eitaa logo
ما؛نیا.
181 دنبال‌کننده
121 عکس
4 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ما؛نیا.
‌ ‌ ‌تنم به پیلهٔ تنهاییَم نمی گنجید.
من از نَهایتِ شب حرف می زنم من از نَهایتِ تاریکی و از نَهایتِ شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ! و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم .
فروغ فرخزاد6_144461538419441614.mp3
زمان: حجم: 4.1M
هیچ صیّادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد من ؛ پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام ، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .
‌ ‌ ‌ ‌و در آن دریای مضطرب خونسرد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌از صدف های پر از مروارید ؛
چه‌قدر این اقیانوسِ چشم‌هایم، این حوضچه‌های همیشه‌خاموش، دلگیر و بی‌کران بودند. نه موجی در آن بود و نه پناهی. فقط یکنواختیِ مرداب‌وارِ انتظار... انتظار هیچ‌چیز. اما امشب، از تاریک‌ترین اعماق این مرداب، چیز دیگری داشت بیرون می‌زد. نخست فقط یک غنچه‌ی سربی بود، حبابی از جنس زهر و سکوت. بعد، ناگهان، در بی‌تفاوتیِ سردِ این خلأ، اولین مروارید شکست. ...اشک... نه، مرواریدی که در چاهِ چشمی که چیزی جز مشتی خاکستر برای ارائه نداشت، متولد شده بود. به طرز نفرت‌انگیزی می‌درخشید، مثل همان زرق و برقِ بیمزه‌ی حلقه‌هایی که مرده‌ها به دست می‌کنند. این مرواریدِ لعنتی، این قطره‌ی نمکآلودِ رنج، افتاد. افتاد روی گونه‌ی چپم. احساسش... مثل کشیده شدن نوک یک چاقوی سرد و مرطوب روی پوست فرسوده‌ی یک دیوار خشتی بود.
ما؛نیا.
چه‌قدر این اقیانوسِ چشم‌هایم، این حوضچه‌های همیشه‌خاموش، دلگیر و بی‌کران بودند. نه موجی در آن بود و
مرواریدها... همه‌شان دروغ بودند . اشک فقط یک سیالِ لعنتی بود تا به آدم بفهماند چهقدر پوچ و گندیده است غرق شدن در خودش . حالا دیگر هم اقیانوسی نمانده بود، هم مرواریدی وجود نداشت. فقط من ماندم و یک جفت حدقه‌ی خشک که خیره بودند به سوراخِ سیاهی در برابر رویم... شاید هم به درون خودم.