eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
LIL HAPPY LIL SADLet Me Die - LIL HAPPY LIL SAD.mp3
زمان: حجم: 8.8M
Everybody hatin' and I feel so cold now همه ازم متنفرن و احساس سرما میکنم Why do everybody make me feel alone like چرا همه باعث میشن احساس تنهایی کنم I've got so much shit to say من خیلی چیزا برا حرف زدن دارم قفلی @iam_hellboy
دو تا اهنگ باحال اوردم🚶‍♂️.. یکم زیادمون کنید انرژی بگیرم بشتر از اینا بزارم🚶‍♂️
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#26 در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان ب
رمان ( ) پارت ثنا که از نگاه های زیرچشمی آرین به خود ذله شده بود ملتمسانه به حلما نگاه کرد. حلما نفس عمیقی کشید و کنار ثنا رفت و دستش را دور بازوی او حلقه کرد. به ایمان با چشم اشارهای زد و گفت:ما میریم اتاق من و آتنا رو ببینیم. شما هم هر چه سریعتر وسایلمون رو بیارید... این را گفت و به همراه ثنا به سمت اتاقش رفت. با بسته شدن درب اتاق، آرین دستی بر روی صورتش کشید و با کلافگی گفت:من تو این وضعیت دیوونه میشم! به سمت اتاقش حرکت کرد و زیرلب زمزمه کرد:دیوونه میشم! با اثر انگشت درب اتاق را باز کرد و وارد شد. ایمان پوفی کشید و همراهش به اتاق رفت. آرین چندبار نفس عمیق کشید تا آرام شود، اما باز هم نمیتوانست بر خودش مسلط شود. به ایمان نگاه کرد و گفت: -چیکارش کردم که من رو لایق این شکنجه ها میدونه؟ منکه از گل کمتر نگفتم بهش، چرا این کار رو باهام میکنه؟ ایمان نمیدانست چه بگوید. حال آرین آنقدر خراب بود که هیچ حرفی نمیتوانست او را آرام کند. او همسرش را میخواست. همسری که شش ماه بود خودش را از آرین دریغ میکرد. در اتاق دیگر ثنا بر روی کاناپه نشسته بود و غرق در فکر بود. حلما اما نمیتوانست بر روی کنجکاویش سرپوش بگذارد. اتاق از چیزی که فکر میکردبسیار بزرگتر بود. یک سوئیت تقریباً بزرگ که دو اتاق خواب داشت. چند قدمی جلو رفت. اتاق ها با یک راهرو از سالن جدا میشدند و روبه روی یکدیگر بودند. سرویس های بهداشتی در بین این دو اتاق و در انتهای راهرو قرار داشت. در سالن یک تلویزیون بزرگ و یک دست مبل راحتی خاکستری رنگ، روبه رویش بود. رنگ دیوارها و پرده های پنجره بزرگ سوئیت ترکیبی از رنگ های کرم و طوسی بود. در ضلع دیگر، آشپزخانه کوچکی با کابینت هایی به رنگ آبی روشن بود. در اتاق غذاساز نبود اما حضور ماکروویو برای گرم کردن غذاها کافی بود. همینطور چایساز و قهوه جوش باعث میشد که مشکلی ایجاد نشود. یخچال نسبتا بزرگی هم در گوشه ای از آشپزخانه گذاشته بودند.به سمت اتاق ها رفت. یکی از آنها با دیزاین آبی مشکی بود و آن یکی صورتی و سفید.کامال برای حلما و آتنا مناسب بود. میتوانستند رنگ دیوارها را با دستگاه تنظیم رنگ تغییر بدهند، اما رنگ اتاق ها و وسایلش دقیقا همان چیزی بود که انتظارش را داشتند. پس از آنکه بررسی سوئیت تمام شد به نزد ثنا رفت که در خودش کز کرده بود. آنقدر مغرور بود که گریه نکند اما قلبش درد میکرد. آهی کشید و به حلما گفت: -من باید چیکار کنم؟ حلما روبه رویش بر روی میز نشست و گفت: -باید باهاش حرف بزنی! ثنا پوزخندی زد: -ما خیلی وقته از اون مرحله گذشتیم! حلما ابرویی بالا انداخت. صحبت کردن با ثنا بیهوده بود. بر روی دور لجبازی افتاده بود و میخواست زندگیش را دودستی نابود کند. تنها امید حلما برای بهبود روابط آرین و ثنا، بازگشت آتنا بود. آتنا توان این را داشت که میانجیگری کند و دیوانه بازی را به اتمام برساند. اما اینکه آتنا خود مایل به انجام این کار بود یانه؟ هیچکس نمیدانست. *** از حمام بیرون آمد. مانتو بلند سرمه ای رنگی را با یک شلوار مشکی جذب تنش کرد. مانتو یقه انگلیسی زیبایی داشت. سر کمر تنگ میشد و تا روی زانو ادامه داشت. نگاهی به صورتش در آیینه انداخت. سوختگی در سمت چپ صورتش بود که از زیر چشمش شروع میشد و صورتش را دربر میگرفت. مانند همیشه ترهای از موهای قهوهای رنگش را روی صورتش ریخت تا سوختگی معلوم نشود. همیشه سوختگی صورتش را با موهایش میپوشاند. نیمه دیگر صورتش را بی آرایش گذاشته بود. رژ تیره رنگی را برداشت و به لب هشتی شکلش زد. پوستش نه برنزه بود و نه سفید. چشمانش از نزدیک طوسی رنگ بود، اما از دور قهوه ای به نظر میرسید. به مژه هایش ریملی زد و از اتاق بیرون رفت. امیر هنوز آماده نشده بود. تانیا نگاه کلی به راهرو انداخت. پله ها در ضلع شمالی طبقه بودند. دیوارها همگی به رنگ قهوه ای تیره بودند و نورهای زرد رنگی تزئین شده بودند. اتاق امیر و تانیا مقابل هم بودند با این تفاوت که درب اتاق امیر نزدیک به پله ها بود و درب اتاق تانیا نزدیک به اتاق خالی که در انتهای راهرو بود. تانیا پوفی کشید و جلوی درب اتاق امیر ایستاد. چند ضربه به درب زد. امیر گفت: - بیا تو! درب را باز کرد و وارد شد. امیر جلوی آینه ایستاده بود. پیراهن تنش نبود. تانیا با دیدن بالا تنه عضلانی امیر لبخندی زد و گفت: - واو! امیر نگاه زیر چشمی به او انداخت و لبخندی زد. تانیا روی تخت نشست. دستی روی روتختی سفید کشید و بعد دوباره به امیر نگاه کرد. پیراهن مشکی رنگی پوشیده بود. موهای بلند قهوهای رنگش را بسته بود. تانیا از همان لحظه اول دیدن امیر لقب تارزان را به او داده بود و امیر هم واقعا لایق این لقب بود. چند دقیقه همانجا نشست اما حوصله اش سر رفته بود؛ از روی تخت بلند شد و روبه روی امیر ایستاد: - باراد کجاست؟ امیر چپ چپ نگاهش کرد. @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#26 در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان ب
