Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#دوم 2051/1430 مادرید، اسپانیا صدای تشویق تماشاگران، گوش فلک را کر کرده بود
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#سوم
به بیمارستان که رسیدند، با خبرنگارها و پاپاراتزیهای معتددی مواجه
شدند.
ماموران امنیتی جلویشان را گرفته بودند و طولی نکشید که کاپیتان نیمه هوشیار را به
بخش زنان منتقل کردند.
دردی نداشت اما ضعف ناشی از حادثه در بند بند وجودش رخنه کرده بود
و هوشیاری را برایش بسی سخت کرده بود.
دکتر به بالای سرش آمد و پس از معاینات،آرام بخشی به او تزریق کرد تا استراحت کند. وقتی از خواب برخواست، حس کرد سنگی را بر روی سرش گذاشته اند. سردردش طاقت فرسا بود.
نمیدانست چندساعت خوابیده است و فضای تاریک اتاق مانع از آن میشد که بفهمد روز است یا شب؟ دست راستش را بالا آورد با انگشت دوضربه آرام بر دستبد هوشمند روی دستش زد تا پرستاری را صدا کند. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که زنی با لباس سفید پرستاری وارد اتاق شد و با باز شدن درب چراغهای اتاق نیز روشن شد.
هجوم ناگهانی نور بر چشمانش او را وادار به فشردن پلکهایش روی یکدیگر کرد. پرستار
که متوجه این امر شد، نور اتاق را تنظیم کرد تا به ندرت روشن شود. با صدای بلندی با زبان
اسپانیایی گفت:
-سالم کاپیتان!
چشمانش را باز کرد و به پرستار نگاه کرد. با صدایی که از ته چاه میآمد گفت:
- قهرمان شدیم؟
پرستار لبخندی زد و تلوزیون مقابل تخت را روشن کرد. تصاویری از قهرمانی تیم زنان رئال
پخش میشد. لبخندی بر روی لبش مهمان شد. خمیازهای کشید و به ساعت نگاه کرد. عقربهها
ساعت هشت صبح را نشان میدادند. رو به پرستار که درحال انجام وظایفش بود، گفت:
- تا کی باید ابنجا بمونم
پرستار که سرم را نیز تعویض کرده بود، شانهای باال انداخت و گفت:
-دقیق نمیدونم، ولی دکتر تا یکی دوساعته دیگه میاد، از اون بپرس حتما.
سری تکان داد و پرستار از اتاق بیرون رفت.
کمی در جایش جابهجا شد. نگاهش را در اتاق چرخاند تا آن را وارسی کند. در سمت راستش تجهیزات و مانیتورها به چشم میخورد و در سمت چپش کاناپهای سورمهای رنگ برای همراه بیمار گذشته بودند. پنجرهها با پردههای تیره رنگیپوشیده شده بوند و این کامال باب میل او بود.
تلوزیون مقابلش که روی دیوار سفید رنگ نصب شده بود، هنوز درحال پخش تصاویر قهرمانی بود.
با صدای بلند به "یارا" دستیار هوشمندش گفت:
- صدای تلوزیون رو بلند کن.
طولی نکشید که صدای تلوزیون بلند شد. گزارشگر زن درحالی که از همان لبخندهای همیشگیش
را زده بود، گفت:
- در دقایق تلف شده بازی پس از مصدومیت شدید کاپیتان ایرانی تیم رئال مادرید، تیم
سفیدپوش توانست به ضربه پنالتی نتیجه مساوی را تغییر داده و بازی را به نفع خود به پایان
برساند.
از وضعیت آتنا آماردی، کاپیتان تیم رئال خبر زیادی در دسترس نیست اما سخنگوی
باشگاه، اعالم کرد که وضع آتنا خوب است و مشکل حادی برایش پیش نیامده..
@iam_hellboy
Hamim ~ Music-Fa.ComHamim - Shabe Akhar (320).mp3
زمان:
حجم:
7.2M
ولی میدیدم نیستی نمیبینم
تو رو کنارم که دستتو بگیرم..
