Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#26 در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان ب
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#28
نمیدانست اصرار تانیا برای دیدن پسر هادود چیست:-چیه دلت براش تنگ شده؟
تانیا لبخند کجی زد:
-به هر حال اون پسر هادوده. وارثش! پس چرا اینجا نیست؟
امیر دوباره به تانیا نگاه کرد:
- تو خودت میدونی تو خانواده ما وراثت چجوریه! هیچ وقت همه چیز به پسر بزرگ نمیرسه!
به سمت تختش رفت. تانیا همانجا ایستاده بود. با بیخیالی گفت:
- اگر این طور بود با مرگ بابات تو باید بزرگ خانواده میشدی!
امیر به سمتش برگشت. از حرفهای تانیا کلافه شده بود:
- دقیقا چی میخوای تانیا؟
تانیا ابرویی بالا انداخت:
- من پونزده سال نبودم میخوام یادبگیرم!
امیری سری تکان داد. کتش را برداشت و گفت:
- الان بهترین راه یاد گرفتن، رفتن به هلدینگه!
تانیا ابرویی بالا انداخت و سری تکان داد و دنبال امیر راه افتاد. از پله ها پایین رفتند و از عمارت
خارج شدند. امیر با استفاده از ساعت هوشمندی که روی دستش بود؛ ماشینش را فراخواند.
طولی نکشید که ماشین، بدون سرنشین آمد. تانیا و امیر سوار ماشین شدند. امیر آدرس را وارد
کرد و ماشین را در حالت اتومات گذاشت. فرق حالت اتومات و دستی بیشتر در سرعت و رعایت
قوانین بود. حالت اتومات معمولا بالاتر از هشتاد کیلومتر بر ساعت حرکت نمیکرد. در بیشتر
مواقع امیر از حالت دستی استفاده میکرد؛ اما امروز آنقدر کار داشت، که ترجیح میداد از حالت
اتومات استفاده کند.
در میانه های راه بودند که امیر رو به تانیا کاغذی را گرفت و گفت:
-امروز خبرنگارها ازت سوالاتی میپرسن که باید جواب همشون توی این جملاتی که برات
نوشتم خالصه بشه!
تانیا کاغذ را از امیر گرفت. جمالتش را بلند خواند:
- من همیشه همراه عموم حرکت میکند؟ نه جلوتر نه عقب تر؟
به امیر نگاه کرد:
- تو الان جدی هستی؟
امیر سری تکان داد. تانیا یکی دیگر از جملاتی که روی کاغذ بود را بلند خواند:
- خانواده برای من مهم ترین چیزه و خوشحالم که پیششون برگشتم؟
دوباره به امیر نگاه کرد:
_کام آن!
امیر شانه ای بالا انداخت:
- چاره دیگه ای نداری باید همین ها رو بگی!
تانیا سری تکان داد :
- باشه!
امیر که باورش نمیشد تانیا به این راحتی قبول کند؛ با تردید پرسید:
- مطمئنی؟
تانیا با اطمینان گفت:
- من قراره یاد بگیرم و تو هم معلممی!
امیر قانع نشده بود اما بحث را ادامه نداد. به دفتر مرکزی هولدینگ رسیدند. یکی از بلندترین
ساختمان های تهران با صد و بیست طبقه بود. از ماشین پیاده شدند. تمام ساختمان شیشه
کاری بود. بیرون از در ورودی ساختمان نیز حوض بزرگی را بنا نهاده بودند. برای وارد شدن به
ساختمان باید از روی پلی که روی حوض زده شده بود؛ رد میشدند. وارد سالن بزرگی شدند.
تمام کارکنان دفتر مرکزی هولدینگ قائم مقامی در آنجا جمع شده بودند و همگی منتظر
سخنرانی تانیا بودند. امیر نزدیک تانیا شد و آرام گفت:
- یادت نره که چه چیزهایی گفتم!
تانیا با اطمینان سری تکان داد و به سمت محلی که برایش آماده شده بود رفت. پشت
میکروفون ها ایستاد. بیشتر از پنج دقیقه نمیتوانست صحبت کند. برگه ای را که امیر به او داده
بود بیرون آورد و جوری که ببیند آن را مچاله کرد و لبخند کجی زد. اخم بزرگی بر صورت امیر
نشست. خوش خیال بود که فکر میکرد، میتواند به همین راحتی تانیا را کنترل کند. تانیا نفس
عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد:
_سلام به تمام حضار عزیز. خیلی خوشحالم که اینجا در خدمت شما هستم. دیروز توی فرودگاه
خبرنگارها سوالاتی پرسیدن که مهم ترینشون راجع به تغییر سیاست های شرکت و تعدیل نیرو
بود. در دو کلمه جوابشون رو میدم تعدیل نیرو هرگز، تغییر سیاست های شرکت شاید. به هر
حال من تازه برگشتم و فعلا مشغول یادگیری هستم و در ضمن...
