🔴 #زیباییهای_ظهور (۹)
🔵 نحوه قضاوتهای حضرت بعد از ظهور
🔺 امام باقر علیه السلام فرمودند :
🔹 إِذَا قَامَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ حَكَمَ بِحُكْمِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ لاَ يَسْأَلُ اَلنَّاسَ بَيِّنَةً
🔸 زمانی ڪه قائم سلام الله علیه قیام ڪند مانند حضرت داود و حضرت سلیمان علیهما السلام حڪم میڪند، از مردم بینه درخواست نمیڪند.
📚بحار الأنوار ج ۲۶، ص ۱۷۶
نحن حزب_الله.mp3
19.36M
🔸 #نواهنگ جدید "نحن حزب الله"
🎤 حاج #محمدرضا_طاهری
🎤 حاج #مهدی_سلحشور
🎤 حاج #سید_رضا_نریمانی
🎤 حاج #مهدی_رسولی
🎤 کربلایی #حسین_طاهری
ای برادران لبنانی
وقت این نبرد طوفانی
ما همه کنارتان هستیم
پشت سید خراسانی
🔻#حزبالله_لبنان
🎙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♦️چه کسی خودکار «بیک» رو وارد ایران کرد؟
أینَ مُـــــــنتَقِّم...🇮🇷🇵🇸
🌺رمان🌺 #قسمت_نهم (خدیجه) ربابه تندوتند از هرگوشه ی خونه وسایلی برای سفره ی
به وقت رُمان (خدیجه ومحمد)👇🏻❤️
🌺رمان🌺
#قسمت_دهم
(خدیجه و محمد)
دایی اسماعیل قرآن را از سفره عقد برداشت بوسید و به دست محمد داد و نشست کنار تازه داماد سرشو طرف گوش محمد برد و زمزمه کنان گفت آقا محمد یک جایی از قران را باز کن نمیخوام بخونی ولی ازت یه کاری می خوام. محمد سراپا گوش شد دایی اسماعیل گفت دینت چیه؟اسلام مذهبت چیه ؟شیعه. مرامتم که میدونم مرامت جوانمردی است تورو به همین آورنده قران قسمت میدم که دست روی قران بزاری و چیزی رو که می خوام بگی و عملی کنی! چیزی که می خوام سخته ولی قسم بخور که شرمندم نکنی. محمد سرشو بلند کرد و تو چشمای حاج اسماعیل زل زد و گفت حاجی قسم به این قران مواظب امانتی تون هستم و خیانت نخواهم کرد کاری نمیکنم که شرمنده بشی در مرام من نیست که خیانت در امانت کنم من با علم به این که نباید در همسر شرعی و قانونی ام تصرف و مالکیت داشته باشم گردن به این ازدواج دادم. و خوب میدونم که این ازدواج سوری است حاج اسماعیل با شنیدن سخنان محمد نفسی به راحتی از عمق وجود کشید و با چشمانی که پیروز مندانه برق میزد حاج حاج آقا و معصومه را نگاه کرد بادی به غبغب انداخت و مبارک باشد بلندی گفت. معصومه و حاج حاج آقا از مبارک باشد اسماعیل ناراحت شدند و اسماعیل برای رفع ابهام حرفش گفت خلاصی از این ماجرا و بی آبرویی مبارکه مون باشه با شنیدن حرفهای محمد و حاج اسماعیل همه حاضرین در کنار سفره عقد خوشحال شدندوبارغموشون سبک! ولی خدیجه همچنان منگ بود این حرفها برای سن اون زیادی بزرگ بود گیج و مبهوت همه را نگاه می کرد و دلیل خوشحالی پدرومادر و دلیل خواسته ی دایی و جواب محمد را نمی دانست. ربابه سریع با نبات های داخل کاسه شربت بادرنجبویه ای درست کرد که همه بخورن و کامی شیرین کنند صدای اذان مغرب مؤذن از بام مسجد بلندشد.محمد بدون اینکه شربت رو بخوره از جایش بلند شد ومهر کربلای داخل سفره رو برداشت وباوضویی که داشت اذان و اقامه ای گفت، که دراین هنگام خدمتکارسجاده رو از توی سفره ی عقد برداشت و جلوی تازه داماد پهن کرد .تمام حاضرین قامت بستن این مرد جوان ، نه بهتربگیم جوانمردرو نظاره می کردن.طی این مدتی که محمدتوخونه اونا کارمی کرد بارها نماز خوندنشو دیده بودن ،اما این نمازخوندن براشون با دفعات قبل فرق داشت.این قرائت زیبا نشان از ایمان مردغریبه ای که الان آشنا شده بود میداد. پشت بند محمد تک تک حاضرین وضوگر فتندوقامت بستن،صحنه ی زیبایی بودسخن گفتن با معشوق حقیقی.آرامش به خونه حاج حاج آقا برگشته،دیگه نگران نبودندنگران این که تشت رسوایی شون بیفته زمین.بلافاصله بعدازتمام شدن نماز شان ،دایی اسماعیل گفت:بابامردیم از گشنگی ،ناهارم که نخوردیم،شمارونمی دونم من که دارم ضعف میکنم،بااین حرف حاج اسماعیل همگی متوجه شکم خالیشون شدندوقاراقور شکم هاشروع شد،البته چند ساعت بودکه شروع شده بود ولی هیشکی حواسش نبود.ربابه فی الفور رفت مطبخ تا غذای ظهرو برای شام گرم کنه.