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#سوم به بیمارستان که رسیدند، با خبرنگارها و پاپاراتزیهای معتددی مواجه شدن
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#چهارم
اعلام کرد که وضع آتنا خوب است و مشکل حادی برایش پیش نیامده!
جدای از سردرد وحشتناکش، دیگر مشکل حادی را احساس نمیکرد. پایش در آتل بود و به لطف
مسکنها دردی احساس نمیکرد. توان تکان دادن پایش را نداشت اما آنرا احساس میکرد و
این نشانه بسیار خوبی بود. احساس کرد که باز هم میخواهد بخوابد. همین که چشمهایش را
بست، یارا تلوزیون و چراغهای اتاق را خاموش کرد.
چندساعتی را خوابید. استراحت به او ساخته بود و سردردش را بر طرف کردهبود. کش و قوسی
به بدنش داد، یارا چراغها را روشن کرد. لبخندی زد و گفت:
-یارا اگر تو نبودی، من زندگیم لنگ میموند!
همان موقع درب باز شد و پرستار با سینی غذا وارد شد و آتنا تازه فهمید که چقدر گرسنهاست.
لبخندی زد و با اشتیاق به سینی غذا نگاه کرد. پرستار سینی را روی میز کجاست و گفت:
- آقای احمدی بیرون منتظر بودن که بیدارشید.
قاشق و چنگال را برداشت و پرسید:
- رفتش؟
پرستار سری به نشانه منفی تکان داد. آتنا با تعجب پرسید:
-تمام مدت اینجا بود؟
با جواب مثبت پرستار، زیر لب زمزمه کرد:
-از دست تو رامین!
پرستار بیرون رفت و رامین با دسته گل بزرگی وارد اتاق شد. آتنا که با میـ*ـل در حال غذا
خوردن بود، گفت:
-حال کردی چطوری پنالتی گرفتم؟
رامین دسته گل را روی میز کنار تخت گذاشت. دستی در موهای مشکی رنگش کشید و گفت:
یه پنالتی کم بود باید چند تا پلانتی میگرفتن. شوخی که نیست زدن پاتو شکوندن..
آتنا که گویی از قحطی فرار کرده بود تند و بی وقفه غذا میخورد. رامین بر روی کاناپه سورمه ای رنگ نشست. اینکه آتنا پرده ها را نکشیده بود و نور آفتاب را به داخل اتاق راه نداده بود، اصال
برایش تعجب آور نبود. آتنا با نور آفتاب پدر کشتگی داشت و حتی حاضر نبود لحظهای آنرا تحمل
کند. آتنا و رامین پنجسالی بود که بایکدیگر دوست صمیمی بودند. درست از زمانی که آتنا به
اسپانیا آمدهبود. هر دو فوتبالیست بودند و هر دو در تیم سفیدپوش مادرید بازی میکردند. از
چهارسال پیش درو کردن جایزههای فردی و تیمی عادت همیشگی شان شده بود. پیشرفت
فوقالعاده فوتبال ایران باعث حضور بازیکنان زیادی در بهترین لیگهای جهان بود و خود لیگ
ایران نیز یکی از بهترین لیگهای فوتبال جهان بود. رامین پایش را روی پایش انداخت و به آتنا
گفت:
-از دیشب داداشات خیلی سعی کردن باهات تماس بگیرن ولی بهشون جواب ندادی.
آتنا که آخرین لقمه هایش را میخورد، با بیخیالی گفت:
-تا همین االان خواب بودم.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#چهارم اعلام کرد که وضع آتنا خوب است و مشکل حادی برایش پیش نیامده! جدای از س
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#پنجم
رامین که به خوبی میدانست دلیل آتنا این نیست، با بیخیالی شبیه به خود آتنا گفت:خیلی خب پس من االان بهشون زنگ میزنم.
غذادر گلوی آتنا پرید. بعد از چند سرفه، در حالی که صدایش دورگه شده بود، ملتمسانه به رامین گفت:
گفت:
-زنگ نزن! خودت که میشناسیشون. االان واقعا حوصله ندارم، مرخص شدم بهشون زنگ
میزنم.
