Beneath the soft hush of morning, our hands circle the same warm cup.
Steam curls between us like unspoken words,
and in the gentle bitterness of the coffee,
I taste your quiet smile
a sweetness no sugar could ever bring.
قهوهای، رنگِ خاکِ من، خاکِ شبِ من، راهی که به درون میگشاید. نه روشن است و نه خاموش، بلکه میانِ هر لحظه، برگِ بارانِ پنهانِ خاطرات مینشینَد.
زندگی بیبرکتِ بیچایِ ساده چگونه میسوزد؟ اما بخارِ ظریفش، همچنان در فضای اتاق میلغزد و با هر دم، به من میگوید که هنوز هم زندهام و هنوز هم میخواهم زنده بمانم.