چند ثانیه سکوت کرد. باید تیرش را پرتاب میکرد. اولین قدم را برمیداشت. عواقبش را
میدانست اما برایش اهمیتی نداشت؛ بنابراین گفت:
_به زودی یکی از بزرگترین رسوم خانواده ما یعنی ازدواج مادر عزیزم و عموم اجرا میشه.
بنابراین ببخشید سرمون شلوغه.
لبخندی از روی رضایت زد. کارش را کرده بود. رسانه ای کردن این موضوع به معنی اجبار
انجامش بود. کل دنیا میدانستند که قائم مقامی ها تمام رسوماتشان را اجرا می کنند. با همان
لبخند گفت:
_ممنون از همتون.
از پشت میکروفون ها کنار آمد؛ اما به نزد امیر بازنگشت. چند سوال دیگر خبرنگاران را پاسخ داد.
میخواست وقت تلف کند تا خبر پخش شود. بعد از چند دقیقه صحبت ها را تمام کرد در کنار امیر
ایستاد. امیر صورتش عصبانی بود و با چشمانش برای تانیا خط ونشان میکشید ولی حرفی به
او نزد. در کنار هم دوشادوش حرکت میکردند. چهار طبقه اول ساختمان برعکس طبقات دیگرش
به یکدیگر متصل بودند. چندین اتاق در طبقات وجود داشت و این چهار طبقه بخش هماهنگی
زیرمجموعه های هولدینگ بود و طبقات بالا هر کدام به زیر مجموعه خاصی تعلق داشت. در طبقه
اول کافه تریا بسیار بزرگی که توان پاسخگویی به تمام طبقات را داشت؛ بود.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#26 در آن زمان تنها چیزی که میخواست، رها شدن از دست برادرانش و انتظاراتشان ب
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#29
تانیا در فکر بود و به اطراف توجه نداشت. فقط به دنبال امیر میرفت. ناگهان صدای تیراندازی شنیدند.
تا به خودش بیاید سوزش شدیدی را در کتفش احساس کرد. فریادی از سر درد کشید. امیر که
شاهد این ماجرا بود، او را گرفت و در یکی از بریدگی های دیوار جای داد. خودش مقابلش ایستاده
بود. خون از دست تانیا با شدت بیرون میریخت. امیر شال دور گردن تانیا را گرفت و روی زخم
را محکم بست. هنوز صدای تیراندازی میآمد. نفس های امیر منقطع شده بود. صورتش قرمز
شده بود و رگ گردنش معلوم بود. نمیدانست چه کسی جرات کرده است که به آنها آن هم در
ساختمان هولدینگ خودشان حمله کند! صدای ماشین پلیس آمد. پلیس ها به داخل ساختمان
آمدند. میدانستند که امیر و تانیا در ساختمان هستند و بیرون آوردن آن دو در اولویت بود. تعداد
مهاجمین به ده نفر هم نمیرسید. هیچ کدامشان اما در درگیری قصد تسلیم شدن نداشتند و پس
از نادیده گرفتن اخطارهای پلیس و پس از آنکه یکی از مهاجمین قصد حمله به سمت تانیا و
امیر را داشت. پلیس ها شروع به شلیک کردند و با تیرهای بیهوش کننده، به قائله پایان دادند.
پس از آنکه بلد اعلام شد، مهاجمین دستگیر شده اند، امیر دستی بر روی کمر تانیا گذاشت و با
او از بریدگی خارج شد. تانیا خون زیادی از دست داده بود و به سختی میتوانست راه برود.
پلیسی به سمت امیر و تانیا رفت با دیدن تانیا سریعا درخواست آمبولانس کرد. سپس به سمت
آنها رفت. از امیر پرسید:
- چقدر اوضاعش خرابه؟
امیر پوفی کشید و با کلافگی گفت:
- نمیدونم!
تانیا سرش را بالا آورد تا ببیند امیر با چه کسی صحبت میکند. امکان نداشت با دیدن موهای
مشکی او نفهمد که او کیست. با صدای تحلیل رفته ای گفت:
- باراد؟
باراد خواست پاسخی بدهد که ناگهان شخصی صدا رد:
- جناب سرگرد؟
باراد به سمتش برگشت و گفت:
-اومدم!