رامین نفس عمیقی کشید و بحث را ادامه نداد. تنها به برادر آتنا پیامی با مضمون"حالش خوبه!
مرخص شد بهتون زنگ میزنه!" فرستاد. غذای آتنا تمام شده بود. دستش را درمیان موهای فر
بلندش فرو برد و سرش را خاراند. به رامین نگاهی کرد و گفت:
- هنوز گشنمه!
رامین ابرویی بالا انداخت و با تردید پرسید:
آتنا نگاه چپ چپی به او انداخت. هرگاه گرسنش میشد، گرسنگی به جای اینکه بر روی
سیستم گوارشیاش تاتیر بگذراد بر روی اعصابش تاثیر میگذاشت و آتنا به تعبیر رامین تبدل به " ببر وحشی"میشد. دوباره به رامین نگاه کرد. رامین خندید و گفت:
-دکتر که مرخصت کرد تو راه خونه برات غذا میخرم.
آتنا با ذوق لبخندی زد. همان موقع بود که دکتر وارد اتاق شد. رامین بلند شد و کنار تخت آتنا
ایستاد. پس از سالم و احوال پرسی، دکتر شروع به بررسی وضعیت آتنا کرد و پس از چند دقیقه
گفت:
-مشکل خاصی نیست. استخون در حال جوش خوردنه. فقط تا دو یا سه هفته باید آتل ببندید و
داروهای تسریع روند بهبود رو مصرف کنید. کارهای ترخیصتون هم انجام شده و میتونید برید.
آتنا لبخندی زد و پس از تشکر کردنشان دکتر از اتاق خارج شد. آتنا که حوصله تعویض لباس
سبز رنگ بیمارستانش را نداشت، تنها به پوشیدن مانتو مشکی بهارهای که رامین برایش آورده
بود، اکتفا کرد و از جایش برخواست. رامین عصا را دستش داد و پرسید:
-نمیخوای لباست رو عوض کنی؟
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#پنجم رامین که به خوبی میدانست دلیل آتنا این نیست، با بیخیالی شبیه به خود آ
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#ششم
رامین عصا را دستش داد و پرسید:
-نمیخوای لباست رو عوض کنی؟
آتنا با بیخیالی گفت:
-نه بابا کی حال داره؟
موهای قهوهای که تا روی شانه هایش میرسید را گوجه ی بست.
کنار رامین رفت و با یکدیگر به
سمت پارکینگ رفتند. رامین با استفاده از دستبند هوشمندش، نگهبانی را خبر کرد تا خبرنگاران
و پاپاراتزیها را از جلوی درب پارکینگ بیمارستان متفرق کنند. آتنا بسیار آرام راه میرفت و این
باعث شده بود که بسیار دیرتر از زمان معمول به ماشین برسند. رامین درب ماشین را باز کرد.
آتنا نشست و عصای تاشواش را تا کرد. عصا به اندازه یک خودکار شد و آتنا آن را در جیب
مانتواش گذاشت. با نشستن رامین در ماشین، حرکت کردند. ماشین بر روی حالت اتومات بود
و خودش به صورت هوشمند ماشین را هدایت میکرد. الزمه حرکت ماشین وارد کردن مقصد
بود. رامین آدرس خانه آتنا را وارد کرد. آتنا سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و به سقف
ماشین زل زده بود. رامین که درحال تا زدن آستینهای لباسش بود، گفت:
-این دقیقا همون سکوتیه که بروس بنر قبل از تبدیل شدن به هالک میکرد.
آتنا چشم از سقف برداشت و چپ چپ به رامین نگاه کرد. رامین خندید و دستانش را به عالمت
تسلیم بالا گرفت. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
-فردا مراسم اعلام بهترین های لیگه! ایمان میگفت قراره یک خبر مهم رو هم توی این مراسم
بدن!
آتنا با گنگی پرسید:
-ایمان؟
رامین با دهان باز به آتنا نگاه کرد و گفت:
-ایمان آماردی، سرمربی تیم ملی مردان ایران. برادر جنابعالی
آتنا به خاطر حواس پرتیش ضربه آرامی به پیشانیش زد و گفت:
-آهان!
