رمان ( توپ و گلوله)
پارت#اول
صدای شلیک گلوله در فضا پیچید. مهمانان سکوت کرده بودند. با ترس به یکدیگر نگاه
میکردند. مدتا بود که کسی چنین صدایی را نشنیده بود. چه کسی جرات کرده بود به این مراسم
حمله کند. هیچ کس نمیدانست. هیچکس خبر نداشت که در پشت عمارت چه خبر است! ضارب
اسلحه را در غالفش گذاشت و با رضایت خاطر به سمت مضروب رفت. مضروب بر روی زمین
افتاده بود و لباس سفید عروسش غرق درخون بود. ضارب لبخندی بر لب داشت و خشنود از این
بود که به قائله خاتمه داده است. کنار عروس نشست و عروسی که صورتش معلوم نبود را
برگرداند تا به خوبی بتواند قاتل خود را ببیند. اما با دیدن چهره عروس، قلبش از تپش افتاد.
عروس غرق در خون بود و با هر سرفهای که میکرد، خون از دهانش بیرون میآمد! ضارب او را
در آغـ*ـوش کشید و زیر لب گفت:
-نه!نه!
اشک از چشمانش جاری شد و با صدایی که میلرزید گفت:
-این ماجرا اینشکلی تموم نمیشه! تو نباید اینشکلی بمیری! تو نباید...
اشکهایش به او امان نمیدادند. با صدایی که سعی میکرد لرزشش را کنترل کند، گفت:
-من قاتل تو نمیشم! من نباید قاتل تو باشم!
عروس دست خونیش را باال آورد و بر روی صورت قاتلش گذاشت:
-تقصیر تو نیست..
اشک از چشمش جاری شد:
-بهم قول بده که تمومش میکنی!
سرفهای کرد و چند قطره خون باال آورد:
-نذار مرگ من الکی باشه!
قاتل سرش را پایین انداخته بود. توان نگاه کردن در چشمان عروس را نداشت. عروس با همان
دست بیجانش سر او را باال گرفت و با صدایی که تحلیل میرفت، گفت:
-بهم قول بده!
قاتل با صدایی که لرزشش امان نمیداد، گفت:
-باشه!
آب دهانش را غورت داد:
-قول میدم!
عروس لبخندی زد و با دست خونیش صورت قاتل را نوازش کرد و گفت:
سرفه خونیش امان نداد تا حرفش را کامل کند. دیگر نفسهای آخرش را میکشید. بریده بریده گفت هر اتفاقیم که بیوفته...
گفت:
- دوستت دارم!
دستشاز روی صورت قاتل سر خورد و دیگر هیچ تکانی نخورد. قاتل میلرزید و اشک میریخت.
عروس را محکم در آغوشش کشید و فریاد زد:نهه..
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( توپ و گلوله) پارت#اول صدای شلیک گلوله در فضا پیچید. مهمانان سکوت کرده بودند. با ترس به یکدی
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#دوم
2051/1430
مادرید، اسپانیا
صدای تشویق تماشاگران، گوش فلک را کر کرده بود.
ورزشگاه مملو از جمعیت بود. نیمی از جمعیت را سفیدپوشان پر کرده بودند و نیمی دیگر نیز تحت سلطه آبی اناری پوشان بود.
بازی دقایق آخرش را سپری میکرد و مهمترین بازی لیگ اسپانیا موکول به هفته آخر شده بود.
بازی دقایق نفسگیری را پشت سر میگذاشت. مساوی در دقایق آخر آنقدر شکننده بود که دوتیم با
احتیاط افراطی بازی کنند.
تنها دودقیقه تا پایان بازی باقی مانده بود.
هر چند مساوی در این بازی
به قهرمانی سفیدپوشان منجر میشد، اما پیروزی دربرابر حریف دیرینه، انگیزهای بود که آنان را
به حمله وامیداشت.
توپ به نفع سفیدپوشان از زمین بیرون رفت. بازیکنان دیگر به نفس نفس
افتاده بودند. در نزدیکی محوطه جریمه جایگیری کرده بود و منتظر بود تا هم تیمیهایش برایش
موقعیتی ایجاد کنند.
باالاخره توپ به سمتش آمد. توپ را کنترل کرد و درحالی که قدم به قلمرو
دروازهبان مینهاد، خواست که ضربه نهایی را بزند، اما ناگهان مدافع آبیاناری پوش به سمت
او هجوم برد و ضربه محکمی بر پایش وارد ساخت.
صدای شکستن استخوان با صدای فریاد از سر دردش همراه شد و کاپیتان بر روی زمین افتاد. داور بازی را متوقف کرد.