رمان ( ) پارت نمیدانست اصرار تانیا برای دیدن پسر هادود چیست:-چیه دلت براش تنگ شده؟ تانیا لبخند کجی زد: -به هر حال اون پسر هادوده. وارثش! پس چرا اینجا نیست؟ امیر دوباره به تانیا نگاه کرد: - تو خودت میدونی تو خانواده ما وراثت چجوریه! هیچ وقت همه چیز به پسر بزرگ نمیرسه! به سمت تختش رفت. تانیا همانجا ایستاده بود. با بیخیالی گفت: - اگر این طور بود با مرگ بابات تو باید بزرگ خانواده میشدی! امیر به سمتش برگشت. از حرفهای تانیا کلافه شده بود: - دقیقا چی میخوای تانیا؟ تانیا ابرویی بالا انداخت: - من پونزده سال نبودم میخوام یادبگیرم! امیری سری تکان داد. کتش را برداشت و گفت: - الان بهترین راه یاد گرفتن، رفتن به هلدینگه! تانیا ابرویی بالا انداخت و سری تکان داد و دنبال امیر راه افتاد. از پله ها پایین رفتند و از عمارت خارج شدند. امیر با استفاده از ساعت هوشمندی که روی دستش بود؛ ماشینش را فراخواند. طولی نکشید که ماشین، بدون سرنشین آمد. تانیا و امیر سوار ماشین شدند. امیر آدرس را وارد کرد و ماشین را در حالت اتومات گذاشت. فرق حالت اتومات و دستی بیشتر در سرعت و رعایت قوانین بود. حالت اتومات معمولا بالاتر از هشتاد کیلومتر بر ساعت حرکت نمیکرد. در بیشتر مواقع امیر از حالت دستی استفاده میکرد؛ اما امروز آنقدر کار داشت، که ترجیح میداد از حالت اتومات استفاده کند. در میانه های راه بودند که امیر رو به تانیا کاغذی را گرفت و گفت: -امروز خبرنگارها ازت سوالاتی میپرسن که باید جواب همشون توی این جملاتی که برات نوشتم خالصه بشه! تانیا کاغذ را از امیر گرفت. جمالتش را بلند خواند: - من همیشه همراه عموم حرکت میکند؟ نه جلوتر نه عقب تر؟ به امیر نگاه کرد: - تو الان جدی هستی؟ امیر سری تکان داد. تانیا یکی دیگر از جملاتی که روی کاغذ بود را بلند خواند: - خانواده برای من مهم ترین چیزه و خوشحالم که پیششون برگشتم؟ دوباره به امیر نگاه کرد: _کام آن! امیر شانه ای بالا انداخت: - چاره دیگه ای نداری باید همین ها رو بگی! تانیا سری تکان داد : - باشه! امیر که باورش نمیشد تانیا به این راحتی قبول کند؛ با تردید پرسید: - مطمئنی؟ تانیا با اطمینان گفت: - من قراره یاد بگیرم و تو هم معلممی! امیر قانع نشده بود اما بحث را ادامه نداد. به دفتر مرکزی هولدینگ رسیدند. یکی از بلندترین ساختمان های تهران با صد و بیست طبقه بود. از ماشین پیاده شدند. تمام ساختمان شیشه کاری بود. بیرون از در ورودی ساختمان نیز حوض بزرگی را بنا نهاده بودند. برای وارد شدن به ساختمان باید از روی پلی که روی حوض زده شده بود؛ رد میشدند. وارد سالن بزرگی شدند. تمام کارکنان دفتر مرکزی هولدینگ قائم مقامی در آنجا جمع شده بودند و همگی منتظر سخنرانی تانیا بودند. امیر نزدیک تانیا شد و آرام گفت: - یادت نره که چه چیزهایی گفتم! تانیا با اطمینان سری تکان داد و به سمت محلی که برایش آماده شده بود رفت. پشت میکروفون ها ایستاد. بیشتر از پنج دقیقه نمیتوانست صحبت کند. برگه ای را که امیر به او داده بود بیرون آورد و جوری که ببیند آن را مچاله کرد و لبخند کجی زد. اخم بزرگی بر صورت امیر نشست. خوش خیال بود که فکر میکرد، میتواند به همین راحتی تانیا را کنترل کند. تانیا نفس عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد: _سلام به تمام حضار عزیز. خیلی خوشحالم که اینجا در خدمت شما هستم. دیروز توی فرودگاه خبرنگارها سوالاتی پرسیدن که مهم ترینشون راجع