یه عکس خفن از 👇
پندار اکبری🌹
وحید رهبانی💐
مجید نوروزی🌼
اشکان دلاوری🌸
علی افشار🌷
#دختری_از_تبار_نظام
اعضای جدید خوش آمدید...✨
برای خواندن رمان هامون به سنجاق کانال مراجعه کنید..
دو رمان در حال پارت گذاریه..
۱_رمان امنیتی گمنام2💫
۲_رمان چشم تاریکی🖤
گــــاندۅ😎
حدیث احمدی😍 خواهر حسام ۲۱سالشه محصله #شخصیت_رمان
شخصیت جدید رمان امنیتی گمنام👆
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_16 انگار یادم رفت که تنها نیستم... بد
💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫
💫💫💫💫
💫💫💫
💫💫
💫
#رمان_امنیتی_گمنام2
#قسمت_17
فرشید:
اقا محمد هم بالاخره حرف خود رو به کرسی نشاند..
دسته های ویلچر را گرفته بودم..
_اون...مرده...زنده اس؟
با صدایی که نفرت و خشم درش مشخص بود گفت.
_بله... اتاق رو به روی شما...
تازه بهوش اومده...
_کارمون..که...اینجا...تموم..شد...میرم دیدش...
_اما اون قصد داشت شما رو حذف کنه....حسام هم که اون حرومزاده زخمی کرد...
خودم را به نشنیدن می زدم.
رسیدیم راهروی طبقه...
هرچه جلوتر می رفتیم حس می کردم تمام خونم در رگ هایم خشکتر می شود...
دستمـرا از ویلچر رها کردم...
دستم را به دیوار سرد راهرو گرفتم.
دست دیگرم را روی قفسه سینه ام گذاشتم...
نگاه سنگین گروه را روی خود حس می کردم...
دستی روی شانه ام نشست.
_فرشید...جان..خوبی؟
به سرفه افتادم.
صدای پر ابهت فرمانده ام بود.
یک لحظه یاد وداعمان افتادم...
آنروز...
در سوله...
در آن لحظات سخت...
اوج درد...
مراقبم بود...
نگرانم بود...
باز هم....
تحمل این همه محبت را نداشتم.
عذاب وجدان شهادت اقا محسن کم بود...حالا حسام هم اضافه شده بود..
با صدای رسول از فکر در امدم...
_فرشید چی شده؟؟؟ خوبی؟
_ها؟؟
_میگم خوبی؟
اقا محمد صدات میکنه چرا جواب نمی دی؟
نگاهی به صورت زخمی محمد کردم...
پرسشگرانه نگاهم می کرد...
_اقا امکانش هست من اینجا بمونم....نمی تونم بیام...
رسول:
حس می کردم حالش خوب نیست.
حال من هم خوب نبود.
سرم از همیشه سنگین تر بود...
جمجمه ام از درد کم مانده بود بترکد...
فرشید گوشه دیوار نشست و دستش را به زمین تکیه داد.
این بار من بودم که دستم را به روی دسته ویلچر گذاشتم...
چند قدم رفتیم که داوود را دیدم...
روی زمین کنار در سردخانه نشسته بود...
شانه اش می لرزید...
شاید حق داشت...
رفیقش روی دست او جان داده بود..
خون خشک شده روی لباسش معلوم بود.
خون حسام..
سرش را بالا اورد...
چشمانش کاسه خون بود.
خودش را زود بالا کشید...روبه روی ما ایستاد...
محمد:
صدای زجه خواهرش دل هر سنگی را اب می کرد...
چند دقیقه ای پشت در منتظر ماندیم..
خواهر حسام در حالی که چادرش را روی سرش مرتب می کرد از اتاق بیرون امد...
نگاهش که به من افتاد چشمانش را ارام بست...
اشک از گوشه چشمش پایین افتاد..
_سلام اقا محمد...
بهترید؟
چه میگفتم؟
_ممنونم...
دستش را روی صورتش گذاشت و ارام گفت..
_من با داداش حرفامو زدم...
می مونم بیمارستان تا صبح که تشییع جنازه است...
گریه اش شدت گرفت.
_خودم خاکش می کنم...
به سرعت از کنارم رد شد...
_رسول جان برو به زینب خانم بگو پیش حدیث خانم باشه.
لینک ناشناس:
https://harfeto.timefriend.net/16371412378486
به به
استوری
اقا رحیمهههه😍
فرماندهههه😍
چفیهههه
تسبیح دور دستششش
وای عجب ابهتی..
خسته نباشی دلاور🙄
#فاطمه_زهرا
@RRR138
گــــاندۅ😎
به به استوری اقا رحیمهههه😍 فرماندهههه😍 چفیهههه تسبیح دور دستششش وای عجب ابهتی.. خسته نباشی دلاور🙄 #
تسبیحش آبی بود😂😂😂😂
#ادمین شکار لحظه ها
علت انتخاب نام «گاندو»
جواد افشار: «گاندو» نام یک تمساح پوز کوتاه ایرانی است که می تواند مدت ها با صبر و حوصله زیاد به کمین شکارش بنشیند و در لحظه مناسب ضربه خودش را بزند
ویژگی جاسوسان و حتی ضد جاسوس ها نیز همین است که بیشتر در کمین ، جستجو ، کشف و شهود ، طرح و برنامه ریزی و در نهایت تکمیل پازل ها به سر می برند
#یارقیه🌸💕
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@RRR138
•┈┈••✾❣✾••┈┈•