Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#سیزدهم . منتظر کسی نبود. کم پیش میآمد کسی بدون هماهنگی با او به خانهاش برو
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#چهاردهم
امیر صالح ندانست در مورد آن
صحبت کند. همانطور که خیره به او نگاه میکرد گفت:
- خیلی تغییر کردی!
تانیا میخواست لبخند بزند اما شبیه ترین کاری را که به آن بلد بود را انجام داد. نیشخندی زد:
- پونزده سال گذشته! اون موقع من یک دختر بچه بودم!
امیر جلویش ایستاد. نفس عمیقی کشید. کمی دست دست کرد، اما خوب میدانست که وقتی
برای تلف کردن ندارد. بنابراین درخواستش را مطرح کرد:
- باید برگردی!
تانیا سرش را بالا آورد و در چشمهای عسلی رنگ امیر نگاه کرد:
_ پونزده سال پیش با هم قراردادی بستیم، من کاری به کار خانواده ندارم و خانواده هم کاری با
من!
امیر نفس عمیقی کشید. زمانی برای مخالفت تانیا نبود. اگر او به ایران برنمیگشت برای هلدینگ
و خاندان مشکلات بزرگی پیش میآمد. رسم خاندان ایجاب میکرد که تانیا به خانه برگردد و در
غیر این صورت هیچ کدام از اقدامات اعضای خانواده به رسمیت شناخته نمیشد. امیر شانه های
تانیا را گرفت و با عصبانیت محسوسی که در صدایش بود، گفت:
- اون قرارداد احمقانه بین تو و بابات بود! الان باید برگردی خانواده بهت احتیاج داره!
تانیا با تعجب به امیر نگاه کرد. هیچکس حق نداشت بدون اجازه تانیا به او دست بزند! با
عصبانیت شانه هایش را از بند دستان امیر رها کرد:
- من به خانواده اهمیت نمیدم من از تک تک افراد خانواده کوفتی متنفرم!
امیر خیره نگاهش کرد:
- حتی از من؟
امیر تیری را در تاریکی رها کرد که شک نداشت قرار است به هدف بخورد. با چشمانی که حال
انتظار نیز به غم درونش ملحق شده بود به تانیا نگاه کرد. تانیا لبانش را تر کرد و بی تفاوت گفت:
- تو ناجی منی! باهمه اون عوضی ها فرق می کنی!
امیر از بیتفاوتی تانیا کمی ناراحت شده بود، اما خوب میدانست که تانیا برای تنفر بی حد و
حصرش از خانواده دلیل محکمی دارد. اگر کسی در تمام دنیا این حق را داشت که از خاندان
قائم مقامی منتفر باشد؛ آن شخص حتما تانیا بود. امیر اما مطمئن بود که میخواهد تانیا برگرداند.
نیازی نبود که امیر را از نزدیک بشناسی، تنها با خواندن مصاحبه هایش متوجه بسیاری از
اخلاقیاتش میشدی، که خود شیفتگی یکی از آنها بود. اعتماد بیش از حد امیر به خودش و
تصمیماتش موضوعی نبود که از چشم رسانه ها دور بماند. به تانیا نگاه کرد. با لحن آرامی گفت :
- پس به خاطر من بیا!
تانیا ابرویی بالا انداخت. میخواست پوزخندی به این همه اعتماد به نفس امیر بزند که اینکار را
نکرد. خودش هم خوب میدانست که برای نجات جانش مدیون امیر است. اگر امیر نبود هیچکس
دیگری در دنیا نبود که تانیا را از آن آتش نجات بدهد. امیر ناجی تانیا بود و تانیا به خوبی این را
میدانست.سری تکان داد و بدون آنکه چیزی بگوید به سمت آشپزخانه رفت. امیر با تعجب به
او نگاه کرد. تانیا با صدای بلندی گفت:
- چای یا قهوه؟
امیر با همان سردرگمی به سمت آشپزخانه رفت و به اپن تکیه داد. گفت:
-چای!
