یاد گرفتهای از پلهها بالا بروی. البته چهار دست و پا. تا در باز میشود میدوی سمت پلهها. به پشتت نگاه نمیکنی. با جدیت و تلاشی این کار را انجام میدهی انگار که بخواهی قله اورست را فتح کنی. گاهی دمپاییها را به جای پا توی دستهایت میکنی. همیشه اینطور جسور نیستی. وقتی بو میبری کاری که میکنی ممکن است خطر داشته باشد سریع به من نگاه میکنی. حرف نزده از حالت صورتم میفهمی. اگر خوب باشد و تشویق بشنوی بااغراق دنبالش میکنی. اگر بد باشد هم انجامش میدهی. میدانی که تا چند دقیقه دیگر ممکن است بیفتی و دردت بیاید. یا چیزی بریزد رویت. اما تا تهش میروی. شاید چون فکر میکنی مامان نجاتت میدهد. بغلت میکند و میگوید که اشکال ندارد. برای همین پلهها را آنطور بالا میروی؟ اما میدانستی بزرگ که بشوی، واقعیت پرتت میکند توی سینهی دیوار؟ چون مامان همیشه و همه جا نیست. بزرگ که شدیم باید عواقب کارمان را خودمان پس بدهیم. دردمان میآید و کسی نیست اشکهایمان را پاک کند. شاید حرفهایم تلخ و ترسناک به نظر بیاید اما دقیقا همینجاهاست که میفهمی " خدا" را داری. ما گاهی مجبوریم تا گردن درون باتلاق فرو برویم تا چیزهایی را درک کنیم. چیزهای خوبی را که طناب میشوند و ما را از آن گنداب بالا میکشند. یادت نرود که مامان همه جا نیست اما خدا حتما هست.
چند روز پیش توی دانشگاهی پرچم کشورمان را آتش زدند. چه کسانی؟ نمیدانم. شاید بچههای خودمان که گول خوردهاند. دارند مثل تو تند و سریع پلهها را بالا میروند. شاید چون خیال میکنند مادروطن همیشه دنبالشان است. نمیگذارد سقوط کنند یا دردشان بیاید. اما به نظرت قانون بزرگسالی را یادشان رفته؟ اینکه مادروطن همه جا نمیتواند باشد. گاهی چنان در مسیر اشتباهی پیش میرویم که او را پشتمان جا میگذاریم یا یک چاقو فرو میکنیم درون سینهاش و نمیفهمیم. آخر مادرها تا جان دارند بچههاشان را درونشان نگه میدارند. اما اگر آن بچه از نزدیک چاقو را فرو کند در سینهی مادر، چاره چیست؟ برمیگردد و میبیند که یک بیابان است و دنیایی از خون. پس مادر کجاست؟
و راستش من نمیدانم خدا برای وطنندارها چگونه است؟
پ.ن: وطنندار فحش نیست. کسیست که دیگر وطنی ندارد.
https://daigo.ir/secret/41456395944
#نامههاییبهپسرم
#پنج
@hofreee
هدایت شده از /زعتر/
@maae_maein4_5807492380642780538.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
روز هشتم همگی میل خراسان داریم
انتظار کرم از سفرهی سلطان داریم💚
@sharaboabrisham
حُفره
سلام و ادب💚 🟢 از طرف دوست عزیزم مرحوم میثاق رحمانی که تولدشون هم نزدیکه یک ثبتنام رایگان به قید ق
خانم معصومه نجفی عزیز، ورودتون به حلقهی کتاب مبارک.
ممنون میشم بهم پیام بدید:
@mob_akbarnia
ممنون از مشارکتتون دوستان.
خیر و نور پیش روتون🌸
خب وقتش شده یه چالش مطالعه تو بهخوان بگیریم🦦🚶♀️
تا ببینیم چی میشه و اینا :)
#همین
#مردمخدامراقبماست❤️
@hofreee
آهای کوله صورتی.