رامین سری به نشانه تاسف تکان داد و دیگر چیزی نگفتند.آتنا غوطه ور در افکارش بود. دو برادر
بزرگتر داشت. برادرهای دوقلویی که نزدیک به ده سال از او بزرگتر بودند. این اختالف سنی
آن دو را بیشتر از برادر تبدیل به دو محافظ کرده بود،محافظینی که اجازه نفس کشیدن هم به
آتنا نمیدادند.
از زمانی که به اسپانیا آمده بود،برگشتنش به ایران در ایام عید خالصه میشد.
اگر دست خودش بود و دلتنگی به او فشار نمیآورد، او حتی همین چهارده روز در سال را هم به
نزد خانوادهاش نمیرفت. میخواست تا جایی که میتواند از آنها دور شود، اما باز هم دلتنگ
برادران محافظهکارش میشد. ناگهان انگار که چیزی یادش آمده باشد، یارا،دستیار هوشمندش،
را روشن کرد و گفت:
-از رستوران برای دونفر غذا سفارش بده. تنقالتش یادت نره.
چند ثانیه مکث کرد و سپس ادامه داد:
-از رستوران برای دونفر غذا سفارش بده. تنقالتش یادت نره.
چند ثانیه مکث کرد و سپس ادامه داد:
-غذای ایرانی بگیر، یه قورمه سبزی و یه دونه قیمه!
سفارش ثبت شد. رو به رامین کرد و گفت:
رامین با لبخند به او نگاه کرد و پاسخی نداد. باالاخره به خانه آتنا رسیدند. پس از پارک ماشین روبه رامی نکرد و گفت:نصف نصف!
در پارکینگ سوار آسانسور شدند و به طبقه چهارم رفتند. آتنا در خانه را با اثر انگشتش باز کرد
و وارد خانه شدند. با وارد شدنشان حسگرهای نوری فعال شدند و چراغها را روشن کردند. طبق
معمول آتنا از نور طبیعی آفتاب تابستانی مدیترانه برای روشن کردن خانهاش استفاده نکرد. او واقعا از نور آفتاب متنفر بود. طولی نکشید که غذا ها با پیک رباتی جلوی درب آورده شدند و غذا
را در محفظه تحویل بسته در ورودی قرار داد. رامین بسته را از محفظه برداشت به سالن آمد.
آتنا هنوز لباسهای بیمارستان را برتن داشت و تا زمانی که غذایش را نمیخورد آن لباسها را
از تن درنمیآورد. خانه کوچکش تنها یک سالن بزرگ بود که با دیوارهای محرک یک اتاق در آن
ایجاد کرده بود.
. آشپزخانه کوچک پنج متری در ضلع مخالف اتاق بود. جایی که نهایت استفاده
آتنا از آن، وارد کردن دستور پخت پیشفرض به دستگاه غذا ساز و برداشتن غذا از آن بود. در
کنار آشپزخانه وسایل ورزشی گذاشته بود و باشگاه کوچکی در آن دایر کرده بود. در میان خانه
نیز کاناپه ها و تلوزیون و سیستم صوتی مربوط به آن بود. غذا را بر روی میز گذاشتند. هر کدام
نیمی از غذاها را برداشتند شروع به خوردن کردند. رامین گفت:
-نمیخوای به ایمان و آرین زنگ بزنی؟
آتنا که هیچ عالقهای برای تماس گرفتن با برادرانش نداشت با بیخیالی گفت:
-میشه زنگ نزنم؟
رامین پوفی کشید:
-اون بدبختادارن از نگرانی میمیرن، بعد تو اینجا نشستی و داری قورمه و قیمه ترکیبی میزنی.
آتنا شانهای بالا انداخت:
-تا االان دیگه تو خبرگزاری ها خبر ترخیصم پخش شده. اونا هم فهمیدن حالم خوبه..
