اینم حرف مهمیه؛
اول: ناکارآمدی سیاسی که از سالها پیش بوده؛
دوم: این خودانگاره غلط که ما ناتوان هستیم.
البته بعد از انقلاب اسلامی هردوی این عوامل ضعیف شدن ولی کاملا از بین نرفتن.
متاسفانه نه فقط در ایران، که در جهان اسلام این باور وجود داره که: ما که نمیتونیم، ما که ضعیفیم، غربیها خیلی توانمند و خوبن و ما بدبخت هستیم و خواهیم بود!
به این میگن درماندگی خودآموخته؛
و تا وقتی از این درماندگی خودآموخته رها نشیم و باور نکنیم که ما هم میتونیم رشد کنیم، وضعیت همینه که هست.
انقلاب اسلامی یه قدم در جهت شکستن این تصور غلط بود و هرجا توی این چهل سال که باور داشتیم میتونیم پیشرفت کنیم، واقعا هم پیشرفت کردیم.
ولی متاسفانه این درماندگی خودآموخته هنوز توی جامعه وجود داره... حتی گاهی باعث میشه مردم پیشرفتهای علمی ایران رو باور نکنن!!
ناکارآمدی سیاسی هم، تا حد زیادی به عدم انسجام فلسفه سیاسی از دوران صفویه و حتی قبل از اون برمیگرده.
چون ساختار سیاسی ما از قدیم، ترکیبی از پادشاهی و خلافت و بعد هم مشروطه بوده؛ همه کپیهای ناشیانهای از نسخههای دیگه بودن.
امام خمینی و علامه طباطبایی و بعد هم علامه مصباح تلاش کردن این خلأ فلسفه سیاسی رو پر کنند و موفقیتهایی هم به دست اومد، ولی هنوز جای کار داره.
ممنون از این که زبان فارسی رو پاس میدارید☺️
حتما باز هم مینویسم انشاءالله
سلام
نکات خیلی درست و دقیقی بود.
مشکلات امروز ریشه در صدها سال قبل داره. شاید از بعد حمله مغول؛ وقتی که تمدن مسلمانان آسیبهای اساسی دید و بعد از اون دچار بیثباتی سیاسی شد. بعد از مغولها ما دیگه حکومت پایداری نداشتیم و همین بیثباتی باعث عدم پیشرفت در زمینههای مختلف شد.
مهمترین آسیب هم همین آسیب به نظام آموزشی بود؛ این که علوم عقلی و طبیعی و فنی دیگه در حوزههای علمیه تدریس نشد و حوزه علمیه فقط جایی برای تدریس علوم دینی صرف شد. و بعد از اون، ما بجز شیخ بهایی دانشمند برجستهای نداریم که در علومی غیر از علوم دینی حرفی برای گفتن داشته باشه!
همین شد که اون رشد علمیای که قبل از حمله مغول داشتیم، کلا فراموش شد...
و البته از وقتی پای غربیها به ایران باز شد، تا تونستن از این عقبماندگی استفاده کردن...
حکومت نقص داشته؛ ولی مشکل فقط حکومت نبوده.
حاکمان بازتاب جامعه هستن(برعکسش هم هست).
اصلاح حکومت هم بدون اصلاح مردم ممکن نیست(و بالعکس). و همین الان هم حکومت کاملا اسلامی نشده و هنوز جای کار داره.
به نظر من مسئله فراتر از سست ایمان بودن یا بیتوجهی به دستورات دینیه.
شاید مشکل از خود دین و دستوراتش باشه!!
شاید مشکل اینه که دینی که به نام اسلام به مردم معرفی شده بود، با اسلام حقیقی فاصله داشت و هنجارها و باورها و مناسکی رو وارد جامعه کرد که از اسلام فاصله داشتن.