رفتهای پیش کاپشن صورتی؟
شما صورتیها چقدر ما را جان به لب میکنیدها. بهم بگو ببینم وقت کرده بودی لقمهای که مادرت توی کوله گذاشت را بخوری؟ شاید هم روزه بودی. مثلا روزه اولی. مامان وقتی ضعف میکردی و یک گوشه میافتادی دست میکشید روی موهایت. میگفت میخواهی روزهات را باز کنی دردت به جانم؟ تو ولی میخواستی آدم بزرگ باشی و روزهی کامل بگیری. راستی سر کدام درس بودی؟ شما هنوز تاریخ ندارید نه؟ تو میدانستی ما برای اینکه " الله" وسط این پرچم سه رنگ بماند، چقدر خون دادهایم؟ توی حیاط مدرسهتان پرچم بود؟ هیچوقت فکر میکردی آنقدر خوشبخت باشی که آن را بپیچند دور جسم بیجانت؟ ولی زود بود صورتیجانم. تو تاوان آن ترسوهای مجازی را دادی که میخواستند ترامپشان بزند و زد و آنها الان توی ترافیک جاده شمال گیر کردهاند. از این به بعد بیشتر گیر میکنند. به همه جا. به همه چیز. خون شماها زندگیشان را میگیرد. بعد این وطن نیست که نخکش میشود، بلکه خودِ خودشانند. آنها گیر میکنند اما تو رها شدی صورتیجانم. فقط مامان تنها مانده. او تا ابد سر سفره افطار دست به آن بامیهها که دوست داشتی نمیزند. راستی لباس عیدت هم صورتی بود؟
#کوله_صورتی
#دبستاندخترانهمیناب
@hofreee
ما مثل هم نیستیم! میدانستید؟
ما مثل شما به شاه بچهی پخمهای دل نبستهایم. ما وصلیم به او که بینهایت است در همه چیز. نه میلرزیم نه تکان میخوریم.
هلهله و شادی میکنید؟ فقط یک سوال؟ کفن جاویدنامهایتان توی گور نلرزد از شدت عزاداریتان؟
راستی خدا به شما هم وعدهی پیروزی داده؟ معلوم است که نه! پس این چند روز دنیا رقصهاتان را بکنید که بچهشیعهی علی(ع) بیدی نیست که با هر بادی بلرزد. آقای ما که سلامت است اما هر چه که بشود این مملکت صاحب دارد. صاحبی که روحتان هم خبر ندارد. دلهای ما را ممکن است کمی غمگین کنید اما ارادههامان با هر شهادتی چنان کوبندهتر میشود که محال است بتوانید حدس بزنید.
جمهوری اسلامی ایران تغییر دادنی نیست. چون همین امروز پایش خون ۶۰ دختربچهی مدرسهای با زبان روزه ریخته. خون مظلوم با ظالم خیلی توفیر دارد. خون بچهای پاک با یک قاتل وحشی زمین است تا آسمان. هر خوندادنی که خون نیست.
هر چه که بشود. این را توی کلهی خودتان و آن عروسک خیمهشببازی فرو کنید که در مملکتی که متصل است به ولی خدا، آب از آب تکان نمیخورد. روز جشن ما هم نزدیک است. جشنی که درخشش آن چشمهایتان را کور خواهد کرد. به امید خدا.
#جمهوریاسلامیایران🇮🇷
@hofreee
شهادت باخت نیست.
ما چه شهید بشیم چه بجنگیم پیروزیم.
جبههی حق باخت نداره.
آقاجان شهادت مبارک.
خستهی سالها بودی خداقوت.
اما در مقابل همهی این مصائب، زینب کبری نگفت، پروردگارا من را نجات بده. در روز عاشورا عرض کرد: " پروردگارا، از ما قبول کن." بدن پارهپارهی برادرش بر روی دست، در مقابل چشم، دل به سمت پرودگار عالم، عرض میکند: پروردگارا، این قربانی را از ما قبول کن.