رامین دستی بر روی صورتش کشید و با کالفگی گفت:
-برادرات باید از اخبار، حالت رو بدونن؟
آتنا جدی شد:-همین برادرایی که میگی، اگر همین االان بهشون زنگ بزنم، بعد از دوتا جمله حرف زدن راجع به حال من، شروع میکنن راجع به خودشون و بدبختیاشون حرف زدن. چیزی که من االان
حوصله اش رو ندارم!
رامین به آتنا نگاه کرد و با آرامش گفت:
-میدونم! ولی باید بهشون زنگ بزنی. خودت هم این رو میدونی!
@iam_hellboy
✨Tell me how's it feel sittin' up there
Feeling so high but too far away to hold me
You know I'm the one who put you up there
Name in the sky
Does it ever get lonely?
Thinking you could live without me
Thinking you could live without me
Baby, I'm the one who put you up there
I don't know why (yeah, I don't know why)
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#ششم رامین عصا را دستش داد و پرسید: -نمیخوای لباست رو عوض کنی؟ آتنا با بیخی
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هفتم
آتنا پوفی کشید و بدون مخالفت سری تکان داد. پس از صرف غذا رامین آتنا را تنها گذاشت تا
استراحت کند. اگر به دختران اطراف رامین، راجع به رفتار رامین با آتنا میگفتند، به هیچ وجه باور
نمیکردند. رامینی که حداقل دو شب از هفته را در کاباره میگذراند، وقتی به آتنا میرسید،
جنتلمنی میشد که برای همه عجیب و دور از ذهن بود.
آتنا نیز این را میدانست و از این رفتار
رامین بسیار خوشنود بود. دو دوست که در کشوری غریب یکدیگر را پیدا کرده بودند و رابـ ـطه
صمیمشان همیشه رسانهها را به اشتباه میانداخت و آندو را در یک رابـ ـطه عاشقانه فرض
میکردند. آتنا نفس عمیقی کشید. ناگهان یادش آمد که نه لباسش را عوض کرده و نه از دیروز
بعد از بازی دوش گرفته. از جایش برخواست و با تکیه بر عصایش به حمام رفت. حمام طولانی
گرفت و پس از پوشیدن لباس روی تختش نشست و به یارا گفت:
-ایمان رو بگیر.
در دلش خدا خدا میکرد که ایمان پاسخ او را ندهد. اما با ظاهر شدن تصویر هولوگرامی ایمان و
آرین در کنار یکدیگر، امیدش ناامید شد. لبخند تصنعی زد و گفت:
-حال داداشای گلم چطوره؟
هر لحظه منتظر انفجار یک نفرشان بود. ایمان اخمهایش در هم بود، با سرزنش گفت:
-ما باید حال خواهرمون رو از توی اخباربشنویم؟
آتنا لبخندش را حفظ کرد و گفت:
- همش بهم آرامبخش زده بودن، اومدم خونه هم تا غذا بخورم و دوش بگیرم، یکم طول کشید.
االانم در خدمت شمام دیگه.
ایمان دستی در بر روی موهای میلیمتری تیرهاش کشید. ازلحاظ ظاهری بردارهای اصال شبیه به
هم نبودند. از نظر اخالقی نیز تا حدودی این مسئله صادق بود. ایمان زود جوشتر بود و سریعتر
عصبانی میشد. آتنا به برادر دیگرش که فقط ایستاده بود و به او نگاه میکرد گفت:
-جناب سرهنگ، احوال شما چطوره؟
آرین پسر لجباز خانواده بود، که بر خالف خواهر و برادرش مسیر فوتبال را برای زندگیش انتخاب نکرده بود و از همان هجده سالگی وارد نظام شد. بر خالف ایمان که پوست بر روی استخوان بود، آرین کاملا عضلانی بود و با وجود اینکه در دهه چهارم زندگیش بود، اما هنوز هم تار سفیدی
بر روی موهای خرمایی رنگش معلوم نبود. با آرامشی که همیشه در صدایش جاری بود گفت:
-بدجور ما رو ترسوندی!
ناراحتی و دلخوری از صدای آرین میبارید و این ناراحتی به آتنا نیز سرایت میکرد. اما همچنان
میتوانست لبخندش را حفظ کند:
-گفتم که توی اولین فرصتی که گیر اومد بهتون زنگ زدم.
