۳
" نمیخوای سفره بندازی؟ اذون دادنا."
رضا میگوید و دستههای قابلمه حلیم را با آستینش میگیرد. وسط راه زمین میگذاردش. سفره را زیر بغل میزند و دوباره قابلمه را بلند میکند. سحر وسط پذیرایی زانوهایش را بغل گرفته. چانهاش را روی زانو گذاشته و به دیوار خیره شده. رضا سفره را کنارش پهن میکند. قابلمه را وسط سفره می گذارد. بوی دارچین و گوشت پرههای بینی سحر را تکان میدهد. به سفره نگاه میکند. با خودش فکر میکند اگر آدم سابق بود چقدر غصه میخورد که رضا قابلمه داغ را وسط سفرهی گلگلیاش گذاشته. رضا بین آشپزخانه و پذیرایی میرود و میآید.
" بزن ببین چی گرفتم خانم."
دو قاشق و کاسه میآورد. میزند به پیشانیاش.
" نون یادم رفت. سنگک کنجدی مخصوص خریدم برات."
آشپزخانه تاریک است. رضا در سیاهی فرو میرود. شانههایش تکان میخورد. صورتش را با سرآستین پاک میکند. آب دماغش را بالا میکشد. نان به دست سر سفره مینشیند.
" خبببب بسم الله..."
توی صدایش خش افتاده. سحر این را میفهمد. ندیده میداند که چشمهای رضا قرمز است.
" از حلیم متنفر بود. فکر کردی اگه چیزی که دوست نداشت رو بخری یادش نمیافتم؟ "
سیبک گلوی مرد بالا و پایین میرود. حلیم درون دهانش را انگار سنگی باشد قورت میدهد.
" اگه بود الان شکرپاشو میآورد. میگفت الان چاییتو شیلین میکنم مامان که فشالت نیفته. "
بعد سرش را روی زانوها میگذارد و بلند بلند گریه میکند. رضا بلند میشود که شکرپاش و چای را بیاورد.
#چهلمشهدایعزیزایران
@hofreee
۴
دیگ را هن و هن کنان روی نیمکت قبرستان میگذارند. زن درش را که برمیدارد بوی پیاز داغ و سبزی میزند بیرون. مرد کاسههای یکبار مصرف را کنار دیگ میگذارد. زن ملاقه را درون دیگ میچرخاند. مرد سمت ماشین میرود. زن ملاقه را پُر میکند و درون کاسه میریزد. کاسهها را روی یک سینی میچیند. مرد برمیگردد و قاب عکسی را روی نیمکت میگذارد. عکس پسر پانزده شانزده سالهایست که ریشهای کمپشتش روی چانه و پشت لب بیرون زده. لبخند به لب دارد و چشمهایش مثل دو تا ستاره در شب میدرخشند. نوارهای باریک سبز، سفید و قرمز گوشهی عکس انگار تکان میخورند. مردم کمکم دور زن و مرد جمع میشوند. با شنیدن اذان قاشقهای آش را سمت دهان میبرند. یکیشان به زن نزدیک میشود.
" حاج خانوم. خدا جوونت رو بیامرزه. چه آشی بود! "
زن سری تکان میدهد و میگوید:
" نوش جان."
قطرههای اشکش سُر میخورند درون دیگ. به عکس نگاه میکند و زیرلب میگوید: " پارسال ماه رمضون یه شب دلت آش خواست. یادته؟ خیلی گرون بود. ببخشید که نتونستم بخرم. کاش زودتر یاد میگرفتم خودم درست کنم مامان...."
#چهلمشهدایعزیزایران
@hofreee
۵
فکر میکنم چیزها وقتی میسوزند بیشتر زنده میمانند. یعنی محال است بتوانید خاکستر سوختهها را از نسوختهها جدا کنید. همه در هم عجینند. در هوا پخشاند.
و تا ابد هر بنای جدیدی که ساخته شود خاکستر سوختهها را در خود دارد.
تا ابد.
#بسوزانیدکهزندهترشویم
#چهلمشهدایعزیزایران
#تمام
@hofreee
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
📚 آغاز ثبتنام رایگان مثبت حلقه کتاب
🔻 جمعخوانی کتاب «بیچهرگان» به قلم علیرضا محمودی ایرانمهر
📍داستانی حماسی از جنگ ایران و امپراتوری روم
🎁 به همراه کد تخفیف ۳۰ درصدی خرید کتاب
(کد تخفیف iran)
🔸 جمعخوانی
🔹 نقد و تحلیل فرم و محتوای کتاب همراه با استاد محمدرضا جوان آراسته
🔸 با همکاری نشر سیمرغ
🔻 ثبتنام رایگان در:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/bichehregan/
این پیام را برای هرکسی که قلبش برای وطن میتپد، ارسال کنید...🇮🇷🌿
#مثبت_حلقه
#حماسه_ایران
| @mabnaschoole |
داستان را برای ربابها نوشته بودم.