تانیا ابرویی بالا انداخت و به سمت امیر برگشت:
- کالسیک!
امیر سری تکان داد. نگاهی به خانه انداخت. خانه بزرگی نبود. طراحی خاکستری_مشکی چشم
نوازی داشت. یک ضلع خانه را پنجره ها در بر گرفته بودند. آشپزخانه در ضلع روبه رویی پنجره ها بود. تانیا دو لیوان چای را روی اپن گذاشت و مانع از تجسس بیشتر امیر شد. امیر لیوان چای را
برداشت. تانیا پرسید:
- اگر باهات برنگردم چی میشه!
امیر جرعه ای از چایش را نوشید:
-خودت بهتر میدونی!
تانیا روی صندلی کنار اپن نشست. چایش را برداشت و گفت:
- شاید نمیدونم!
امیر پوفی کشید:
- اگر تو به ایران برنگردی و کنار هادود نمونی، هیچ کدوم از کاراش رسمیت نداره!
تانیا نفس عمیقی کشید. دستانش را دور لیوان چایش حلقه کرد و گفت:
- پس کار بزرگ خاندان قائم مقامی ها، جناب بنیامین قائم مقامی به من گیر کرده!
امیر سری تکان داد. جرعه دیگری از چایش را نوشید و گفت:
- جبر روزگاره دیگه!
تانیا چپ چپ به او نگاه کرد. امیر شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت. چند ثانیه ای در سکوت
چایشان را خوردند.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#چهاردهم امیر صالح ندانست در مورد آن صحبت کند. همانطور که خیره به او نگاه م
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#پانزدهم
سوالی در ذهن تانیا بالا و پایین میشد. پیدا کردن خانه تانیا، حتی برای امیر
هم ممکن نبود. تانیا به خوبی میدانست چگونه از دست آنها مخفی بشود. سکوت را شکست و
گفت:
- کی آدرس خونه من رو داد؟
امیر با تعجب پرسید:
- چی؟
تانیا با لحنی که تحکم آن مشهود بود، گفت:
- کی آدرس خونه رو داد؟
امیر به هیچ وجه متوجه رفتار تانیا نمیشد، با تعجب بیشتر گفت:
- میخوای چیکار؟
تانیا شانه بالا انداخت:
- اسمش رو بگو!
امیر با همان سردرگمی گفت:
- الکس!
تانیا لبخندی زد، سری تکان داد و گفت:
-کی حرکت میکنیم؟
امیر که هر لحضه به تعجبش افزوده میشد، گفت:
- هر وقت تو بگی!
تانیا سری تکان داد:
- فرداشب!
و سپس از جایش بلند شد. لیوانش را روی اپن گذاشت. امیر با همان تعجب بی وصفش پرسید:
- کجا میری؟
تانیا به سمت درب رفت:
-بیرون!
امیر خواست دوباره چیزی بپرسد که تانیا نگذاشت. در حالی که بیرون میرفت، گفت:
- یه کار نیمه تموم دارم. تو راحت باش. هر چی بخوای تو آشپز خونه هست. زود برمیگردم.
منتظر جواب امیر نماند و از خانه بیرون رفت.
ماشینش را برداشت و به سمت خانه الکس حرکت کرد. مدام زیر لب به خود میگفت:
-اون عوضی به من خیانت کرده.
به آپارتمانش رسید. از ماشین پیاده شد و بیدرنگ به سمت آسانسور رفت. طبقه را وارد کرد و
آسانسور حرکت کرد.
- طبقه نوزدهم!
از آسانسور پیاده شد. تیشرت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود. در آپارتمانی قدیمی توقف کرده
بود. آپارتمانی که قدمت ساختمانش به سی سال میرسید. با چشم به دنبال خانه مورد نظرش
گشت. پس از پیدا کردنش، نفس عمیقی کشید. مایل به انجام اینکار نبود اما انجام آن را
ضروری میدانست. با حلقهاش پیامی به شخصی فرستاد. انجام اینکار تنهایی ممکن نبود.