آرین نفس عمیقی کشید و پرسید:
-پات چطوره؟
آتنا در ذهنش گفت"جه عجب یادشون اومد بپرسن!" شانهای بالا انداخت و گفت:
-استخوون از جاش در رفته بود. همونجا توی آمبوالنس رباتهای پزشکی جا انداختنش. ولی
یه چند هفته باید باندپیچی بمونه و بهش فشار نیاد.
آرین نفس راحتی کشید و آرام گفت:
چند ثانیه سکوت برقرار شد. باز هم آتنا و باز هم کم آوردن حرف، برای صحبت با او! آتنا برای پایان بحث گفت:خدا رو شکر!
-خب دیگه، من برم برای مراسم فردا لباس سفارش بدم! کاری ندارید؟
برادرانش که خوب میدانستند ادامه دادن صحبت با او امری محال است خداحافظی کردند و تماس پایان یافت. آتنا نفس راحتی برای رهایی از تماس کشید. به یارا گفت:
- اسپانسر برای فردا لباسی پیشنهاد داده؟
پس از چند ثانیه بیش از ده لباس پیشنهادی اسپانسر در نمایشگر هولوگرامی مقابل آتنا ظاهر
شد. آتنا لباسها را بالا و پایین کرد و کمتر از پنج دقیقه پیراهن سورمهای رنگی را که تزئینات سفید رنگی داشت را انتخاب کرد و سفارش داد تا برایش بیاورند.
***
لباسش را پوشیده بود و منتظر بود تا رامین بیاید. تا جایی که میتوانست پایش را زیر دامن
مخفی کرده بود و کفش تختی بر پا کرده بود. طبق معمول آرایش نکرد. هیچ گاه آرایش نمیکرد.
اصلا آرایش کردن را دوست نداشت. معتقد بود آرایش کردن در مراسم ها مختص مدلها و
ستارههای سینمایی بود و او نه مدل بود و نه ستاره سینمایی. بالاخره بعد از یک ربع انتظار رامین
رسید و تک زنگی به آتنا زد. آتنا با عصا به سمت آسانسور رفت و به شانسش لعنت فرستاد که
مجبور است در جشنی به این مهمی با پایی شکسته برود. مسیر آسانسور تا ماشین رامین،
دوبرابر زمان معمول طول کشید.رامین در ماشین نشسته بود و به جلو نگاه میکرد. آتنا درب
ماشین را باز کرد و کنارش نشست. رامین نگاهی به آتنا انداخت و زیر لب سالمی کرد. آتنا
برگشت سمتش و با صدای بلند سالم کرد. رامین لبخندی زد. آتنا که از این رفتار گیج شده بود؛
ابرویی بالا انداخت و پرسید:
-چی شده؟
رامین به او نگاه کرد و گفت:
-اخبار امروز رو نخوندی؟
آتنا شانهای بالا انداخت:
-من کی اخبار رو میخونم که این بار دومم باشه؟
ماشین به مقصد محل برگزاری مراسم حرکت کرد. رامین اخبار روز را بر روی شیشه مقابل آتنا
بارگزاری کرد.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#ششم رامین عصا را دستش داد و پرسید: -نمیخوای لباست رو عوض کنی؟ آتنا با بیخی
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هشتم
آتنا با تعجب به آن نگاه کرد و زیر لب گفت:
-یعنی چی؟
رامین پوفی کشید و گفت:
- نمیدونم!
دوباره تیتر روزنامه را خواند:
_رابطه عاشقانه بین بازیکنان تیم زنان و مردان رئال مادرید!
زیر تیتر هم عکس آتنا و رامین را زده بود. باز هم همان شایعه همیشگی. شایعهای که در پنج
سال گذشته حداقل ماهی یکبار گریبان آنها را میگرفت. رامین اما همیشه واکنشش به این
شایعات از آتنا تندتر بود. انگار که هیچگاه نمیخواست اسمشان کنار یکدیگر بیاید، یا برای آتنا
اینگونه به نظر میرسید. به رامین نگاه کرد و پرسید:
_ واسه این ناراحتی؟
رامین چپ چپ نگاهش کرد:
_ به نظرت؟
آتنا شانهای باال انداخت وگفت:
_ خب امروز تو فرش قرمز تکذیبش میکنیم!
