟ خیلی گرون بود. ببخشید که نتونستم بخرم. کاش زودتر یاد میگرفتم خودم درست کنم مامان...."
#چهلمشهدایعزیزایران
@hofreee
۵
فکر میکنم چیزها وقتی میسوزند بیشتر زنده میمانند. یعنی محال است بتوانید خاکستر سوختهها را از نسوختهها جدا کنید. همه در هم عجینند. در هوا پخشاند.
و تا ابد هر بنای جدیدی که ساخته شود خاکستر سوختهها را در خود دارد.
تا ابد.
#بسوزانیدکهزندهترشویم
#چهلمشهدایعزیزایران
#تمام
@hofreee