eitaa logo
حُفره
678 دنبال‌کننده
308 عکس
40 ویدیو
3 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
۴۷ ساله شدی درحالی که می‌دانیم شمع‌های روی کیک این تولد قطره قطره خون شهداست. @hofreee
" چطور به ۴۷ سالگی رسیدید؟" " با این زن‌ها که تابلوی عکس شهیدشان توی دستشان سنگینی نمی‌کند." @hofreee
به مناسبت چهل روز آب دهان قورت دادن در حالی که انگار تکه سنگ تیزی کنج گلویمان بود. 👇👇👇👇 @hofreee
۱ صدای اذان از مسجد محل توی خانه‌ها می‌پیچد. سیمین پرده را کنار می‌زند. نارنجی غروب در یک خط باریکی از دوردست پیداست. دو فنجان روی کابینت می‌گذارد. قوری چای را خم می‌کند روی فنجان‌ها. بوی گل‌محمدی و هل مثل شاپرک دورش می‌چرخد. معده‌اش از گرسنگی تیر می‌کشد. لبخند می‌آید روی لب‌هایش و می‌گوید: " به نظرت اول نماز یا افطار؟ " برمی‌گردد به پشت. یکهو واقعیت مثل فنجان سردی که آب داغ رویش بریزی می‌ترکد. چشمش می‌افتد به چشم‌های مرد درون قاب عکس که ۴۰ روز است خیره نگاهش می‌کند. @hofreee
۲ پاهایش را انگار جارویی باشد روی زمین می‌کشد. شیشه‌های آمپول و شربت درون کیسه‌اش به هم می‌خورد و ترق ترق صدا می‌کنند. می‌ایستد. به سر در ساختمان نگاه می‌کند. تابلو تا نیمه سوخته و فقط کلمه‌ی " درمانگاه" مشخص است. می‌رود داخل. یکی از اتاقک‌ها فروریخته و سیاه است. فکر می‌کند که کجا بود؟ " چیکار داری ننه؟" نگهبان است. زن سعی می‌کند یادش بیاید چه می‌خواسته. " اومودم کب زینب دارو‌هام ره سر و سامون بده، آمپولم ره بزنه، که این‌شالا بتونم روزه بگیرم ننه…" مرد ابروهایش را بالا می‌دهد. " چن وقته وِر خونه درنِیایی ننه؟" زن کف گوشه‌ی دهانش را با نوک انگشت می‌گیرد. " ها؟ چی گوتی؟ خونه‌ی پسرم بوم." مرد به آگهی پشت سرش اشاره می‌کند. " کب زینب ره با درمونگاه آتیش بیزنّه‌ن." @hofreee
۳ " نمی‌خوای سفره بندازی؟ اذون دادنا." رضا می‌گوید و دسته‌های قابلمه حلیم را با آستینش می‌گیرد. وسط راه زمین می‌گذاردش. سفره را زیر بغل می‌زند و دوباره قابلمه را بلند می‌کند. سحر وسط پذیرایی زانوهایش را بغل گرفته. چانه‌اش را روی زانو گذاشته و به دیوار خیره شده. رضا سفره را کنارش پهن می‌کند. قابلمه را وسط سفره می گذارد. بوی دارچین و گوشت پره‌های بینی سحر را تکان می‌دهد. به سفره نگاه می‌کند. با خودش فکر می‌کند اگر آدم سابق بود چقدر غصه می‌خورد که رضا قابلمه داغ را وسط سفره‌ی گلگلی‌اش گذاشته. رضا بین آشپزخانه و پذیرایی می‌رود و می‌آید. " بزن ببین چی گرفتم خانم." دو قاشق و کاسه می‌آورد. می‌زند به پیشانی‌اش. " نون یادم رفت. سنگک کنجدی مخصوص خریدم برات." آشپزخانه تاریک است. رضا در سیاهی فرو می‌رود. شانه‌هایش تکان می‌خورد. صورتش را با سرآستین پاک می‌کند. آب دماغش را بالا می‌کشد. نان به دست سر سفره می‌نشیند. " خبببب بسم الله..." توی صدایش خش افتاده. سحر این را می‌فهمد. ندیده می‌داند که چشم‌های رضا قرمز است. " از حلیم متنفر بود. فکر کردی اگه چیزی که دوست نداشت رو بخری یادش نمی‌افتم؟ " سیبک گلوی مرد بالا و پایین می‌رود. حلیم درون دهانش را انگار سنگی باشد قورت می‌دهد. " اگه بود الان شکرپاشو می‌آورد. می‌گفت الان چایی‌تو شیلین می‌کنم مامان که فشالت نیفته. " بعد سرش را روی زانوها می‌گذارد و بلند بلند گریه می‌کند. رضا بلند می‌شود که شکرپاش و چای را بیاورد. @hofreee
