🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤🖤
🖤🖤🖤
🖤🖤
🖤
رمان چــشم تــ🖤ـاریکی
#پارت_50
#امیر
رسیدم خونه..
+سلام.باباییی
-سلام پریا جان خوبی؟
+اره خوبم خسته نباشی،توخوبی؟
-بد نیستم..به به چه بویی راه انداختی،تنها بودی چه کارا کردییی؟
+حدس بزن چی درست کردم ناهار؟؟!(:
-عدس پلو؟
+نه
-ماکارانی لابد..!؟
+نوچ
-ای بابا بگو دل ما ضعف رفت بخاطر بوی غذاتون..
+خیلی خب بزار راهنمایی کنم همونی که لوبیا داره توش!!!!
-آهان لوبیا پلو
+نه اون نیست..
-پس چیه؟
+"قرمه سبزی"
-به به،چه شود!!!
+تا شما برید دستی به سر و روتون بکشین منم میزناهار رو چیدم
-باشه بابا
رفتم بالا لباسامو عوض کنم و دست و صورتمو بشورم.بعداومدم پایین
-به به!
+بشین!
-از ظاهر غذا معلومه خوشمزست!
+ممنوننننن
یکم از غذا خوردم خیلی خوشمزه بود ولی میخواستم به رو نیارم یکم دست بندازم پریا رو خودش هنوز شروع به خوردن نکرده بود:
-این که شوره!!!!!!
+چییییییییییی؟؟؟
-باورکن..
+واییییی واقعا بابا؟
-اره خودت بِچش
پریا یکم از خورشت خورد..
+عههععع باباااااا!
خندیدم..
-نه خوشمزه هست بابا شوخی کردم..
+منم باور کردم زود..
-الهیییی
سازمان...
#محمد
مشغول برسی پرونده بودیم
+آقامحمد من که بکلی گیج شدم راجب این پرونده/:
+چرا گیج همه چی واضحه که!!!
_اخه چطوری میشه اینورفرشیدو دستگیرشدن توسط داعشی ها و تیرخوردش، اونورم ارپیچی که سر ماشین شما از راه برگشت از مهاباداومد..
_همه چی قرو قاطیه!!!
_
+این وسط فقط 1نفر دستور میده..
_کی؟
+هنووووز معلوم نیست یه حدسایی میزنم باید تحقیقاتم کامل بشه رسول...
#رسول
من که از حرفای آقا محمد هیچییییی حالیم نمیشد..همش رمزی بود...با خودم گفتم...شاید...نه ولش...