به امیر گفت:
- آمبولانس تا چند دقیقه دیگه میرسه!
امیر سری تکان داد. به باراد که در حال رفتن بود گفت:
- اونا مال منن!
باراد اعتراضی نکرد و به سمت دیگر رفت. تانیا دیگر به درستی صداها را نمیشنید. آنقدر خون
از دست داده بود که دیگر نمیتوانست هوشیار بماند. آمبولانس آمد. امیر خواست به سمت
آمبولانس حرکت کند که احساس کرد تانیا دیگر هوشیار نیست. دستی بر زیر پاهایش انداخت
و او را بلند کرد و به سمت آمبولانس برد. دکترهای آمبولانس او را تحویل گرفتند و امیر هم به
همراهشان سوار شد. با استفاده از مسیر ویژه طولی نکشید که به بیمارستان رسیدند. بیمارستان
فوق تخصصی قائم مقامی! سریعا تانیا را به اتاق عمل بردند. باران که ماجرا را شنیده بود خودش
را به بیمارستان رساند و به همراه امیر بیرون اتاق عمل منتظر ماند. پس از دو ساعت دکتر از
اتاق عمل بیرون آمد و به سمت باران و امیر رفت. باران پرسید:
- چی شد؟
دکتر ماسک مخصوصش را در آورد و گفت:
- خوشبختانه خطر رفع شده. گلوله توی دست منفجر شده بود و این باعث وخامت اوضاع شده
بود. ولی همونطور که گفتم خطر رفع شده. فقط...
چند ثانیه مکث کرد و سپس ادامه داد:
- داروی هایی که استفاده کردیم؛ خیلی قوین و ممکنه حتی تا فردا روی عملکرد بیمار تاثیر
بذارن. بنابراین شدیدا مراقب باشید و بذارید استراحت کنن.
امیر و باران سری تکان دادند و دکتر رفت.
چند ساعتی گذشته بود. تانیا به هوش آمده بود و به لطف داروها و پزشکان ماهر حالش بهتر
شده بود. کمی گیجی بر اثر استعمال داروها را داشت، ولی دردی در دستش احساس نمیکرد.
اما نمیتوانست به دلیل پانسمان مخصوصی که دستش را کرده بودند، دستش را تکان دهد.
تمام مدت امیر آنجا در کنارش بود.
کلافه بود و کلافگیاش در تک تک حرکاتش مشهود بود. مدام سرتاسر اتاق را قدم میزد.
بر اساس قانون اجازه ورود نداشت ولی قوانین برای خانواده قائم مقامی معنی نداشت. دکتری که
برای چک کردن وضعیت تانیا آمده بود، کارش که تمام شد به نزد امیر رفت و آرام به او چیزی
گفت. نگاهی به تانیا انداخت و از اتاق خارج شد. امیر خیلی کم حرف میزد و این داشت اعصاب
تانیا را خرد میکرد. با صدایی که تحت تاثیر داروها گرفته بود؛ گفت:
- دکتر چی گفت؟
امیر خیلی جدی پاسخ داد:
- گفت باید استراحت کنی!
تانیا پوزخندی زد:
- تو که میدونی این کار نمیکنم نه؟
امیر سری تکان داد ولی هنوز کلافه بود. تانیا دوباره پرسید:
- چرا اینقدر عصبانی هستی؟
امیر با عصبانیت نگاهش کرد و با صدایی که سعی می کرد بالا نرود گفت:
- پونزده سال تنهایی زندگی کردی ولی هنوز نمیدونی وقتی بیرونی باید حواست به همه چی
باشه؟ امروز حواست کدوم گوری بود؟ مگه تو آموزش ندیدی؟ مگه بهت یاد ندادن توی خانواده
ما باید همیشه هوشیار باشی؟ امروز بهمون حمله کردن و تو طعمه راحتی براشون بودی؟
تانیا خواست پاسخی بدهد اما هیچ حرفی نداشت که بزند. فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت. امیر
نفس عمیقی کشید. کمی از عصبانیتش کم شده بود. تانیا با کمک دست سالمش از جا برخواست.