به تغییر سیاست های شرکت و تعدیل نیرو بود. در دو کلمه جوابشون رو میدم تعدیل نیرو هرگز، تغییر سیاست های شرکت شاید. به هر حال من تازه برگشتم و فعلا مشغول یادگیری هستم و در ضمن... چند ثانیه سکوت کرد. باید تیرش را پرتاب میکرد. اولین قدم را برمیداشت. عواقبش را میدانست اما برایش اهمیتی نداشت؛ بنابراین گفت: _به زودی یکی از بزرگترین رسوم خانواده ما یعنی ازدواج مادر عزیزم و عموم اجرا میشه. بنابراین ببخشید سرمون شلوغه. لبخندی از روی رضایت زد. کارش را کرده بود. رسانه ای کردن این موضوع به معنی اجبار انجامش بود. کل دنیا میدانستند که قائم مقامی ها تمام رسوماتشان را اجرا می کنند. با همان لبخند گفت: _ممنون از همتون. از پشت میکروفون ها کنار آمد؛ اما به نزد امیر بازنگشت. چند سوال دیگر خبرنگاران را پاسخ داد. میخواست وقت تلف کند تا خبر پخش شود. بعد از چند دقیقه صحبت ها را تمام کرد در کنار امیر ایستاد. امیر صورتش عصبانی بود و با چشمانش برای تانیا خط ونشان میکشید ولی حرفی به او نزد. در کنار هم دوشادوش حرکت میکردند. چهار طبقه اول ساختمان برعکس طبقات دیگرش به یکدیگر متصل بودند. چندین اتاق در طبقات وجود داشت و این چهار طبقه بخش هماهنگی زیرمجموعه های هولدینگ بود و طبقات بالا هر کدام به زیر مجموعه خاصی تعلق داشت. در طبقه اول کافه تریا بسیار بزرگی که توان پاسخگویی به تمام طبقات را داشت؛ بود. @iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#26 در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان ب
رمان ( ) پارت تانیا در فکر بود و به اطراف توجه نداشت. فقط به دنبال امیر میرفت. ناگهان صدای تیراندازی شنیدند. تا به خودش بیاید سوزش شدیدی را در کتفش احساس کرد. فریادی از سر درد کشید. امیر که شاهد این ماجرا بود، او را گرفت و در یکی از بریدگی های دیوار جای داد. خودش مقابلش ایستاده بود. خون از دست تانیا با شدت بیرون میریخت. امیر شال دور گردن تانیا را گرفت و روی زخم را محکم بست. هنوز صدای تیراندازی میآمد. نفس های امیر منقطع شده بود. صورتش قرمز شده بود و رگ گردنش معلوم بود. نمیدانست چه کسی جرات کرده است که به آنها آن هم در ساختمان هولدینگ خودشان حمله کند! صدای ماشین پلیس آمد. پلیس ها به داخل ساختمان آمدند. میدانستند که امیر و تانیا در ساختمان هستند و بیرون آوردن آن دو در اولویت بود. تعداد مهاجمین به ده نفر هم نمیرسید. هیچ کدامشان اما در درگیری قصد تسلیم شدن نداشتند و پس از نادیده گرفتن اخطارهای پلیس و پس از آنکه یکی از مهاجمین قصد حمله به سمت تانیا و امیر را داشت. پلیس ها شروع به شلیک کردند و با تیرهای بیهوش کننده، به قائله پایان دادند. پس از آنکه بلد اعلام شد، مهاجمین دستگیر شده اند، امیر دستی بر روی کمر تانیا گذاشت و با او از بریدگی خارج شد. تانیا خون زیادی از دست داده بود و به سختی میتوانست راه برود. پلیسی به سمت امیر و تانیا رفت با دیدن تانیا سریعا درخواست آمبولانس کرد. سپس به سمت آنها رفت. از امیر پرسید: - چقدر اوضاعش خرابه؟ امیر پوفی کشید و با کلافگی گفت: - نمیدونم! تانیا سرش را بالا آورد تا ببیند امیر با چه کسی صحبت میکند. امکان نداشت با دیدن موهای مشکی او نفهمد که او کیست. با صدای تحلیل رفته ای گفت: - باراد؟ باراد خواست پاسخی بدهد که ناگهان شخصی صدا رد: - جناب سرگرد؟ باراد به سمتش برگشت و گفت: -اومدم! به امیر گفت: - آمبولانس تا چند دقیقه دیگه میرسه! امیر سری تکان داد. به باراد که در حال رفتن بود گفت: - اونا مال منن! باراد اعتراضی نکرد و به سمت دیگر رفت. تانیا دیگر به درستی صداها را نمیشنید. آنقدر خون از دست داده بود که دیگر نمیتوانست هوشیار بماند. آمبولانس آمد. امیر خواست به سمت آمبولانس حرکت کند که احساس کرد تانیا دیگر هوشیار نیست. دستی بر زیر پاهایش انداخت و او را بلند کرد و به سمت آمبولانس برد. دکترهای آمبولانس او را تحویل گرفتند و امیر هم به همراهشان سوار شد. با استفاده از مسیر ویژه طولی نکشید که به بیمارستان رسیدند. بیمارستان فوق تخصصی قائم مقامی! سریعا تانیا را به اتاق عمل بردند. باران که ماجرا را شنیده بود خودش را به بیمارستان رساند و به همراه امیر بیرون اتاق عمل منتظر ماند. پس از دو ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت باران و امیر رفت. باران پرسید: - چی شد؟ دکتر ماسک مخصوصش را در آورد و گفت: - خوشبختانه خطر رفع شده. گلوله توی دست منفجر شده بود و این باعث وخامت اوضاع شده بود. ولی همونطور که گفتم خطر رفع شده. فقط... چند ثانیه مکث کرد و سپس ادامه داد: - داروی هایی که استفاده کردیم؛ خیلی قوین و ممکنه حتی تا فردا روی عملکرد بیمار تاثیر بذارن. بنابراین شدیدا مراقب باشید و بذارید استراحت کنن. امیر و باران سری تکان دادند و دکتر رفت. چند ساعتی گذشته بود. تانیا به هوش آمده بود و به لطف داروها و پزشکان ماهر حالش بهتر شده بود. کمی گیجی بر اثر استعمال داروها را داشت، ولی دردی در دستش احساس نمیکرد. اما نمیتوانست به دلیل پانسمان مخصوصی که دستش را کرده بودند، دستش را تکان دهد. تمام مدت امیر آنجا در کنارش بود. کلافه بود و کلافگیاش در تک تک حرکاتش مشهود بود. مدام سرتاسر اتاق را قدم میزد. بر اساس قانون اجازه ورود نداشت ولی قوانین برای خانواده قائم مقامی معنی نداشت. دکتری که برای چک کردن وضعیت تانیا آمده بود، کارش که تمام شد به نزد امیر رفت و آرام به او چیزی گفت. نگاهی به تانیا انداخت و از اتاق خارج شد. امیر خیلی کم حرف میزد و این داشت اعصاب تانیا را خرد میکرد. با صدایی که تحت تاثیر داروها گرفته بود؛ گفت: - دکتر چی گفت؟ امیر خیلی جدی پاسخ داد: - گفت باید استراحت کنی! تانیا پوزخندی زد: - تو که میدونی این کار نمیکنم نه؟ امیر سری تکان داد ولی هنوز کلافه بود. تانیا دوباره پرسید: - چرا اینقدر عصبانی هستی؟ امیر با عصبانیت نگاهش کرد و با صدایی که سعی می کرد بالا نرود گفت: - پونزده سال تنهایی زندگی کردی ولی هنوز نمیدونی وقتی بیرونی باید حواست به همه چی باشه؟ امروز حواست کدوم گوری بود؟ مگه تو آموزش ندیدی؟ مگه بهت یاد ندادن توی خانواده ما باید همیشه هوشیار باشی؟ امروز بهمون حمله کردن و تو طعمه راحتی براشون بودی؟ تانیا خواست پاسخی بدهد اما هیچ حرفی نداشت که بزند. فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت. امیر نفس عمیقی کشید. کمی از عصبانیتش کم شده بود. تانیا با کمک دست سالمش از جا برخواست. @iam_hellboy