ورزشگاه در سکوت غرق شد. دوربینها پس از گرفتن تصویری از پای شکسته کاپیتان تیم سفیدپوش دیگر تصویر از حادثه نشان ندادند، زیرا که تصاویر مناسب همه سنین نبودند. داور سریع تیم پزشکی را به
داخل زمین فراخواند. کاپیتان از درد بر خود میپیچید.
بازیکنان دورش جمع شدهبودند، اما او
تنها صدایی که میشنید صدای سوت ممتدی بود که درگوشش پخش میشد. کادر پزشکی بدون
فوت وقت با آمبوالنس وارد زمین شدند و کاپیتان را از زمین خارج کردند.
همینکه سوار
آمبوالنس شدند، تجهیزات پیشرفته هوشمند پزشکی شروع به کار کردند.
رباتی عالئم حیاتیش را چک کرد و سرمی به او وصل کرد. دو ربات دیگر در حال تجزیه و تحلیل شدت آسیب بودند.
پس از گذشت کمتر از یک دقیقه ربات کوچکی بی حسی موضعی به او تزریق کرد و ربات شکسته
بند پایش را جا انداخت.
به لطف داروی بی حسی بود که درد ناشی از جابه جایی ناگهانی
استخوانش را متوجه نشد
@iam_hellboy
https://eitaa.com/iam_hellboy/1436 ترجمه اش رو هم بگذار لطفا و لطفا از آنه ماری و ها***ی بیشتر آهنگ بگذار اون آهنگ یو شود بی سد ها***ی که گذاشتی عالی بود
💀باشه.. خوبه که خوشت اومد.. بقیه دوستانم از خواننده خواستن بگن میزارم
ولی هالزی رو پیشوم گذاشته..
#ناشناس_هلبوی
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#دوم 2051/1430 مادرید، اسپانیا صدای تشویق تماشاگران، گوش فلک را کر کرده بود
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#سوم
به بیمارستان که رسیدند، با خبرنگارها و پاپاراتزیهای معتددی مواجه
شدند.
ماموران امنیتی جلویشان را گرفته بودند و طولی نکشید که کاپیتان نیمه هوشیار را به
بخش زنان منتقل کردند.
دردی نداشت اما ضعف ناشی از حادثه در بند بند وجودش رخنه کرده بود
و هوشیاری را برایش بسی سخت کرده بود.
دکتر به بالای سرش آمد و پس از معاینات،آرام بخشی به او تزریق کرد تا استراحت کند. وقتی از خواب برخواست، حس کرد سنگی را بر روی سرش گذاشته اند. سردردش طاقت فرسا بود.
نمیدانست چندساعت خوابیده است و فضای تاریک اتاق مانع از آن میشد که بفهمد روز است یا شب؟ دست راستش را بالا آورد با انگشت دوضربه آرام بر دستبد هوشمند روی دستش زد تا پرستاری را صدا کند. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که زنی با لباس سفید پرستاری وارد اتاق شد و با باز شدن درب چراغهای اتاق نیز روشن شد.
هجوم ناگهانی نور بر چشمانش او را وادار به فشردن پلکهایش روی یکدیگر کرد. پرستار
که متوجه این امر شد، نور اتاق را تنظیم کرد تا به ندرت روشن شود. با صدای بلندی با زبان
اسپانیایی گفت:
-سالم کاپیتان!
چشمانش را باز کرد و به پرستار نگاه کرد. با صدایی که از ته چاه میآمد گفت:
- قهرمان شدیم؟
پرستار لبخندی زد و تلوزیون مقابل تخت را روشن کرد. تصاویری از قهرمانی تیم زنان رئال
پخش میشد. لبخندی بر روی لبش مهمان شد. خمیازهای کشید و به ساعت نگاه کرد. عقربهها
ساعت هشت صبح را نشان میدادند. رو به پرستار که درحال انجام وظایفش بود، گفت:
- تا کی باید ابنجا بمونم
پرستار که سرم را نیز تعویض کرده بود، شانهای باال انداخت و گفت:
-دقیق نمیدونم، ولی دکتر تا یکی دوساعته دیگه میاد، از اون بپرس حتما.
سری تکان داد و پرستار از اتاق بیرون رفت.
کمی در جایش جابهجا شد. نگاهش را در اتاق چرخاند تا آن را وارسی کند. در سمت راستش تجهیزات و مانیتورها به چشم میخورد و در سمت چپش کاناپهای سورمهای رنگ برای همراه بیمار گذشته بودند. پنجرهها با پردههای تیره رنگیپوشیده شده بوند و این کامال باب میل او بود.