پس از ارسال پیام، در مقابل خانه الکس ایستاده. زنگ درب را زد. وقتی درب خانه باز شد، الکس با
بهت و ترس گفت:
- تانیا؟
تانیا به داخل خانه درب و داغان الکس رفت. خانهای که نه به دلیل فقر بلکه به خاطر بیاهمیتی
به ظاهرش دیگر مانند خانه نبود. لباسها و آشغالها در کف خانه با یکدیگر مخلوط شده
بودند.الکس از همان ناخنخشکهایی بود که به بهانه اعتماد نداشتن به رباتها، هیچگاه از ربات
در خانهاش استفاده نمیکرد. الکس خواست حرفی بزند که تانیا جلویش را گرفت و گفت:
- امروز امیر اومد خونهام!
الکس دستی بر سرش کشید. موهای میانه سرش ریخته بود. جثه بزرگی نداشت، اما برآمدگی
شکمش در ذوق میزد. سال ها بود وکیل تانیا بود و برای او کار میکرد. کسی در دنیا نبود که
نخواهد با یکی از اعضای این خاندان همکاری کند. ثروت و قدرتشان آنقدر زیاد بود که همه امید
داشتند تا شاید با کمی تملق و چاپلوسی بتوانند، نیم نگاهی را از اعضای این خاندان بدزدند.
بریده بریده گفت:
- به جون خودم اسلحه گذاشته بود روی سرم که آدرس رو بدم!
تانیا به سختی صندلی پیداکرد و روی آن نشست. بی تفاوت به الکس نگاه کرد. نفسهای الکس
تند تند شده بود و این از بالا و پایین رفتن قفسه سینهاش مشخص بود :
- روزی که استخدامت کردم رو یادته؟
الکس سری تکان داد. از حضور تانیا در خانهاش به شدت ترسیده بود اما ترس اصلیاش از
کاری که احتمال داشت تانیا انجام دهد بود.
@iam_hellboy
اوی رمان فبلی چی؟
💀اون رو هم کم کم شروع میکنم..
@the_milky_wayo8 بیاید پیشمون ، منتظرتونیم دیرنکنید
💀 باشه..
#ناشناس
هدایت شده از ریسه کتاب
Behnam Khedri @GisoMusic.Com1_1440171187.mp3
زمان:
حجم:
8.2M
#صلا
برای یک ظهر زمستانی
☕️🍰🎻
__________________♡
@the_milky_wayo8
Iam Hell
#صلا برای یک ظهر زمستانی ☕️🍰🎻 __________________♡ @the_milky_wayo8
انگاری جزر و مد شد ...
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#پانزدهم سوالی در ذهن تانیا بالا و پایین میشد. پیدا کردن خانه تانیا، حتی ب
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#شانزدهم
الکس سری تکان داد. از حضور تانیا در خانه اش به شدت ترسیده بود اما ترس اصلی اش از
کاری که احتمال داشت تانیا انجام دهد بود. چشم هایش از ترس دو دو میزد. عرق سردی
بر روی کمرش نشسته بود. مدام در ذهن خود تکرار میکرد"تانیا با من اینکار رو نمیکنه!" اما
خودش هم میدانست که از تانیا هیچ چیزی بعید نبود. به تانیا نگاه میکرد. تانیا کمی به جلو
متمایل شد:
- اولین شرط کار برای من چی بود؟
الکس آب دهانش را قورت داد. برای مسلط شدن به خودش کافی نبود، اما میتوانست پاسخ
تانیا را بدهد:
- خانوادت نباید بدونن کجایی!
تانیا لبخند کجی زد. سری تکان داد و گفت:
- و اگر خبری از من به گوش اونا برسه چیکار میکنم؟
الکس می دانست نتیجه کارش چه میشود. روی دو زانویش افتاد و با التماس گفت:
- چاره دیگه ای نداشتم!
تانیا اما بی تفاوت به وضعیت الکس فریاد زد :
- گفتم چیکارت میکنم؟
الکس با استرس توام با ترس گفت:
- زنده ام نمیذاری!