۴ دیگ را هن و هن کنان روی نیمکت قبرستان می‌گذارند. زن درش را که برمی‌دارد بوی پیاز داغ و سبزی می‌زند بیرون. مرد کاسه‌های یک‌بار مصرف را کنار دیگ می‌گذارد. زن ملاقه را درون دیگ می‌‌چرخاند. مرد سمت ماشین می‌رود. زن ملاقه را پُر می‌کند و درون کاسه می‌ریزد. کاسه‌ها را روی یک سینی می‌چیند. مرد برمی‌گردد و قاب عکسی را روی نیمکت می‌گذارد. عکس پسر پانزده شانزده ساله‌ایست که ریش‌های کم‌پشتش روی چانه و پشت لب بیرون زده. لبخند به لب دارد و چشم‌هایش مثل دو تا ستاره در شب می‌درخشند. نوارهای باریک سبز، سفید و قرمز گوشه‌ی عکس انگار تکان می‌خورند. مردم کم‌کم دور زن و مرد جمع می‌شوند. با شنیدن اذان قاشق‌های آش را سمت دهان می‌برند. یکی‌شان به زن نزدیک می‌شود. " حاج خانوم. خدا جوونت رو بیامرزه. چه آشی بود! " زن سری تکان می‌دهد و می‌گوید: " نوش جان." قطره‌های اشکش سُر می‌خورند درون دیگ. به عکس نگاه می‌کند و زیرلب می‌گوید: " پارسال ماه رمضون یه شب دلت آش خواست. یادته؟ خیلی گرون بود. ببخشید که نتونستم بخرم. کاش زودتر یاد می‌گرفتم خودم درست کنم مامان...." @hofreee
۵ فکر می‌کنم چیزها وقتی می‌سوزند بیشتر زنده می‌مانند. یعنی محال است بتوانید خاکستر سوخته‌ها را از نسوخته‌ها جدا کنید. همه در هم عجینند. در هوا پخش‌اند. و تا ابد هر بنای جدیدی که ساخته شود خاکستر سوخته‌ها را در خود دارد. تا ابد. @hofreee
📚 آغاز ثبت‌نام رایگان مثبت حلقه کتاب 🔻 جمع‌خوانی کتاب «بی‌چهرگان» به قلم علیرضا محمودی ایرانمهر 📍داستانی حماسی از جنگ ایران و امپراتوری روم 🎁 به همراه کد تخفیف ۳۰ درصدی خرید کتاب (کد تخفیف iran) 🔸 جمع‌خوانی 🔹 نقد و تحلیل فرم و محتوای کتاب همراه با استاد محمدرضا جوان آراسته 🔸 با همکاری نشر سیمرغ 🔻 ثبت‌نام رایگان در: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/bichehregan/ این پیام را برای هرکسی که قلبش برای وطن می‌تپد، ارسال کنید...🇮🇷🌿 | @mabnaschoole |
داستان را برای رباب‌ها نوشته بودم. رباب‌هایی که هر چه دارند می‌دهند و چشم‌انتظارِ آرزوها زیر تیغِ آفتاب می‌نشینند. امید که مورد قبول‌شان واقع شود. « پ چرا هیچ‌کس به مَ فکر نمی‌کنه؟ چرا هیچکی نگفت رباب طفلک ننه‌ت که رفت چیطو شدی؟ وقتی حتی یه قبر نداشتی که روش زار بزنی چیطو شدی؟ از صبح تا ظهر ور ور کردی و به چند تا بچه پرروی قرتی درس دادی که چندرغاز حقوق بگیری. موهات سفید شد اما یه رنگ نزدی. خونه‌ت روز به روز خرابه‌تر شد اما تحمل کردی. من دوس داشتم ایطو زندگی کنم؟ مگه باعث شرمندگیتون نبودم؟ مگه تو خیابون می‌دیدینم روتونو کج نمی‌کردین؟ حالا رباب اگه کمک نکنه حروم‌زاده‌ست؟ ادل باید دست می‌ذاشتین رو یه دونه آرزوی رباب؟ بمیری رباب... بمیری....» @hofreee