تلوزیون مقابلش که روی دیوار سفید رنگ نصب شده بود، هنوز درحال پخش تصاویر قهرمانی بود.
با صدای بلند به "یارا" دستیار هوشمندش گفت:
- صدای تلوزیون رو بلند کن.
طولی نکشید که صدای تلوزیون بلند شد. گزارشگر زن درحالی که از همان لبخندهای همیشگیش
را زده بود، گفت:
- در دقایق تلف شده بازی پس از مصدومیت شدید کاپیتان ایرانی تیم رئال مادرید، تیم
سفیدپوش توانست به ضربه پنالتی نتیجه مساوی را تغییر داده و بازی را به نفع خود به پایان
برساند.
از وضعیت آتنا آماردی، کاپیتان تیم رئال خبر زیادی در دسترس نیست اما سخنگوی
باشگاه، اعالم کرد که وضع آتنا خوب است و مشکل حادی برایش پیش نیامده..
@iam_hellboy
Hamim ~ Music-Fa.ComHamim - Shabe Akhar (320).mp3
زمان:
حجم:
7.2M
ولی میدیدم نیستی نمیبینم
تو رو کنارم که دستتو بگیرم..
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#سوم به بیمارستان که رسیدند، با خبرنگارها و پاپاراتزیهای معتددی مواجه شدن
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#چهارم
اعلام کرد که وضع آتنا خوب است و مشکل حادی برایش پیش نیامده!
جدای از سردرد وحشتناکش، دیگر مشکل حادی را احساس نمیکرد. پایش در آتل بود و به لطف
مسکنها دردی احساس نمیکرد. توان تکان دادن پایش را نداشت اما آنرا احساس میکرد و
این نشانه بسیار خوبی بود. احساس کرد که باز هم میخواهد بخوابد. همین که چشمهایش را
بست، یارا تلوزیون و چراغهای اتاق را خاموش کرد.
چندساعتی را خوابید. استراحت به او ساخته بود و سردردش را بر طرف کردهبود. کش و قوسی
به بدنش داد، یارا چراغها را روشن کرد. لبخندی زد و گفت:
-یارا اگر تو نبودی، من زندگیم لنگ میموند!
همان موقع درب باز شد و پرستار با سینی غذا وارد شد و آتنا تازه فهمید که چقدر گرسنهاست.
لبخندی زد و با اشتیاق به سینی غذا نگاه کرد. پرستار سینی را روی میز کجاست و گفت:
- آقای احمدی بیرون منتظر بودن که بیدارشید.
قاشق و چنگال را برداشت و پرسید:
- رفتش؟
پرستار سری به نشانه منفی تکان داد. آتنا با تعجب پرسید:
-تمام مدت اینجا بود؟
با جواب مثبت پرستار، زیر لب زمزمه کرد:
-از دست تو رامین!
پرستار بیرون رفت و رامین با دسته گل بزرگی وارد اتاق شد. آتنا که با میـ*ـل در حال غذا
خوردن بود، گفت:
-حال کردی چطوری پنالتی گرفتم؟
رامین دسته گل را روی میز کنار تخت گذاشت. دستی در موهای مشکی رنگش کشید و گفت:
یه پنالتی کم بود باید چند تا پلانتی میگرفتن. شوخی که نیست زدن پاتو شکوندن..
آتنا که گویی از قحطی فرار کرده بود تند و بی وقفه غذا میخورد. رامین بر روی کاناپه سورمه ای رنگ نشست. اینکه آتنا پرده ها را نکشیده بود و نور آفتاب را به داخل اتاق راه نداده بود، اصال
برایش تعجب آور نبود. آتنا با نور آفتاب پدر کشتگی داشت و حتی حاضر نبود لحظهای آنرا تحمل
کند. آتنا و رامین پنجسالی بود که بایکدیگر دوست صمیمی بودند. درست از زمانی که آتنا به
اسپانیا آمدهبود. هر دو فوتبالیست بودند و هر دو در تیم سفیدپوش مادرید بازی میکردند. از
چهارسال پیش درو کردن جایزههای فردی و تیمی عادت همیشگی شان شده بود. پیشرفت
فوقالعاده فوتبال ایران باعث حضور بازیکنان زیادی در بهترین لیگهای جهان بود و خود لیگ
ایران نیز یکی از بهترین لیگهای فوتبال جهان بود. رامین پایش را روی پایش انداخت و به آتنا
گفت:
-از دیشب داداشات خیلی سعی کردن باهات تماس بگیرن ولی بهشون جواب ندادی.