خیلی از رفتارهای سنتی گذشته جامعه ما که هنوز هم آثارش هست، با اسم دین توجیه شده درحالی که اصلا ریشه دینی نداره؛
مثل این تفکر که زن باید توی خونه بشینه و درس نخونه،
یا این تفکر که زندگی دنیا مهم نیست و نباید برای دنیا تلاش کرد،
یا این تفکر که فلسفه و علوم عقلی کفره و حرامه،
یا خیلی از باورها و رفتارهایی که درباره عاشورا وجود داشت و شهید مطهری توی کتاب حماسه حسینی دربارهش حرف زدن...
شاید مشکل، خوانش ما از اسلام و دینداریه!
پدیدههای اجتماعی تکعاملی نیستن.
نمیشه گفت عاملش فقط دخالت غرب یا فقط ناکارآمدی حکومتها بوده.
چیزی که اتفاق افتاده، برآیند چندتا عامله.
بله درسته
ولی من فکر میکنم این شیاطین انسی و جنی، قبل از سست ایمان کردن ما، از اساس دین رو تحریف کردند.
دین اسلام رو از یه دین زنده و پویا که هم برای آخرت سازنده ست و هم برای دنیا، تبدیل کردن به دینی که در عبادتهای فردی و تصوف و گوشهگیری از دنیا خلاصه بشه، جلوی ظلم نایسته و برای قوی شدن جامعه برنامه نداشته باشه.
یه دین خموده و گوشهنشین.
چنین دینی، هرچی پیروانش متعهدتر باشن بدتر هم هست!
مهشکن🇵🇸🇮🇷
بله درسته ولی من فکر میکنم این شیاطین انسی و جنی، قبل از سست ایمان کردن ما، از اساس دین رو تحریف کر
دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
توی دوره تمدن اسلامی(تا قبل از حمله مغول)، علوم عقلی و فلسفه رونق داشتن؛ همچنین علومی مثل اصول فقه و اجتهاد که عامل اصلی پویایی فقه اسلامی هستن(چون از طریق اجتهاد میشه اسلام رو به اقتضای نیازهای زمان به روز کرد).
در کنار اون، علوم طبیعی و ریاضیات هم در مدارس در کنار علوم دینی تدریس میشدن. بیشتر دانشمندهای ایرانی، هم فقیه و فیلسوف بودن هم پزشک یا ریاضیدان یا...
این باعث رشد علمی و پویایی جامعه میشد؛ چیزی که از ادبیات اون دوران مشخصه(کسایی که انسانی خوندن میدونن چی میگم؛ ویژگیهای سبک شعری خراسانی!).
بعد از حمله مغول، جامعه ایران دچار آشفتگی و خمودگی شد.
انگار یه ضربه اساسی به هویت ملی ایرانیها خورد و دچار اختلال پس از سانحه شدن!
بعد از اون، برای جبران این احساس سرخوردگی و شکست، به عرفان و تصوف پناه بردن؛ به این تفکر که اصلا دنیا رو ولش کن، برو گوشه مسجد و خانقاه عبادت بکن... اصلا دنیا ارزش نداره...
درنتیجه تولید علم دچار رکود شد. دانشمندان یا فرار کردن یا کشته شدن و یا اصلا مجالی برای تولید علم نداشتن؛ چون فضای علمی کشور درهم ریخته و تخریب شده بود.
درسته که افرادی مثل خواجه نصیرالدین طوسی تلاش کردن جلوی رکود علمی رو بگیرن و مغولان رو جذب فرهنگ ایرانی کنند(که مخصوصا در دومی موفق هم بودن)؛ ولی شدت آسیب خیلی بیشتر از این حرفا بود!
در زمینههایی مثل معماری رشد داشتیم؛ ولی دو فاجعه برای علم و اندیشه ایرانی رخ داد:
۱. جایگزینی اخباریگری بجای اجتهاد
۲. رواج طریقتهای صوفیانه و تصوف
اخباریگری به گرایشی در علوم دینی گفته میشه که معتقدند غیر از معصوم کسی توان فهم قرآن رو نداره؛ درنتیجه در قرآن تامل نمیکنیم(اونو فقط برای ثواب روخوانی میکنیم!!!) و فقط و فقط به روایات معصومین تکیه میکنیم. مشکل اینجاست که اخباریها هر روایتی رو درست و عام میدونن؛ به قول شهید مطهری، اگه امام معصوم به یه شخص بیمار گفته باشن آب یخ بخور، اونا برای همه بیمارها آب یخ تجویز میکنند.
