eitaa logo
گــــاندۅ😎
325 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
41 فایل
گاندو‌صداےماست🗣 ما همان نسل جوانیم ڪہ ثابت کردیم در ره‍ عشـق جگـر دار تر از صد مردیـم...🙃🙌🏻 🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨ ادمین : @r_ganji_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
گــــاندۅ😎
✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_گمنام #قسمت_52 _می دونی که..... داعشی جماعت رحم و مر
✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ محمد: _ کثافت حروم زاده....جرعت داری دستم رو باز کن تا نشونت بدم... ناگهان انگشتانش را مشت کرد و آن را محکم روی صورتم فرود آورد... دهانم پرخون شد. خون دهانم را روی پایش تف کردم. _عوضی..... می خواست دوباره مشتش را به صورتم برگرداند که تلفنش زنگ خورد. _بیا پایین. تماس را قطع کرد و با عصبانیتی که از چشمم پنهان نماند گفت: _می دونی فرمانده...این کسی که قراره بیاد سراغت معروفه به زجرکشی....برخلاف الکساندر...دیگه از این به بعد بلاهایی که سرت میاد به من مربوط نمیشه...امیدوارم سر عقل بیای....قبل از اینکه جنازه ی تیکه تیکه شدت بیفته دست رفیقات.. رسول: اعصابم داغون بود. حس می کردم قرار است اتفاق بدی بیفتد. تلفنم زنگ خورد. _جانم داوود؟ _رسول همین الان یه دختر رفت داخل ساختمون... _ببینم داوود...احتمالا خارجی نبود؟ _چرا چرا...خیلی شبیه بود..البته فک کنم رئیسشونه...همش امر و نهی می کنه. دستور چیه؟ _ویکتوریاست داوود...نیکلاس هم از اون دستور می گیره.. خوب گوش کن ببین چی میگم...چشم ازش برنمی داری ها..مثل سایه دنبالش کن.. نباید از دستش بدیم... _حله رسول...روش سوار می شم... _خیلی مراقب باش. _یا علی. فرشید: _فرشیدددد؟ _جانم آقا؟ _سریعتر آماده شو...باید بری جای داوود... خدا خواسته از جایم بلند شدم. راستش از بس یکجا نشسته بودم عذاب وجدان گرفته بودم. رفتم اتاق تجهیزات. از حسام اسلحه ام را تحویل گرفتم.... ولی هرچه اصرار کرد جلیقه را نپوشیدم.. آقا محمد آنجا زیر دست داعشی جماعت زجر بکشد و من برای جانم جلیقه تن کنم؟ اصلا... امکان نداشت... _خیله خب... تو که حرف گوش نمی دی. موتور تو حیاط پشتی هست..با اون برو. _ممنون حسام. _خدا به همرات. محمد: _معروفه به خونخوار....به قاتل بچه...به زجر کشی...با سابقه ی درخشان...چطوره؟...به نظرم که خیلی به کارمون میاد جناب فرمانده. ببینم می تونی زیر دست این غول دووم بیاری یا نه. _خیالاتت خامه...من سرم بره قولم نمی ره. _جوجه رو آخر پاییز می شمرن جناب فرمانده.. بچرخ تا بچرخیم فرمانده. با دستش اشاره ای به افراد پشت سرش کرد... _ببریدش اتاق شکنجه. _صبر کن نیکلاس.. نگاهی به پشت سرش کرد. _تو اینجا چیکار می کنی ویکتوریا؟ _می دونی...خیلی مشتاق بودم این فرمانده ای که ازش تعریف می کردی رو ببینم...پس اینه...عجب... نه خوشم اومد... نزدیکم شد. دستش را به سمت صورتم دراز کرد. چشمانم را بستم و با عصبانیت فریاد زدم _دستت رو بکش کنار زنی..... لا اله الا الله... انگار که از عکس العملم جا خورده باشد فریاد زد.. _نیکلاس این طعمه ی خودمه...خودم سر از تنش جدا می کنم.... فهمیدی؟....خوددددددم. همان طور که فریاد می زد از در خارج شد. _چرا دارین نگا می کنید...ببریدش..سریعتر... :::::::::::::::::::: پ.ن:سرم بره قولم نمیره✌ پ.ن:خودم سر از تنش جدا می کنم😖😰 پ.ن:طعمه خودمه😱 لینک ناشناس: https://harfeto.timefriend.net/16349037547754
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_52 محمد: اقای عبدی راست میگفت... اسمش