معنی بخشی از اهنگ Told you not to worry بهت گفتم که نگران نباشی But maybe that’s a lie ولی شاید اون یه دروغه *** Remember not to get too close to stars یادت بمونه که زیاد به ستاره ها نزدیک نشی They’re never gonna give you love like ours اونا هیچوقت عشقی مثل عشقی که بین ما بود رو نمیدن *** The world’s a little blurry جهان یذره تاره Or maybe it’s my eyes یا شایدم چشمای منه The friends I’ve had to bury دوستایی که باید خاکشون میکردم They keep me up at night اونا منو تو شب بیدار نگه میدارن Said I couldn’t love someone گفتم که نمیتونم کسیو دوست داشته باشم ‘Cause I might break چون ممکنه بشکنم
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#29 تانیا در فکر بود و به اطراف توجه نداشت. فقط به دنبال امیر میرفت. ناگهان ص
رمان ( ) پارت امیر به سمتش رفت: - چیکار میکنی؟ تانیا روی پاهایش ایستاد. کمی سخت بود ولی توانست تعادلش را حفظ کند. به امیر نگاه کرد و گفت: - واقعا فکر کردی اینجا میمونم؟ امیر روبه روی تانیا ایستاد: - میدونی چه قدر خطرناکه؟ هنوز تحت تاثیر داروهایی! امکان داره روی رفتار تاثیر بذاره! تانیا پوفی کشید: - امکان داره! من واسه یه امکان اینجا نمیمونم! امیر نفس عمیقی کشید. میدانست نمیتواند وادارش کند که در بیمارستان بماند. دستی روی صورتش کشید و گفت: - کنار من میمونی! تانیا به امیر نگاه کرد: - کجا میتونم برم مگه؟ امیر سری تکان داد و با یکدیگر از اتاق بیرون رفتند. باران بیرون اتاق ایستاده بود با دیدن تانیا به سمتش رفت و گفت: _ خوبی؟ تانیا لبخندی زد و سری به نشانه تایید تکان داد. باران رو به امیر گفت: _ باراد منتظرمونه! امیر سری تکان داد و با یک دیگر از بیمارستان خارج شدند. وارد یک سوله بزرگ شدند. تمام سوله با نور سفید روشن بود. پنجرهای نداشت و صدای ژنراتور در سوله پخش میشد. در انتهای سیلو، چند نفر روی صندلی بسته شده بودند و باراد هم جلویشان ایستاده بود. حدس اینکه آنها کسانی بودند که امروز به تانیا و امیر حمله کرده بودند؛دشوار نبود. امیر جلوتر از باران و تانیا نزدیک آنها شد. چهره هایشان از جایی که باران و تانیا ایستاده بودند مشخص نبود. امیر صندلی برداشت و جلوی آنها نشست. حال تانیا زیاد خوب نبود و سرش گیج میرفت اما اهمیتی نمیداد. کنار باراد ایستاد. مشخص بود باراد از برگشتن تانیا خوشحال نشده است. امیر از باراد پرسید: _ رئیسشون کدومه؟ باراد اشارهای به یک دختر زد: _اون دختره! تانیا به دختر نگاه انداخت. دختر موهای کوتاهی داشت. چهره اش رنگ پریده بود و جای چند کبودی به روی صورتش مشخص بود. به نظرش آشنا بود. امیر به دختر نگاه کرد و گفت: _ نگار! بالاخره زهر خودت رو ریختی؟ دختر با نفرت به امیر نگاه کرد. نفس نفس میزد و قفسه سـ*ـینهاش بالا و پایین میرفت. سفیدی چشمانش به سرخی گراییده بود و تمام اجزای صورتش نفرت از آنها را فریاد میزد. دهانش اما بسته بود و نمیخواست به باراد و امیر پاسخی بدهد. باراد نزدیک دختر شد: _ چرا این کار رو کردی؟ تانیا یادش آمد دختر را کجا دیده است. بیش از یکسال پیش نگار به نزدش رفته بود عاجزانه از او درخواست کمک کرده بود. جلوتر رفت و گفت: _ چونکه این خانواده باعث مرگ بچش شده! باران نگاهی به تانیا انداخت: _ یعنی بچش... نتوانست حرفش را ادامه دهد. حتی فکر کردن به آن هم برایش زجرآور بود. خاطره پانزده سال پیش و آن مراسم لعنتی، به این راحتی ها از ذهن نسل جدید پاک نمیشد. تانیا سری تکان داد و ادامه داد: _ کاری به کارش نداشته باشید، هر کاری کرده حق داشته! امیر با عصبانیت به تانیا نگاه کرد و گفت: _ میخواست بکشتمون! تانیا پوزخندی زد: _ آدم های زیادی میخوان ما رو بکشن! چیکار کنیم؟ همشون رو بکشیم؟ امیر از روی صندلی بلند شد و روبه روی تانیا ایستاد: - یادت رفته که کجاییم؟ اگر کاری نکنیم، پیام ضعف رو به بقیه دادیم! تانیا در چشمان امیر نگاه کرد. برایش اهمیتی نداشت؛ فقط نمیخواست بلایی سر نگار بیاید: -بلایی سرش بیاد با من طرفید! بعد به سمت نگار رفت. یادش بود وقتی بچه اش را دزدیده بودند؛ به نزد تانیا رفته بود تا از او کمک بخواهد. تانیا سعیاش را کرد، اما خبری از بچه نگار نبود. انگار اصال وجود نداشت. تانیا دست نگار را باز کرد و گفت: _ با گفتن متاسفم مسخرت نمیکنم. نگار پوزخندی زد: - دوست داری خودت رو جدا از خانوادت بدونی مثل پسر عموت! اشاره به باراد کرد و ادامه داد: _ولی ببین به جای اینکه مارو تحویل پلیس بده ما رو آورده اینجا. تو هم مثل همونایی! تانیا نگذاشت حرفهایش تمام شود. نزدیکش شد؛ جوری که نفسش در صورت نگار پخش میشد. صدایش از لای دندانهایش بیرون میآمد: _ یک بار دیگه من رو از این خانواده بدون تا شانست برای زندگی رو ازت بگیرم! هیچ کس چیزی نمیگفت. تمام سوله صحنه نمایشی برای تانیا بود. کمی احساس ضعف میکرد؛ اما داروها به خوبی او را نگه داشته بودند. به افرادی که همراه نگار بودند اشاره کرد و از نگار پرسید: - اینا رو از کجا آوردی؟ پوزخند نگار پررنگتر شد. تک تک آن افراد کسانی بودند که برای هلدینگ کار میکردند و از خیلی از کارهایی که در هلدینگ انجام میشد خبر داشتند. گاهی اوقات سکوت در برابر قائم مقامی ها سخت تر از مقابله با آنها بود. نگار با همان پوزخند گفت: - افرادی که از ظلم این خانواده خسته شدن! تانیا چشمانش را ریز کرد و پرسید: - یعنی برای خانواده کار میکنن؟ نگار سری تکان داد. تانیا نگاهی به آن افراد انداخت. از خائنین متنفر بود. کسی که برای آنها کار میکرد؛ حق نداشت بر علیه آنها کاری انجام دهد. @iam_hellboy