تانیا لبخندی زد و سری تکان داد:
- به هر حال من میخواستم برم ایران...
به پشتی صندلی تکیه داد. با غرور گفت:
- به هر حال من وارث امپراطوری قائم مقامی هام ولی تو...
از جایش بلند شد و جلوی الکس ایستاد. الکس توان انجام کاری را نداشت. میدانست هر
مقاومتی که بکند باز هم حریف تانیا نمیشود، به هر حال او تانیا بود! تانیا لبخند کجی زد و ادامه
داد :- تو به من خیانت کردی!
چاقو را از جیبش در آورد و ضامنش را کشید. الکس قدرت تکلمش را از دست داده بوده.
نمیتوانست حرفی بزند. تانیا پشت الکس ایستاد:
_ من کلی کار دارم تو ایران! یک عالمه کار انجام نشده! ولی تو هیچ جایی توی این آینده نداری!
گلویش را برید. الکس دستش را روی گلویش گذاشت تا جلوی خون ریزی را بگیرد. اما نمی
توانست این کار را بکند. با التماس به تانیا نگاه کرد. تانیا اما بیتفاوت بالای سرش ایستاد و
نگاهش کرد. آنقدر منتظر ماند تا دیگر خونی در رگهایش نمانده بود. پوزخندی زد. کنار جسم
بی روح الکس نشست. چاقو را با لباسش تمیز کرد و گفت:
_جنگ خیلی نزدیکه دشمنات را نزدیک خودت نگهدار اگه نشد بکششون اما خیانت کارا
رو بی هیچ تعللی بکش!
صدای دستی را شنید. گویی شخصی او را تشویق میکند. مطمئن بود که درب را بسته. دستش
بر روی اسلحه ای که روی کمرش بسته بود رفت. سرش را بالا آورد و دختری لاغر با موهای فر
را دید. نیشخندی زد و گفت:
- نونا؟
نونا با چهرهای عاری از احساس گفت:
- پیامت رو که گرفتم، فکر نمیکردم که قراره با چنین صحنه ای روبه رو بشم. ولی به هر حال
نمایش خوبی بود.
تانیا چاقو را بست و در جیبش نهاد. چهره او نیز عاری از احساسات بود:
-میخوام برگردم ایران.
نونا پوزخندی زد:
-پس طوفان زودتر از اون چیزی که فکر میکردیم قراره سر برسه.
تانیا سری تکان داد. به جنازه غرق در خون الکس اشاره کرد و گفت:
-هیچ ردی ازش نمونه!
نونا با همان حالت گفت:
- من کارم رو خوب بلندم.
تانیا از خانه خارج شد و نونا را با جنازه الکس تنها گذاشت. نونا اما بالای سر جنازه الکس
ایستاده بود و به این می اندیشید که روزی نیز تانیا این بلا را سر او میآورد. تنها یک لغزش لازم
بود تا در صفحه شطرنج تانیا تبدیل به مهره سوخته شوی.
***
- بعد از پونزده سال داری میری ایران!
تانیا لبخند مصنوعی زد:
- من حتی یک سال هم اونجا نبودم!
به هواپیمای خصوصی هولدینگ نگاه کرد. نام قائم مقامی بر روی بدنه هواپیما نقش بسته بود.
ایرلاین قائم مقامی در رقابت تنگاتنگی با ایرلاین قطر بود. شرکت اصلی هواپیمایی، از تولید
هواپیماها تا مراکز فروش بلیط و دفاتر تورها همهشان در ایران بود و صدها نفر در بخش های
مختلف این ایرلاین مشغول به کار بودند. امیر کنارش ایستاده بود و او را همراهی میکرد. زیاد
طول نکشید که وارد هواپیما شدند. داخل هواپیما شبیه به هتل های لوکس بود. در کل آن سالن
فقط چهار صندلی بود که دو به دو روبه روی هم بودند؛ قرار داشت. پوشش صندلی ها کرم رنگ
بود و با رنگ سفید شیری که طراحی داخلی هواپیما داشت؛ هارمونی زیبایی را ایجاد کرده بود.
همراه امیر روبه روی هم در کنار پنجره نشستند. هواپیما تیکاف کرد. در حالی که از پنجره بیرون
را نگاه میکرد، گفت:
- همه میدونن ما پولداریم! یکی از پولدارترین خانواده های جهان! اما هیچکس نمیدونه ما
چقدر پول داریم! هیچکس نمیدونه ما پول رو از کجا آوردیم!
امیر نگاهش کرد، لبخند مرموزی زد:
- ما تاجریم پولمون رو از تجارت در میآریم.
تانیا هنوزهم بیرون را نگاه می کرد:
-آره تاجریم!
سنگینی نگاه امیر را روی خودش احساس کرد. ادامه داد:
- بزرگترین تاجرهای دنیا!
برگشت و امیر را نگاه کرد:
- اگه توی سایه بودیم کارامون خیلی بهتر پیش میرفت.
امیر بدون اینکه تغییری در حالتش دهد؛ گفت:
- کدوم کارها؟
تانیا لبخند کجی زد و چیزی نگفت. چند ثانیه ای سکوت کردند. تانیا نگاهی به موهای بلند امیر که کمی کوتاه تر از شانه هایش بود؛ کرد.
@iam_hellboy
یه روانشناسی بود ..
حرف خیلی قشنگی میزد
میگفت:رفتار ادمها
انعکاس رنج هایی هست که کشیدن..:)
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#شانزدهم الکس سری تکان داد. از حضور تانیا در خانه اش به شدت ترسیده بود اما ت
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هفدهم
. امیر نگاهش به بیرون از هواپیما بود اما سنگینی نگاه
تانیا را احساس میکرد. تانیا نفس عمیقی کشید:
- میدونی که برگشتن من چه عواقبی داره دیگه؟
میر پوزخندی زد:
- چه عواقبی؟
تانیا نگاهش را به بیرون دوخت. امیر خوب میدانست که تانیا در چه مورد صحبت میکند اما
میخواست از زبان خودش بشنود. تانیا نفس عمیقی کشید:
- برگشتن من به معنی واقعی کلمه باعث جنگ میشه!
امیر ابرویی بالا انداخت:
- منظورت چیه؟
تانیا دستی به روی صورتش کشید. آنقدر در دانشگاه درس خوانده بود تا بداند انتقال قدرت یک
شرکت به شخص دیگر، چه عواقبی دارد. به امیر نگاه کرد:
- همینمون مونده که چند نفر تو تهران با اسلحه بیوفتن دنبالمون!
امیر پوزخندی زد. امکان نداشت کسی جرئت کند با اسلحه به آنها حمله کند تا قدرت را از
دستشان بگیرد. هادود قبلی از این اطمینان حاصل پیدا کرده بود.
حمله مسلحانه آن هم در تهران، امر بعیدی بود که احتمالش نزدیک به صفر بود. هادود قبلی
هرچند مستبد بود، اما این استبدادش جلوی هرگونه تهدید را میگرفت. به تانیا نگاه کرد. با
اطمینان گفت:
- خیالت راحت نمیافته! هیچکس همچین جرئتی نداره!
تانیا هم پوزخند زد:
- اینکه این اتفاق تا الان نیوفتاده به این معنی نیست که قراره نیست از این به بعد هم بیوفته!
به پشتی صندلی تکیه داد. برعکس امیر او اصلا خوشبین نبود. احتمال چنین اتفاقی آن هم در
زمان انتقال قدرت بسیار زیاد بود. ضعف استحکامات و محافظت ها در چند روز اول انتقال قدرت،
امری اجتناب ناپذیر بود و تانیا سعی داشت این را به امیر هشدار دهد. امیر اما نمیخواست که
کسی به او بگوید که در کارش چه باید بکند. او سالها بود که کارش را به نحو احسن انجام
میداد و هیچکس هم برایش تعیین تکلیف نمیکرد. سری تکان داد و بحث را عوض کرد:
- چرا موهات نصف صورتت رو پوشونده؟
تانیا نگاهش کرد. نیمه چپ صورتش را با موهایش پوشانده بود. چند ثانیه خیره ماند و سپس
رویش را برگرداند. امیر سوالی را که این دو روز ذهنش را مشغول کرده بود؛ پرسید:
- چرا عملش نمیکنی؟ االن قرن بیستویکه! توی پیشرفته ترین کشور جهان زندگی میکنی!