@iam_hellboy
معنی بخشی از اهنگ
Told you not to worry
بهت گفتم که نگران نباشی
But maybe that’s a lie
ولی شاید اون یه دروغه
***
Remember not to get too close to stars
یادت بمونه که زیاد به ستاره ها نزدیک نشی
They’re never gonna give you love like ours
اونا هیچوقت عشقی مثل عشقی که بین ما بود رو نمیدن
***
The world’s a little blurry
جهان یذره تاره
Or maybe it’s my eyes
یا شایدم چشمای منه
The friends I’ve had to bury
دوستایی که باید خاکشون میکردم
They keep me up at night
اونا منو تو شب بیدار نگه میدارن
Said I couldn’t love someone
گفتم که نمیتونم کسیو دوست داشته باشم
‘Cause I might break
چون ممکنه بشکنم
XXXTentacion xxxtentacion_save_me 128.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
#موسیقی
xxxtentacion
save me
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#29 تانیا در فکر بود و به اطراف توجه نداشت. فقط به دنبال امیر میرفت. ناگهان ص
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#30
امیر به سمتش رفت:
- چیکار میکنی؟
تانیا روی پاهایش ایستاد. کمی سخت بود ولی توانست تعادلش را حفظ کند. به امیر نگاه کرد و
گفت:
- واقعا فکر کردی اینجا میمونم؟
امیر روبه روی تانیا ایستاد:
- میدونی چه قدر خطرناکه؟ هنوز تحت تاثیر داروهایی! امکان داره روی رفتار تاثیر بذاره!
تانیا پوفی کشید:
- امکان داره! من واسه یه امکان اینجا نمیمونم!
امیر نفس عمیقی کشید. میدانست نمیتواند وادارش کند که در بیمارستان بماند. دستی روی
صورتش کشید و گفت:
- کنار من میمونی!
تانیا به امیر نگاه کرد:
- کجا میتونم برم مگه؟
امیر سری تکان داد و با یکدیگر از اتاق بیرون رفتند. باران بیرون اتاق ایستاده بود با دیدن تانیا
به سمتش رفت و گفت:
_ خوبی؟
تانیا لبخندی زد و سری به نشانه تایید تکان داد. باران رو به امیر گفت:
_ باراد منتظرمونه!
امیر سری تکان داد و با یک دیگر از بیمارستان خارج شدند.
وارد یک سوله بزرگ شدند. تمام سوله با نور سفید روشن بود. پنجرهای نداشت و صدای ژنراتور
در سوله پخش میشد. در انتهای سیلو، چند نفر روی صندلی بسته شده بودند و باراد هم
جلویشان ایستاده بود. حدس اینکه آنها کسانی بودند که امروز به تانیا و امیر حمله کرده بودند؛دشوار نبود. امیر جلوتر از باران و تانیا نزدیک آنها شد. چهره هایشان از جایی که باران و تانیا
ایستاده بودند مشخص نبود. امیر صندلی برداشت و جلوی آنها نشست. حال تانیا زیاد خوب
نبود و سرش گیج میرفت اما اهمیتی نمیداد. کنار باراد ایستاد. مشخص بود باراد از برگشتن
تانیا خوشحال نشده است. امیر از باراد پرسید:
_ رئیسشون کدومه؟
باراد اشارهای به یک دختر زد:
_اون دختره!
تانیا به دختر نگاه انداخت. دختر موهای کوتاهی داشت. چهره اش رنگ پریده بود و جای چند
کبودی به روی صورتش مشخص بود. به نظرش آشنا بود. امیر به دختر نگاه کرد و گفت:
_ نگار! بالاخره زهر خودت رو ریختی؟
دختر با نفرت به امیر نگاه کرد. نفس نفس میزد و قفسه سـ*ـینهاش بالا و پایین میرفت.
سفیدی چشمانش به سرخی گراییده بود و تمام اجزای صورتش نفرت از آنها را فریاد میزد.
دهانش اما بسته بود و نمیخواست به باراد و امیر پاسخی بدهد. باراد نزدیک دختر شد:
_ چرا این کار رو کردی؟
تانیا یادش آمد دختر را کجا دیده است. بیش از یکسال پیش نگار به نزدش رفته بود عاجزانه
از او درخواست کمک کرده بود. جلوتر رفت و گفت:
_ چونکه این خانواده باعث مرگ بچش شده!
باران نگاهی به تانیا انداخت:
_ یعنی بچش...
نتوانست حرفش را ادامه دهد. حتی فکر کردن به آن هم برایش زجرآور بود. خاطره پانزده سال
پیش و آن مراسم لعنتی، به این راحتی ها از ذهن نسل جدید پاک نمیشد. تانیا سری تکان داد
و ادامه داد:
_ کاری به کارش نداشته باشید، هر کاری کرده حق داشته!
امیر با عصبانیت به تانیا نگاه کرد و گفت:
_ میخواست بکشتمون!
تانیا پوزخندی زد:
_ آدم های زیادی میخوان ما رو بکشن! چیکار کنیم؟ همشون رو بکشیم؟
امیر از روی صندلی بلند شد و روبه روی تانیا ایستاد:
- یادت رفته که کجاییم؟ اگر کاری نکنیم، پیام ضعف رو به بقیه دادیم!