رامین سری تکان داد:
_حتماً!
وبعد ابرویی باال انداخت و اشاره به لباس خودش و و به لباس آتنا کرد. آتنا لباسش را که دید،
بلند بلند خندید:
_ شرافتا تو چرا سرمهای پوشیدی؟
رامین باز هم چپ چپ نگاهش کرد:
_کار اسپانسره! من گذاشتم خودشون برام لباس بیارن.
آتنا میخواست بگوید که از سلیقه بد او انتخاب چنین کت و شلواری بعید بود که حرف را در
دهانش نگه داشت. رامین با اینکه در باور عموم فرد بدلباسی بود و انتخاب لباسهایش متفاوت
بود، اما بر روی این مسئله بسیار حساس بود و آتنا خوب میدانست که او دوست ندارد کسی
درباره نوع لباس پوشیدنش با او شوخی کند. با بیخیالی گفت:
- خیلی خب میگم مشکلی نیست! با هم دیگه وارد مراسم نمیشیم با یه ماشین میریم بعد
راهمون رو جدا میکنیم.
رامین با اینکه متقاعد نشده بود، سری تکان داد:
- باشه!
تا رسیدن به مراسم دیگر چیزی نگفتند. طبق قرار وقتی از ماشین پیاده شدند؛ هر کدام به سمتی
رفتند. آتنا به سمت چند خبرنگار و عکاس رفت. افراد زیادی با دوربینهای پیشرفته در حال
عکس گرفتن بودند. نور فلشرها کور کننده بود. در دو طرف فرش قرمز عکاسان و خبرنگاران
ایستاده بودند. چند عکس از آتنا گرفتند و بعد سیل سوالات روانه آتنا شد:
- خانم آماردی تیتر روزنامه ها رو دیدید؟
آتنا سری تکان داد:
- بله البته که دیدم!
خبرنگار کنجکاوانه پرسید:
_این خبر رو تایید میکنید؟
پوفی کشید ولی نه آنقدر که صدایش به خبرنگارها برسد به خبرنگار نگاه کرد و گفت:
_خیر کامالً خبر رو تکذیب میکنم من رامین فقط دو تا دوست و هموطن هستیم و خیلی وقته که
همدیگه رو میشناسیم. همونطور که گفتم ما فقط دوستیم!
میدانست اگر بیاستد آنقدر سوال پیجش میکنند که آخرش از حرفهای او به این نتیجه برسند
که رامین و آتنا با یکدیگر رابـ ـطه دارند. به همین دلیل تشکر کرد و بدون توجه به سیل سوالات
وارد مراسم شد. به این فکر میکردکه هیچکس راجع به وضعیت جسمانی او از او سوالی نپرسید.
گویا برایشان اهمیتی نداشت!
فردی همراهی اش کرد تا جایگاهش را به او نشان بدهد. به
صندلی مورد نظر رسید. ردیف دوم صندلی الف. سمت چپش خالی و بود سمت راستش، بادیدن
اسمی که روی صندلی کنارش بود با بهت گفت:
- شرافتا؟ نه واقعاً شرافتا!
رامین همان لحظه سر رسید. او خنده اش گرفته بود:
دو ساعت تکذیب کردیم، حاال باید کنار هم بشینیم!
آتنا هم خندید. هردو نشستند. در سالن بزرگی که همیشه مراسمات فوتبالی در آن برگزار میشد
حضور داشتند. استیج بزرگی روبه رویشان بود که با نورهای مختلف آبی دیزاین شده بود. تمام
سالن هم به همین روال طراحی آبی رنگ داشت. مجری امسال یکی از معروفترین مجریان دنیا
بود. حال و هوای طراحی سالن هم نوید از یک تیم حرفهای را میداد.
@iam_hellboy