" الهی تقبل منا هذا القربان"
از بیانات رهبر شهیدمان
سوال زیاد میپرسی. سوالهایی که نمیدانم برایت چطور جواب بدهم که متوجه بشوی. دیروز صبح همین که تلویزیون را روشن کردید آن ربان مشکی گوشهاش را دیدید. دوباره شروع کردید که " چی شده؟ کی مُرده؟ شهید شده؟ " نمیخواستم جوابی بدهم. زبانم در دهان نمیچرخید. تصویر آقا که آمد نتوانستم بلند بلند گریه نکنم. برادرت پرسید چه شده و تو گفتی: " چیز.... احتمالا پیامبر شهید شده..." وسط گریه به خنده انداختی مرا. پیامبر؟ نمیدانم شاید واقعا هم او پیامآور تفکرات ناب اسلامی ایرانی بود که من عاشقش بودم. این چند وقت سعی کرده بودم بیشتر بشناسمش و حالا نه فقط چون رهبرمان نیست بلکه یک اندیشمند و عالم بزرگمان نیست، بیچارهام کرده. البته که من یک قطره از این دریا را شناختم. نمیدانم چرا زبانت به این عنوان چرخید. داشتم به شما ناهار میدادم که پرسیدی " اونام خدا دارن؟ " برادرت همراه با سرودی میگفت: " مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل..." پرسیدم که " اونام؟" قاشق را درون بشقابت چرخاندی و گفتی: " همونا که آقا رو زدن... آمریکا و اسرائیل..." گفتم که بعضیشان بله اما خدایی که آنها میپرستند را ما نمیپرستیم. گفتی: " خدای اونا قویتره. خدای ما ضعیفه. باید غذا بیشتر بخوره..." خودم را مشغول دانه برنجهای روی زمین کردم و پرسیدم که " منظورت چیه؟ "
" چرا اونا همیشه ما رو میزنن؟ ما هم میزنیم؟"
برنجها را کف دستم فشار دادم و گفتم معلوم است که میزنیم.
" چرا خدای ما کاری نکرد که آقا شهید نشه؟ "
بُغضم دوباره پیدایش شد. دلم نمیخواست به این بحث ادامه بدهم. از سوالهایت خوشم آمده بود اما نای جواب دادن نداشتم. نمیتوانستم از قضا و قدر و سنتهای الهی برایت بگویم. حق داری. همیشه شنیدهای جبههی حق شهید شده و این را شکست میدانی. نمیدانی طبق سنتهای خدا، این مردم هستند که باید برای سرنوشتشان کاری بکنند. جبههی حق همیشه لاغر بوده. آن وقت هم که فربهتر شده خورده به مانعی که بیبصیرتی مردم، تکه تکهاش کرده. خدا پیروزی را به ما وعده داده اما با شرط و شروطی. اگر مثل گذشتگانمان نجنبیم از کفمان رفته. ما هم نابود میشویم و بهتر از ما میآید. پس دیشب دستتان را گرفتم و رفتیم به مسجد محلهمان که چند ماهی به آن سر نزده بودیم. میخواستم به تو نشان بدهم باید به وظیفهمان در شرایط اضطرار پایبند باشیم حتی اگر جانمان درخطر باشد. اینهاست که ما را به سمت پیروزی میبرد. اینکه خدا ببیند تو از هرچه داری و نداری گذشتهای. به شما ولی توی مسجد خوش گذشت. زن مهربانی به شما اسباببازی داد و متوجه غم و مشکیپوشهای مسجد نشدید. شاید هم شدید و به روی خودتان نیاوردید.
عکس آقایمان را که درون حجله دیدم به خدا گفتم که کاش عکس همگی ما باهم اینجا میبود اما عکس ایشان نه. هنوز نمیتوانم از خیلی چیزها بنویسیم. قلبم مچاله است اما باید با قلبی سنگین، رسالتمان را انجام دهیم. دعا کن وقتی که این نامهها را میخوانی توانسته باشیم. برای عزاداری حالاحالاها وقت است. باید یک روز از شهادت و بشارت خدا به شهدا برایت بگویم که گمان نبری که آن شکست است. شهادت ما عین پیروزی ماست.
۱۱ اسفند ماه ۰۴
#نامههاییبهپسرم
#شش
@hofreee