شعور .
حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر کنايتیست که از روزگار هجران گفت
نشان يار سفرکرده از که پرسم باز؟
که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
شعور .
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر