eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
من اگه شک کردنام به واقعیت تبدیل نمیشد,هیچ وقت ادم شکاکی نمیشدم.. @iam_hellboy
ولی این حق بود.. @iam_hellboy
چطوری به بگیم؟ @iam_hellboy
یه روانشناسی بود .. حرف خیلی قشنگی میزد میگفت:رفتار ادمها انعکاس رنج هایی هست که کشیدن..:) @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#شانزدهم الکس سری تکان داد. از حضور تانیا در خانه اش به شدت ترسیده بود اما ت
رمان ( ) پارت . امیر نگاهش به بیرون از هواپیما بود اما سنگینی نگاه تانیا را احساس میکرد. تانیا نفس عمیقی کشید: - میدونی که برگشتن من چه عواقبی داره دیگه؟ میر پوزخندی زد: - چه عواقبی؟ تانیا نگاهش را به بیرون دوخت. امیر خوب میدانست که تانیا در چه مورد صحبت میکند اما میخواست از زبان خودش بشنود. تانیا نفس عمیقی کشید: - برگشتن من به معنی واقعی کلمه باعث جنگ میشه! امیر ابرویی بالا انداخت: - منظورت چیه؟ تانیا دستی به روی صورتش کشید. آنقدر در دانشگاه درس خوانده بود تا بداند انتقال قدرت یک شرکت به شخص دیگر، چه عواقبی دارد. به امیر نگاه کرد: - همینمون مونده که چند نفر تو تهران با اسلحه بیوفتن دنبالمون! امیر پوزخندی زد. امکان نداشت کسی جرئت کند با اسلحه به آنها حمله کند تا قدرت را از دستشان بگیرد. هادود قبلی از این اطمینان حاصل پیدا کرده بود. حمله مسلحانه آن هم در تهران، امر بعیدی بود که احتمالش نزدیک به صفر بود. هادود قبلی هرچند مستبد بود، اما این استبدادش جلوی هرگونه تهدید را میگرفت. به تانیا نگاه کرد. با اطمینان گفت: - خیالت راحت نمیافته! هیچکس همچین جرئتی نداره! تانیا هم پوزخند زد: - اینکه این اتفاق تا الان نیوفتاده به این معنی نیست که قراره نیست از این به بعد هم بیوفته! به پشتی صندلی تکیه داد. برعکس امیر او اصلا خوشبین نبود. احتمال چنین اتفاقی آن هم در زمان انتقال قدرت بسیار زیاد بود. ضعف استحکامات و محافظت ها در چند روز اول انتقال قدرت، امری اجتناب ناپذیر بود و تانیا سعی داشت این را به امیر هشدار دهد. امیر اما نمیخواست که کسی به او بگوید که در کارش چه باید بکند. او سالها بود که کارش را به نحو احسن انجام میداد و هیچکس هم برایش تعیین تکلیف نمیکرد. سری تکان داد و بحث را عوض کرد: - چرا موهات نصف صورتت رو پوشونده؟ تانیا نگاهش کرد. نیمه چپ صورتش را با موهایش پوشانده بود. چند ثانیه خیره ماند و سپس رویش را برگرداند. امیر سوالی را که این دو روز ذهنش را مشغول کرده بود؛ پرسید: - چرا عملش نمیکنی؟ االن قرن بیستویکه! توی پیشرفته ترین کشور جهان زندگی میکنی! چرا سوختگی که نصف صورت رو پوشونده رو پاک نمیکنی؟ تانیا به امیر نگاه کرد. اصال دوست نداشت در این مورد صحبت کند. با جدیت تمام گفت: - این یادگاری اون شبه! تا آخر عمرم باید یادم بمونه خانوادم باهام چیکار کردن! امیر هم میخواست دلیل اینکارش را، هرطور که شده بفهمد. با جدیت پرسید: - پس چرا با موهات میپوشونی؟ تانیا پوزخندی زد. از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت: - لازم نیست دیگران این رو بدونن! امیر سری تکان داد و دیگر حرفی نزدند. تمام راه تانیا به افرادی که در تهران قرار بود به آنها برخورد فکر میکرد. عمویش که حال عنوان هادود را داشت. شاید به نسبت به برادرش از استبداد کمتری برخوردار بود اما باز هم او هادود بود و هادود یعنی استبداد. خوب میدانست که اگر رسومات خانوادگی مجبورشان نمیکرد، هیچگاه تانیا را به ایران باز نمیگرداندند. اینکه پدرش در وصیتنامه به او اشاره کرده بود از همه چیز برایش عجیب تر بود. پدری که پانزده سال او را ندیده بود و دیدن او را ممنوع کرده بود. پدری که دختر ده سال خود را رها کرد. انجام چنین کاری از سمت او توجیه ی نداشت. نفرتش از مادرش، جنس دیگری داشت. رها شدن از سمت مادر دردش بیشتر بود. کسی او را رها کرده بود که تانیا حتی گمان نمیبرد که حتی یک روز او را نبیند. مادرش دختر بچه ده ساله ای را رها کرد که ادعا میکرد او را بیشتر از همه دوست دارد. مدتها بود که آن حس ناراحتی جای خودش را به نفرت داده بود. پدر و مادری که قرار بود از او دربرابر همه چیز محافظت کنند، او را رها کرده بودند و وای از این حس رها شدگی. کابوسه ای هر شبش این رهاشدگی را فریاد میزدند. این حس در روحش نهادینه شده بود. اما او دیگر آن دختر بچه ده ساله نبود. پانزده سال زمان داشت تا فکر کند که چه بلایی بر سر خانوادهاش بیاورد. حلقه هوشمندش تکانی خورد.. هدست پروتزیاش را فعال کرد و صدای نونا درگوشش پخش شد:کار تمومه.. هیچ ردی ازت نموند..! تانیا لبخندی زد. مسیر رسیدن تا تهران آنقدرها هم طولانی نبود. با وجود هواپیماهای سرعتی که در اختیارشان بود مسیر کالیفرنیا تا تهران در پنچ ساعت پیموده میشد. به مرز ایران رسیدند. تانیا نگاهی به بیرون انداخت. به هیچ وجه برایش حس خانه را نداشت. او اصلا مفهوم خانه را نمیدانست. او یتیمی بود که نام یکی از بزرگترین خاندان های جهان را به دوش میکشید.وقتی به تهران رسیدند حتی زیبایی ترکیب برج های سر به فلک کشیده در سمتی از شهر و خانه های ویلایی با معماری سنتی هم نتوانست او را به وجد آورد. نگاهی به امیر انداخت. محو منظره بود.برج های بلند و سر به فلک کشیده پایتخت که بعضا به بلندای برج میلاد بودند. بزرگراه های طبقاتی که از میان برج ها رد میشدند. @iam_hellboy
هدایت شده از 𝒎𝒐𝒃𝒉𝒂𝒎|ܩࡅߺ߲ܣܩܢ‌‌
اگه یک روز خواستی گریه کنی ؛ منو صدا بزن . قول نمیدم که بخندونمت ولی میتونم باهات گریه کنم. اگه یک روز خواستی فرار کنی ؛ واسه اینکه منو صدا بزنی اصلا درنگ نکن . قول نمیدم که ازت بخوام بمونی ، ولی میتونیم باهم فرار کنیم . اگه یه روز نمی خواستی با کسی حرف بزنی ، منو صدا بزن تا باهم سکوت کنیم . اما اگه یک روز منو صدا زدی و جوابی نشنیدی ، تو بدو بیا سمتم چون اینبار قطعا من به تو نیاز دارم.
هدایت شده از ‌𝗚𝖾𝗹𝗈𝗳𝖾𝗻'🥂
جیخ سه تا بدید ما بشیم ¹²⁰ تاااااا🙂
هدایت شده از ﹝زیــزیـــگــولــو﹞
برنامتون برای ۰۱/۰۱/۰۱ چیه؟!🙂😂 ‌ ──• · · · ⌞♥️⌝ · · · •── ┌ ⌁ └⇝ @harfham_chanel_sly
بچه برو بخواب دیگه
Iam Hell
بچه برو بخواب دیگه
زرت و پرت نکن خودت چرا بیداری..
من دارم کسب علم میکنم