آتنا که آخرین لقمه هایش را میخورد، با بیخیالی گفت:
-تا همین االان خواب بودم.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#چهارم اعلام کرد که وضع آتنا خوب است و مشکل حادی برایش پیش نیامده! جدای از س
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#پنجم
رامین که به خوبی میدانست دلیل آتنا این نیست، با بیخیالی شبیه به خود آتنا گفت:خیلی خب پس من االان بهشون زنگ میزنم.
غذادر گلوی آتنا پرید. بعد از چند سرفه، در حالی که صدایش دورگه شده بود، ملتمسانه به رامین گفت:
گفت:
-زنگ نزن! خودت که میشناسیشون. االان واقعا حوصله ندارم، مرخص شدم بهشون زنگ
میزنم.
رامین نفس عمیقی کشید و بحث را ادامه نداد. تنها به برادر آتنا پیامی با مضمون"حالش خوبه!
مرخص شد بهتون زنگ میزنه!" فرستاد. غذای آتنا تمام شده بود. دستش را درمیان موهای فر
بلندش فرو برد و سرش را خاراند. به رامین نگاهی کرد و گفت:
- هنوز گشنمه!
رامین ابرویی بالا انداخت و با تردید پرسید:
آتنا نگاه چپ چپی به او انداخت. هرگاه گرسنش میشد، گرسنگی به جای اینکه بر روی
سیستم گوارشیاش تاتیر بگذراد بر روی اعصابش تاثیر میگذاشت و آتنا به تعبیر رامین تبدل به " ببر وحشی"میشد. دوباره به رامین نگاه کرد. رامین خندید و گفت:
-دکتر که مرخصت کرد تو راه خونه برات غذا میخرم.
آتنا با ذوق لبخندی زد. همان موقع بود که دکتر وارد اتاق شد. رامین بلند شد و کنار تخت آتنا
ایستاد. پس از سالم و احوال پرسی، دکتر شروع به بررسی وضعیت آتنا کرد و پس از چند دقیقه
گفت:
-مشکل خاصی نیست. استخون در حال جوش خوردنه. فقط تا دو یا سه هفته باید آتل ببندید و
داروهای تسریع روند بهبود رو مصرف کنید. کارهای ترخیصتون هم انجام شده و میتونید برید.
آتنا لبخندی زد و پس از تشکر کردنشان دکتر از اتاق خارج شد. آتنا که حوصله تعویض لباس
سبز رنگ بیمارستانش را نداشت، تنها به پوشیدن مانتو مشکی بهارهای که رامین برایش آورده
بود، اکتفا کرد و از جایش برخواست. رامین عصا را دستش داد و پرسید:
-نمیخوای لباست رو عوض کنی؟
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#پنجم رامین که به خوبی میدانست دلیل آتنا این نیست، با بیخیالی شبیه به خود آ
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#ششم
رامین عصا را دستش داد و پرسید:
-نمیخوای لباست رو عوض کنی؟
آتنا با بیخیالی گفت:
-نه بابا کی حال داره؟
موهای قهوهای که تا روی شانه هایش میرسید را گوجه ی بست.
کنار رامین رفت و با یکدیگر به
سمت پارکینگ رفتند. رامین با استفاده از دستبند هوشمندش، نگهبانی را خبر کرد تا خبرنگاران
و پاپاراتزیها را از جلوی درب پارکینگ بیمارستان متفرق کنند. آتنا بسیار آرام راه میرفت و این
باعث شده بود که بسیار دیرتر از زمان معمول به ماشین برسند. رامین درب ماشین را باز کرد.
آتنا نشست و عصای تاشواش را تا کرد. عصا به اندازه یک خودکار شد و آتنا آن را در جیب
مانتواش گذاشت. با نشستن رامین در ماشین، حرکت کردند. ماشین بر روی حالت اتومات بود
و خودش به صورت هوشمند ماشین را هدایت میکرد. الزمه حرکت ماشین وارد کردن مقصد
بود. رامین آدرس خانه آتنا را وارد کرد. آتنا سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و به سقف
ماشین زل زده بود. رامین که درحال تا زدن آستینهای لباسش بود، گفت:
-این دقیقا همون سکوتیه که بروس بنر قبل از تبدیل شدن به هالک میکرد.
آتنا چشم از سقف برداشت و چپ چپ به رامین نگاه کرد. رامین خندید و دستانش را به عالمت
تسلیم بالا گرفت. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
-فردا مراسم اعلام بهترین های لیگه! ایمان میگفت قراره یک خبر مهم رو هم توی این مراسم
بدن!