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 محمد: با صدای در قران را بوسیدم و کنار گذاشتم.. در باز شد و عطیه وارد اتاق شد. تنها نبود... ماهورا خانم در اغوشش بود... اولین دیدارمان... دست هایش را در هوا تکان میداد... ماسک اکسیژن را از روی صورتم پایی اوردم... چگونه در اغوشش میگرفتم؟ ارام کمرم را کمی بالا کشیدم.. عطیه گام برداشت به سمتم.. ماهورا را در بغلم جای داد... نفسم تنگ بود و حالا تنگ تر شده بود.. تنگ تر از همیشه.. بوی بهشت میداد.. سنجاق سینه روی لباسش بود... ماهورا خانم... شاید به خاطر اینکه هدیه حضرت زهرا بود اینقدر چهره ارام و معصومی داشت... نمیدانم چرا نمیتوانستم بدون خانم اسمش را بیاورم... معجزه ی صاحبش بود.. عطیه با لحن بچه گانه گفت. _بفرما ماهورا جان...اینم از بابا محمد شما... لبخند کجی روی صورتم نشست... ارام پیشانی اش را بوسیدم. چند ثانیه ای چشمان پر از دردم روی جسم کوچک این هدیه اسمانی ثابت بود... _محمد جان...نمیخوای تو گوش دخترت اذان بگی؟ _بابا بزرگش که هست... _بله...ولی همه دوس داریم شما بگی... لبم را نزدیک گوشش بردم.. اذان و اقامه را زمزمه کردم و نام مادرش را در گوشش خواندم... اغوشم پر از درد بود.. اما دردی که شیرینی اش وصف ناپذیر بود.. _عطیه؟میشه یکم پیشم باشه؟ _چرا نشه... این را گفت و از اتاق خارج شد.. دخترم را کنارم خواباندم... ماسک را روی صورتم بر گرداندم.. نگاهم نیمه به صورت ماهش بود.. به خاطر ارامبخش هایی که تزریق کرده بودند ارام ارام چشمانم روی هم رفت... وقتی چشم باز کردم دیگر ماهورا کنارم نبود.. حتما عطیه اورا برده بود.. گیج بودم.. تپش قلب داشتم... درد سینه ام امان نمیداد که نفس بکشم.. روی سینه ام حس داغی میکردم. دستم را روی زخم قدیمی سینه ام کشیدم.. ارام ارام دستم خیس شد... خون بود.. خونی که شده بود رنگ این روزهایم. صورتم در هم شد.. دندان هایمـبه هم قفل شده بود.. شاید باید بلند میشدم از جایم... باید از حالم با خبرشان می کردم... به یاد نداشتم که در گوشه تخت دکمه ی اضطراری وجود داشت... به سختی دست به میله تخت گرفتم و نشستم... تحمل وزنم را نداشتم... حالا به وضوح خونی را که از سینه ام جاری بود میدیدم.. دستگاه هارا از سر و دستم کندم... خواستم از تخت پایین بیایم... پای چپم را روی زمین محکم کردم.. به دنبالش خواستم پای راستم را روی زمین بگذارم که زیرپایم خالی شد و پخش زمین شدم... صدای برخورد میز پانسمان با زمین پرستار را هوشیار کرد... حس داشتن پا کار دستم داده بود.. چشمانم روی هم رفت.. رسول: _با دستی که روی شانه ام نشست به سرعت فیلم را بستم.. نشد کامل ببینم.. _چطوری رسول؟ ابراهیم بود.. _ممنون.. _اطلاعات رو کامل کن حتما...تو تمرکزت رو هیفا باشه.. _اما اون که معلوم نیست زنده اس یا مرده... _همین که گفتم...این مهمه.. اخلاقش شک برانگیز بود.. اخر مگر میشد؟ محمدی که پنج سال با ما کار میکرد همچین رفتاری با ما نداشت... مهم نبود.. باید دس به سرش می کردم... مهم فیلمی بود که گذشته را نشان میداد... _باشه...چشم اقا ابراهیم.. _خوبه...به کارت برس... بعد از اینکه دور شد فیلم را دانلود کردم و فرستادم روی گوشی هوشمندم. حالا که میدانستم چه فیلمی ست اینطور حالم خراب بود...وای به حال وقتی که بازش میکردم و کامل میدیدمش... خودم را مشغول کردم.. مشغول کیسی که اصلا مهم نبود... ولی خب دستور بود. ................................. _رسول چه کنیم؟اخه با این وضع که نمی تونیم پرونده رو جلو ببریم.... _نمی دونم....این ابراهیم داره وقت دنیارو میگیره جدی جدی.. _اره...میگم فاتح و خانم طهماسب کجان؟ _فاتح شکمو در حال خوردنه(جدی جدی نیومده شروع کرد).. خانم طهماسب هم رفته گزارش فرشید رو بیاره.. با خنده گفت. _رسول گیراییت بالاست ها...نیومده همه رو شناختی... _بله دیگه.... درضمن...یه توصیه دوستانه دارم برات... _چی؟؟؟ _هیچ وقت سر به سر یه خانم نذار...اونم از نوع عملیاتیش... سعی داشت خنده اش را بخورد... با چشم به پشتم اشاره کرد... فاتحه ام خوانده بود.. فکر کنم تا یک هفته بد بخت شدم.. _قبول دارم... ولی هیچ وقت سر به سرم نذارید آقایون...تضمین نمی دم دفعه بعد هم به خیر بگذره... دستپاچه برگشتم... سریع از جایم بلند شدم.. صدایم را صاف کردم.. سرم را پایین انداختم... _درسته معذرت میخوام... گزارش را روبه رویم گذاشت و پشت میزش نشست... کم مانده بود از خنده منفجر شویم.. سعید ارام در گوشم گفت: _لبو شدی رسول... _بیا بروووووو...وقت دنیاااا رو نگیررر... عطیه: با صدای بلندی که از اتاق محمد امد سراسیمه قبل از پرستار ها وارد اتاق شد... افتاده بود زمین.. پاهایم شل شد... در چهارچوب در نشستم.. _محمدددددددددد لینک ناشناس: https://harfeto.timefriend.net/16405215110786