گــــاندۅ😎
خب خب بکشید کنار پارت اوردم... یکم گریه کنید ثواب داره😁 #فاطمه_زهرا
به به چه شود😁😁😁
#ادمین شکار لحظه ها
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_15 محمد: نقطه ای می دیدم... نقطه ی نور
💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫
💫💫💫💫
💫💫💫
💫💫
💫
#رمان_امنیتی_گمنام2
#قسمت_16
انگار یادم رفت که تنها نیستم...
بدون توجه به آقای محمدی خودم را روی سینه برادرم انداختم...
زار می زدم...
نه برای حال برادری که برایم پدری کرده بود...نه برای رفیقی که غم و غصه ام برایش نفسگیر بود...
برای خودم...
تنها بودم..
منی که میان این مردم در این شهر قد کشیده و بزرگ شده بودم حالا احساس غربت داشتم...
برادرم را...پشتوانه ام را...حالا مقابلم داشتم...
اما نه انطور که انتظار داشتم.
سرم را از روی سینه اش برداشتم...
دستم را ارام روی زخم لبش کشیدم..
_داداش مگه تو از سرما فراری نبودی...مگه همیشه نمی گفتی از سرما بدت میاد؟؟؟
حالا چرا اینجای؟؟؟
چرا خوابیدی رو این تخت...سردت نمیشه؟
جان حدیث...
تو بری من چی کار کنم...
بعد اینهمه مدت نیومدی که اینجوری بری...
بلند شوووو...بگو همش خوابه...
بگو کابوسه...بگو همه چی تمومه ...بگو کنارتم....بگو تنهات نمی ذارم...
اخه من بدون تو چیکار کنمممم...
چطوری تو این شهر دووم بیارم...
داداااااش....
جون حدیث...
ببین...
اخه دختر تو این سن بی کس میشه؟؟
اونم منی که با ناز بزرگم کردی؟؟
داداشییی
دلم می خواد قهر کنممم...
دلم می خواد قهر کنم بلکه بلند شی...
نازمو بکشی..
موهامو نوازش کنی...
چطور انتظار دارن با این دیدار ازت دل بکنم؟؟
من اگه یه روز نبینمت جون می
دم...
دستم را روی صورتم گذاشتم...
اشک هایم امان نمی داد..
مگر می شد...
ارام موهای خوش حالتش را بوسیدم...
_باشه..قبول...شهادتت مبارک داداش...
الهی دورت بگردم...
چادرم را روی کفن سفیدش کشیدم..
انگار دیوانه شده بودم...
بله.
دیوانه شده بودم..
خانه بی خنده هایش...
بی شوخی هایش..
جهنمی بود که تصورش جان از تنم می ربود.
اشک صورتم را پاک کردم...
_یادته نذاشتی تشییع جنازه مامان بابا باشم...
حالا به جبران اون روزا خودم....
دیگر نتوانستم ادامه دهم...
نفسم بالا نمی امد...
ای کاش من جای او بودم...
حالا رو به رویم برادری داشتم که فقط جسم بود...جسمی پاک...
برادری که خونی در رگ هایش جریان نداشت...
نمی توانم صدایش را بشنوم...
افسوس..
افسوس به حال خرابم که اینگونه دگرگون است.
داوود:
تحمل نداشتم...
طوری که خلوتش به هم نریزد از اتاق بیرون امدم...
پشت در به زمین نشستم...
زانویم را به بغل گرفتم و از فراق رفیق گریه کردم...
هر از گاهی صدای فریادش از اتاق می امد...
دلم اتش می گرفت برای غربت این خواهر و برادر...
رسول:
_ دکتر خودتون که می شناسیدش... هیچ جوره کوتاه نمیاد..گفت باید بره یعنی باید بره و تمام...
_اخه چرا قضیه رو بهش گفتیدـ..
هیجان و استرس براش خوب نیس...حالا هی من بگم...خدا صبرتون بده واقعا...
هوفففففف.
_خب ما الان چیکار کنیم؟
_فعلا که نمی تونه راه بره...
با ویلچر میتونید ببرید...
یه ربع بیشتر اجازه نداره.
نذارید احساساتی بشه...
_ دکتر یه حرفی می زنی هاااا...داره می ره رفیقش رو ببینه...باهاش وداع کنه...انتظار ندارید که بشینه فقط نگا کنه.
محمد:
پرستار امد و ماسک اکسیژن را از صورتم برداشت..
سعید ارام دستم را گرفت و بلندم کرد...
سینه ام انگار مال خودم نبود..
سنگین شده بود.
درد داشت.
روی ویلچر نشستم...
وقتی تکان می خوردم از جمجمه تا استخوان های پایم سیخ سیخ می شد...
سِرُم را از دست رسول گرفتم...
لینک ناشناس:
https://harfeto.timefriend.net/16370396809836
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_16 انگار یادم رفت که تنها نیستم... بد
یه پارت بلند و ناز
گریه کنید
گریه خوبه😭😁
گــــاندۅ😎
یه پارت بلند و ناز گریه کنید گریه خوبه😭😁
خدا نکشتت ببین این خواهر تنها رو چه شکلی بدبخت کردی 😔😭😭😂
آخه یکم رحم یکم احساسات😂😭😭😭😭😔
گــــاندۅ😎
خدا نکشتت ببین این خواهر تنها رو چه شکلی بدبخت کردی 😔😭😭😂 آخه یکم رحم یکم احساسات😂😭😭😭😭😔
نه نه نه بیرحمی تو خون ماس😂😂😂
#ادمین شکار لحظه ها
به تو از دور سلـام بانو😔✋
دلتنگم...
دلتنگ لحظه ای که با قدی خمیده وارد صحن حرمت می شدم..💔
لحظه ای که دستاتم را به شبکه های ضریحت قفل می کردم و حرم شاه خراسان می طلبیدم😢
حالا هر دو از من دورند...
چه کنم با این دل دلتنگ😭💔
پس به تو از دور سلـام✋😭
@RRR138
طرفداران پندار نمکی ببخشید پندار اکبری بدویید بیاید که عکس براتون آورده ام🌹😂💐❤️