آتنا با گنگی پرسید:
-ایمان؟
رامین با دهان باز به آتنا نگاه کرد و گفت:
-ایمان آماردی، سرمربی تیم ملی مردان ایران. برادر جنابعالی
آتنا به خاطر حواس پرتیش ضربه آرامی به پیشانیش زد و گفت:
-آهان!
رامین سری به نشانه تاسف تکان داد و دیگر چیزی نگفتند.آتنا غوطه ور در افکارش بود. دو برادر
بزرگتر داشت. برادرهای دوقلویی که نزدیک به ده سال از او بزرگتر بودند. این اختالف سنی
آن دو را بیشتر از برادر تبدیل به دو محافظ کرده بود،محافظینی که اجازه نفس کشیدن هم به
آتنا نمیدادند.
از زمانی که به اسپانیا آمده بود،برگشتنش به ایران در ایام عید خالصه میشد.
اگر دست خودش بود و دلتنگی به او فشار نمیآورد، او حتی همین چهارده روز در سال را هم به
نزد خانوادهاش نمیرفت. میخواست تا جایی که میتواند از آنها دور شود، اما باز هم دلتنگ
برادران محافظهکارش میشد. ناگهان انگار که چیزی یادش آمده باشد، یارا،دستیار هوشمندش،
را روشن کرد و گفت:
-از رستوران برای دونفر غذا سفارش بده. تنقالتش یادت نره.
چند ثانیه مکث کرد و سپس ادامه داد:
-از رستوران برای دونفر غذا سفارش بده. تنقالتش یادت نره.
چند ثانیه مکث کرد و سپس ادامه داد:
-غذای ایرانی بگیر، یه قورمه سبزی و یه دونه قیمه!
سفارش ثبت شد. رو به رامین کرد و گفت:
رامین با لبخند به او نگاه کرد و پاسخی نداد. باالاخره به خانه آتنا رسیدند. پس از پارک ماشین روبه رامی نکرد و گفت:نصف نصف!
در پارکینگ سوار آسانسور شدند و به طبقه چهارم رفتند. آتنا در خانه را با اثر انگشتش باز کرد
و وارد خانه شدند. با وارد شدنشان حسگرهای نوری فعال شدند و چراغها را روشن کردند. طبق
معمول آتنا از نور طبیعی آفتاب تابستانی مدیترانه برای روشن کردن خانهاش استفاده نکرد. او واقعا از نور آفتاب متنفر بود. طولی نکشید که غذا ها با پیک رباتی جلوی درب آورده شدند و غذا
را در محفظه تحویل بسته در ورودی قرار داد. رامین بسته را از محفظه برداشت به سالن آمد.
آتنا هنوز لباسهای بیمارستان را برتن داشت و تا زمانی که غذایش را نمیخورد آن لباسها را
از تن درنمیآورد. خانه کوچکش تنها یک سالن بزرگ بود که با دیوارهای محرک یک اتاق در آن
ایجاد کرده بود.
. آشپزخانه کوچک پنج متری در ضلع مخالف اتاق بود. جایی که نهایت استفاده
آتنا از آن، وارد کردن دستور پخت پیشفرض به دستگاه غذا ساز و برداشتن غذا از آن بود. در
کنار آشپزخانه وسایل ورزشی گذاشته بود و باشگاه کوچکی در آن دایر کرده بود. در میان خانه
نیز کاناپه ها و تلوزیون و سیستم صوتی مربوط به آن بود. غذا را بر روی میز گذاشتند. هر کدام
نیمی از غذاها را برداشتند شروع به خوردن کردند. رامین گفت:
-نمیخوای به ایمان و آرین زنگ بزنی؟
آتنا که هیچ عالقهای برای تماس گرفتن با برادرانش نداشت با بیخیالی گفت:
-میشه زنگ نزنم؟
رامین پوفی کشید:
-اون بدبختادارن از نگرانی میمیرن، بعد تو اینجا نشستی و داری قورمه و قیمه ترکیبی میزنی.
آتنا شانهای بالا انداخت:
-تا االان دیگه تو خبرگزاری ها خبر ترخیصم پخش شده. اونا هم فهمیدن حالم خوبه..
رامین دستی بر روی صورتش کشید و با کالفگی گفت:
-برادرات باید از اخبار، حالت رو بدونن؟
آتنا جدی شد:-همین برادرایی که میگی، اگر همین االان بهشون زنگ بزنم، بعد از دوتا جمله حرف زدن راجع به حال من، شروع میکنن راجع به خودشون و بدبختیاشون حرف زدن. چیزی که من االان
حوصله اش رو ندارم!
رامین به آتنا نگاه کرد و با آرامش گفت:
-میدونم! ولی باید بهشون زنگ بزنی. خودت هم این رو میدونی!
@iam_hellboy