قهوهای، رنگِ خاکِ من، خاکِ شبِ من، راهی که به درون میگشاید. نه روشن است و نه خاموش، بلکه میانِ هر لحظه، برگِ بارانِ پنهانِ خاطرات مینشینَد.
زندگی بیبرکتِ بیچایِ ساده چگونه میسوزد؟ اما بخارِ ظریفش، همچنان در فضای اتاق میلغزد و با هر دم، به من میگوید که هنوز هم زندهام و هنوز هم میخواهم زنده بمانم.