که محمد با عذرخواهی خواستارترک خونه شد هرچقدر اصرار کردندبی فایده بود . و محمد چند دقیقه ی دیگه خونه ی نامزد سوریشو ترک کرد سیاهی شب پرده شو بر خانه حاج حاج آقاکشیدو همگی با خیال آسوده به خواب رفتن بعد ازچند مدت تنش این خواب براشون لازم بود صبح خروس خوان کوبه در به صدا درآمد خدمتکار درحیاط رو باز کردبا دیدن در زننده سلام بلند بالایی کرد. و در کوچه رو طاق باز به رویش باز کرد صبح بخیری گفت ودرو پشت سرشون بست. محمد طبق روال هر روز دستوراتی به کارگرانش داد و همگی مشغول به کار شدند انگار نه انگارکه این مرد جوان داماد این خونه است هر چند داماد شناسنامه ای است در رفتارش کوچکترین تغییری ایجاد نشده بود زندگی در خونه روال عادی و آرامش رو طی می کرد تا اینکه نزدیکه ظهر باز هم در کوچه به شدت زده شد همه اهالی خانه منتظر این در زدن بودن، به محض باز کردن در توسط خدمتکار خانه کورد ها به داخل خانه هجوم آوردند.باهجوم اونا خدیجه که ازباغچه سبزی میچید.بی اختیارپشت محمدپنهان شدسرکرده کوردهاگفت بازم که تو اینجایی!محمدگفت میخواستی کجاباشم؟کوردگفت اگه توداماده این خونه ای چراهر روزصبح علی الطلوع اینجا هستی محمدگفت شغل من بناییست خونه ی پدرزنم هم نیاز به بنایی داره برای همین هم اینجام گفت قراربود قباله ازدواج تو بااین گیس گلابتون به من نشون بدی البته اگه قباله ای وجود داشته باشه! محمد گفت : وجود داره. و صدا زد معصومه خانم ،مادر، لطفاً اون قباله ی ازدواج مارو بیار تاایشون باور کنن که دختر حاج حاج آقا شوهرداره!معصومه خانم قباله به دست ازپله ها پایین اومدوقباله رو طرف آقا محمد گرفت وگفت بفرماپسرم اینم قباله تون.بادیدن قباله کورد گفت :حالا چرازنتو باخودت میاری محل کارت؟مگه رسم نیست زن خونه باشه و به زندگیش برسه ؟این قضیه یکم بوداره!این چه زنوشوهریه که دخترهرروز خونه ی مادرشه!
ادامه دارد...
🌷 #دختر_شینا – قسمت 9⃣
✅ فصل سوم
...صمد پایش را توی یک کفش کرده و به مهریه پنجهزار تومان دیگر اضافه کرده و زیر کاغذ را خودش امضا کرده بود.
عصر آن روز، یک نفر کاغذ امضاشده را به همراه یک قواره پارچهی پیراهنی زنانه برای ما فرستاد. دیگر امیدم ناامید شد. به همین سادگی پدرم به اولین خواستگارم جواب مثبت داد و تهتغاریاش را به خانهی بخت فرستاد.
چند روز بعد، مراسم شیرینیخوران و نامزدی در خانهی ما برگزار شد. مردها توی یک اتاق نشسته بودند و زنها توی اتاقی دیگر. من توی انباری گوشهی حیاط قایم شده بودم و زارزار گریه میکردم. خدیجه، همهجا را دنبالم گشته بود تا عاقبت پیدایم کرد. وقتی مرا با آن حال زار دید، شروع کرد به نصیحت کردن و گفت: «دختر! این کارها چه معنی دارد؟! مگر بچه شدهای؟! تو دیگر چهارده سالت است. همهی دخترهای هم سن و سال تو آرزو دارند پسری مثل صمد به خواستگاریشان بیاید و ازدواج کنند. مگر صمد چه عیبی دارد؟! خانوادهی خوب ندارد که دارد. پدر و مادر خوب ندارد که دارد. امسال ازدواج نکنی، سال دیگر باید شوهر کنی. هر دختری دیر یا زود باید برود خانهی بخت. چه کسی بهتر از صمد. تو فکر میکنی توی این روستای به این کوچکی شوهری بهتر از صمد گیرت میآید؟! نکند منتظری شاهزادهای از آن طرف دنیا بیاید و دستت را بگیرد و ببردت توی قصر رویاها. دختر دیوانه نشو. لگد به بختت نزن. صمد پسر خوبی است تو را هم دیده و خواسته. از خر شیطان بیا پایین. کاری نکن پشیمان بشوند، بلند شوند و بروند. آن وقت میگویند حتماً دختره عیبی داشته و تا عمر داری باید بمانی کنج خانه.»
با حرفهای زن برادرم کمی آرام شدم. خدیجه دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط. از چاه برایم آب کشید. آب را توی تشتی ریخت و انگار که من بچهای باشم، دست و صورتم را شست و مرا با خودش به اتاق برد. از خجالت داشتم میمردم. دست و پایم یخ کرده بود و قلبم به تاپتاپ افتاده بود.
خواهرم تا مرا دید، بلند شد و شال قرمزی روی سرم انداخت. همه دست زدند و به ترکی برایم شعر و ترانه خواندند. اما من هیچ احساسی نداشتم. انگار نه انگار که داشتم عروس میشدم. توی دلم خداخدا میکردم، هر چه زودتر مهمانها بروند و پدرم را ببینم. مطمئن بودم همینکه پدرم دستی روی سرم بکشد، غصهها و دلواپسیهایم تمام میشود.»
ادامه دارد....