تانیا در چشمان امیر نگاه کرد. برایش اهمیتی نداشت؛ فقط نمیخواست بلایی سر نگار بیاید:
-بلایی سرش بیاد با من طرفید!
بعد به سمت نگار رفت. یادش بود وقتی بچه اش را دزدیده بودند؛ به نزد تانیا رفته بود تا از او
کمک بخواهد. تانیا سعیاش را کرد، اما خبری از بچه نگار نبود. انگار اصال وجود نداشت. تانیا
دست نگار را باز کرد و گفت:
_ با گفتن متاسفم مسخرت نمیکنم.
نگار پوزخندی زد:
- دوست داری خودت رو جدا از خانوادت بدونی مثل پسر عموت!
اشاره به باراد کرد و ادامه داد:
_ولی ببین به جای اینکه مارو تحویل پلیس بده ما رو آورده اینجا. تو هم مثل همونایی!
تانیا نگذاشت حرفهایش تمام شود. نزدیکش شد؛ جوری که نفسش در صورت نگار پخش
میشد. صدایش از لای دندانهایش بیرون میآمد:
_ یک بار دیگه من رو از این خانواده بدون تا شانست برای زندگی رو ازت بگیرم!
هیچ کس چیزی نمیگفت. تمام سوله صحنه نمایشی برای تانیا بود. کمی احساس ضعف میکرد؛
اما داروها به خوبی او را نگه داشته بودند. به افرادی که همراه نگار بودند اشاره کرد و از نگار
پرسید:
- اینا رو از کجا آوردی؟
پوزخند نگار پررنگتر شد. تک تک آن افراد کسانی بودند که برای هلدینگ کار میکردند و از
خیلی از کارهایی که در هلدینگ انجام میشد خبر داشتند. گاهی اوقات سکوت در برابر
قائم مقامی ها سخت تر از مقابله با آنها بود. نگار با همان پوزخند گفت:
- افرادی که از ظلم این خانواده خسته شدن!
تانیا چشمانش را ریز کرد و پرسید:
- یعنی برای خانواده کار میکنن؟
نگار سری تکان داد. تانیا نگاهی به آن افراد انداخت. از خائنین متنفر بود. کسی که برای آنها
کار میکرد؛ حق نداشت بر علیه آنها کاری انجام دهد.
@iam_hellboy
Iam Hell
چطوری به #انگلیسی بگیم؟ #میشه_بس_کنی؟ @iam_hellboy
چطوری به #انگلیسی بگیم؟
از چی ناراحتی؟
@iam_hellboy
ترجمه بخشی از اهنگ*
یه زمانی آرزو میکردم عشق زندگیمو پیدا کنم
اما تو این آغوش درد و رنج کشیدم و فکر می کردم خواهم مرد
و حالا مثل یک کودک در این گوشه دارم میلرزم
دعا کردم که سقوط نکنم ، اگرچه دردناکه اما ارزش پرواز کردنو داره
اگه گند بزنم ، اینو میدونم که
با قلبی گشاده و شکسته و چشمان باز باهاش روبرو میشم
اگه گند بزنم اهمیتی نداره
از کاری که انجام دادم پشیمان نخواهم شد ، فقط از چیزهایی که امتحان نکردم (افسوس میخورم)
چیزی رو انتخاب کن که بیشتر دوستش داری و اجازه بده جونتم بگیره
اگه مجبور شدی
بازم چیزی رو انتخاب کن که بیشتر دوستش داری و اجازه بده جونتم بگیره
و اجازه بده جونتو بگیره
آزادی من در راه تسلیم تو شدن و دادن زندگیم به تو به فنا رفت
احساس میکنم توانشو ندارم اما بازم شیرجه میزنم
با بوسه مرگبار تو یک نفس میگیرم ، اگه زنده بمونم
میدونم که با نفس بعدی جاودانه خواهم شد
اگه گند بزنم ، اینو میدونم که
با قلبی گشاده و شکسته و چشمان باز باهاش روبرو میشم
اگه گند بزنم اهمیتی نداره
از کاری که انجام دادم پشیمان نخواهم شد ، فقط از چیزهایی که امتحان نکردم (افسوس میخورم)
چیزی رو انتخاب کن که بیشتر دوستش داری و اجازه بده جونتم بگیره
اگه مجبور شدی
بازم چیزی رو انتخاب کن که بیشتر دوستش داری و اجازه بده جونتم بگیره