اخباریگری برعکس اجتهاد، باعث رکود علمی میشه؛
چون اجتهاد(که صادر شده از ائمه شیعه هست) روش اصولی تدبر در قرآن، روایات و استدلاله، تا شیعه در هر زمانی طبق نیازهای اون زمان احکام دینی رو بفهمه.
اما متاسفانه اجتهاد به حاشیه رفت(مخصوصا در دروان صفوی) و علما اغلب اخباری شدند. اخباریون معتقدن هرچی روایت میگه همونه و کاری نداریم که روایت صحیحه یا نه و...
در کنارش، گرایش فکری اشعری هم حاکم شد(که این دیگه خیلی فلسفیه و توضیح نمیدم؛ ولی همینقدر بدونید که این گرایش کلامی، باعث میشه مفهوم عدالت کاملا تحریف بشه و عملا فلسفه اجتماعی اسلام رو بدجور تحریف کرد).
از اون طرف تصوف به شدت رواج پیدا کرد و اصلا صفویان پیروان یکی از طریقتهای صوفیانه بودن. تصوف هم یعنی بشین یه گوشه، حرف نزن و کاری به عدالت و علم و فلسفه نداشته باش!
نتیجه شد یه دین که فقط ظاهر و پوستهش باقی مونده؛
علم و فلسفه و اجتهاد در حاشیه ست و فیلسوفهایی مثل ملاصدرا اگه حرف بزنن پدرشون درمیاد،
و هرجایی که علم و آگاهی کمرنگ بشه، باورهای خرافی و سنتی بیپایه جایگزین میشن.
همین باورهای خرافی،
همین سنتهای غلط غیردینی،
همین خمودگی نظام علمی و آموزشی،
باعث شد وقتی جهان اسلام با غرب مواجه میشه،
مرعوب و مسحور غرب بشه!
و غربیها هم از همین خرافات و باورهای غلط برای استعمار مسلمانان استفاده کنند.
یه نمونهش تاسیس فرقه نحس بهائیت و بابیت و وهابیته، که همهشون با تکیه به همین خرافات به دست انگلیس و روسیه ساخته شدن.
یا همین شیوههای عزاداری نامعقول مثل قمهزنی، سوغات انگلیس برای مردمیه که اسیر ناآگاهی و خرافاتن.
خرافاتزدگی و رخوت و ناآگاهی، خودش رو توی دربار قاجار هم نشون داد که دیگه خودتون میدونید: غارت و استعمار و...
البته در زمان قاجار، اصولیون (طرفداران اجتهاد) دوباره بر اخباریون پیروز شدن و حوزه علمیه نجف تا حدودی احیا شد و امثال شیخ انصاری ظهور کردن و یکم وضع بهتر شد.
بعدش هم توی ایران، علمایی مثل علامه طباطبایی و امام خمینی، سعی کردن با احیای فلسفه، اسلام اصیل رو از گوشه حوزه بیارن بیرون و دوباره به دل جامعه برگردونن.
انقلاب اسلامی هم نتیجه اون تلاشها بود؛ ولی نباید متوقف بشیم.
غفلت دوباره حوزه و دانشگاه، ما رو دوباره صدها سال عقب میندازه.
#جامعه_شناسی
مهشکن🇵🇸🇮🇷
دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ توی دوره تمدن اسلامی(تا قبل از حمله مغول)، علوم عقلی و فلسفه رونق داشتن؛ همچن
برای اطلاعات بیشتر، میتونید کتاب «اسلام و مقتضیات زمان» از شهید مطهری رو بخونید.