ربابهایی که هر چه دارند میدهند و چشمانتظارِ آرزوها زیر تیغِ آفتاب مینشینند.
امید که مورد قبولشان واقع شود.
« پ چرا هیچکس به مَ فکر نمیکنه؟ چرا هیچکی نگفت رباب طفلک ننهت که رفت چیطو شدی؟ وقتی حتی یه قبر نداشتی که روش زار بزنی چیطو شدی؟ از صبح تا ظهر ور ور کردی و به چند تا بچه پرروی قرتی درس دادی که چندرغاز حقوق بگیری. موهات سفید شد اما یه رنگ نزدی. خونهت روز به روز خرابهتر شد اما تحمل کردی. من دوس داشتم ایطو زندگی کنم؟ مگه باعث شرمندگیتون نبودم؟ مگه تو خیابون میدیدینم روتونو کج نمیکردین؟ حالا رباب اگه کمک نکنه حرومزادهست؟ ادل باید دست میذاشتین رو یه دونه آرزوی رباب؟ بمیری رباب... بمیری....»
#جشنوارهخیرایران
#چادرسفیدتانخورده
#الحمدالله
@hofreee
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 به راویان پیشرفت، افتخار و آنها را دعا میکنم/ کاری کنید که روایت پیشرفت به گوش و دل جوانان ما برسد و امید در دلهای آنان بشکفد
✍️ پاسخ رهبر انقلاب به گزارش رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی درباره برگزاری آیین جایزه ملّی روایت پیشرفت
🔹 حضرت آیتالله خامنهای در پاسخ به نامه رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی که گزارشی از برگزاری دومین آیین جایزه ملّی روایت پیشرفت ارائه کرده بود، راویان پیشرفت را بخشی از عناصر پیشرفت توصیف و توصیه کردند کاری کنید که این روایت به گوش جوانان ما برسد و امید را در دلهای آنان بشکفد.
💻 Farsi.Khamenei.ir
به نظرم این پیام خیلی شفاف و واضح است. از پیشرفت، امید، زندگی و نور باید بنویسیم. آیا در این مملکت همه چی رو به راه است؟ سیاهی و تلخی نیست؟ پس واقعبین نیستیم؟ پس دروغگوییم؟
نه! نوشتن از پیشرفت مگر نابسامانیها را انکار میکند؟ همانطور که سالهاست فیلم میسازند و ایران را به بدترین شکل ممکن نشان میدهند و ما میدانیم همهی ایران آن نیست! پس اینها منافاتی با هم ندارند اما وظیفهی ما در پیام بالا مشخص است. برویم سراغ آن روزنههای نور و هنرمندانه نشانشان بدهیم.
البته گاهی نوشتن از تلخیها برای گرفتن عبرت نوشته میشود که خوب است. مشکل آنجاست که شخصیتها در سیاهی میمانند و نه تنها پشیمان نمیشوند که به پوچی میرسند. واقعا مردم چرا باید پول بدهند برای چنین اثری؟ ما کتاب میخوانیم که ببینیم دیگری چطور از پسش برآمده؟ چطور توانسته در آن غار سرد و تاریک رد نور را پیدا کند؟ رسیدن به پوچی که آسان است و همه بلدند سریع به تهش برسند. به ما نشان بده چطور " یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ" شده.
#روایت_پیشرفت
#امید
#ایرانعزیز
@hofreee
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
📚 «آغاز ثبت نام حلقه کتاب پانزدهم»
🌿 در این حلقه، با سه کتاب زیر زندگی خواهیم کرد:
🔹خسی در میقات
🔸خوبی خدا
🔹خانبوم
همراه با برنامههای متنوع:
💡 وبینار زندگی جلال آل احمد با ارائه استاد جوان آراسته
📝 وبینار چیستی و چرایی داستان کوتاه با حضور استاد بطحایی
🥇ماراتن کتاب
👤 دیدار با نویسنده
🔍 نقد کتاب با حضور منتقدها
🎉 تور نمایشگاه کتاب
و...
در کنار یک جمع چند صد نفره کتابخوان
♨️ اگه شما هم مثل ما همیشه سرتون توی کتابه، پس به جمع ما اضافه بشید از:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/halghe15/
⚠️ توجه:
برای تهیه کتابها با تخفیف باید از طریق سایت اقدام کنید.
#حلقه_کتاب
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
| @mabnaschoole |
حُفره
📚 «آغاز ثبت نام حلقه کتاب پانزدهم» 🌿 در این حلقه، با سه کتاب زیر زندگی خواهیم کرد: 🔹خسی در میقات 🔸خ
سلام و ادب💚
🟢 از طرف دوست عزیزم مرحوم میثاق رحمانی که تولدشون هم نزدیکه یک ثبتنام رایگان به قید قرعه تقدیم میشه.
فقط هر دوستی تمایل داره اسمش رو اینجا بنویسه برای قرعهکشی👇
https://survey.porsline.ir/s/v6vO5tS
🕛 تا ۱۲ شب ۶ اسفند