چرا سوختگی که نصف صورت رو پوشونده رو پاک نمیکنی؟
تانیا به امیر نگاه کرد. اصال دوست نداشت در این مورد صحبت کند. با جدیت تمام گفت:
- این یادگاری اون شبه! تا آخر عمرم باید یادم بمونه خانوادم باهام چیکار کردن!
امیر هم میخواست دلیل اینکارش را، هرطور که شده بفهمد. با جدیت پرسید:
- پس چرا با موهات میپوشونی؟
تانیا پوزخندی زد. از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:
- لازم نیست دیگران این رو بدونن!
امیر سری تکان داد و دیگر حرفی نزدند. تمام راه تانیا به افرادی که در تهران قرار بود به آنها
برخورد فکر میکرد. عمویش که حال عنوان هادود را داشت. شاید به نسبت به برادرش از
استبداد کمتری برخوردار بود اما باز هم او هادود بود و هادود یعنی استبداد. خوب میدانست که
اگر رسومات خانوادگی مجبورشان نمیکرد، هیچگاه تانیا را به ایران باز نمیگرداندند. اینکه
پدرش در وصیتنامه به او اشاره کرده بود از همه چیز برایش عجیب تر بود. پدری که پانزده سال
او را ندیده بود و دیدن او را ممنوع کرده بود. پدری که دختر ده سال خود را رها کرد. انجام چنین
کاری از سمت او توجیه ی نداشت. نفرتش از مادرش، جنس دیگری داشت. رها شدن از سمت
مادر دردش بیشتر بود. کسی او را رها کرده بود که تانیا حتی گمان نمیبرد که حتی یک روز او را
نبیند. مادرش دختر بچه ده ساله ای را رها کرد که ادعا میکرد او را بیشتر از همه دوست دارد.
مدتها بود که آن حس ناراحتی جای خودش را به نفرت داده بود. پدر و مادری که قرار بود از او
دربرابر همه چیز محافظت کنند، او را رها کرده بودند و وای از این حس رها شدگی. کابوسه ای
هر شبش این رهاشدگی را فریاد میزدند. این حس در روحش نهادینه شده بود. اما او دیگر آن
دختر بچه ده ساله نبود. پانزده سال زمان داشت تا فکر کند که چه بلایی بر سر خانوادهاش بیاورد.
حلقه هوشمندش تکانی خورد.. هدست پروتزیاش را فعال کرد و صدای نونا درگوشش پخش
شد:کار تمومه.. هیچ ردی ازت نموند..!
تانیا لبخندی زد. مسیر رسیدن تا تهران آنقدرها هم طولانی نبود. با وجود هواپیماهای سرعتی
که در اختیارشان بود مسیر کالیفرنیا تا تهران در پنچ ساعت پیموده میشد. به مرز ایران رسیدند.
تانیا نگاهی به بیرون انداخت. به هیچ وجه برایش حس خانه را نداشت. او اصلا مفهوم خانه را
نمیدانست. او یتیمی بود که نام یکی از بزرگترین خاندان های جهان را به دوش میکشید.وقتی
به تهران رسیدند حتی زیبایی ترکیب برج های سر به فلک کشیده در سمتی از شهر و خانه های ویلایی با معماری سنتی هم نتوانست او را به وجد آورد. نگاهی به امیر انداخت. محو منظره بود.برج های بلند و سر به فلک کشیده پایتخت که بعضا به بلندای برج میلاد بودند. بزرگراه های
طبقاتی که از میان برج ها رد میشدند.
@iam_hellboy